خدا را کم نشین با خرقه پوشان
آدم اگر خودش را بيش تر از همه و از همه بيش تر، تا به حد خواستن خير و صلاح خودش دوست داشته باشد- كه معقول است كه اين چنين باشد، نخستين پندها را ابتدا خطاب به خودش مي گويد، و سپس به ديگران. پند به ديگران، غير از اين كه نشان مي دهد كه ناصح خود به آن چه كه به ديگري مي گويد عمل مي كند، نشان اين نيز هست كه اگر خود نيز در آن امر قصوري دارد، مي خواهد خود را نيز از آن عيوب پاك كند. زبان حافظ در هنگام پند و اندرز به معشوقه ي خود چنين زباني است. وقتي حافظ مي گويد:
خدا را كم نشين با خرقه پوشان
رخ از رندان بي سامان مپوشان
اوّل از همه، نشان مي دهد كه خود او آدمي نيست كه تاب هم نشيني با خرقه پوشان را داشته باشد و چنين كند. بعد، با شاهد گرفتن خدا و قسم به او كه نهايت عجز او در برابر معشوق است و نهايت التماس او براي به راه آوردن يار، او را پند مي دهد. آدم وقتي مي داند كه كسي واقعاً دوستش دارد هنگامي كه او را قسم مي دهد مي گويد «تو را به جان من اين كار را نكن.» حافظ اين قدرها هم خوش باور نيست و لازم هم نيست كه در عشق خالص و گويا يك سره اش اين گونه باشد.؛ پس اين گونه او را سوگند نمي دهد.و اگر آدم كسي را فقط به خاطر خود او دوست داشته باشد مي گويد: «تو را به جان خودت اين كار را نكن.» حافظ اين كار را هم نمي كند، براي اين كه با همان قسم بايد براي خاطر يار هم كه شده از بي مهري او دم نزند. امّا، اگر واسطه ي اين دوستي خدا و رضاي خدا باشد، درست اين است كه بگويد: « تو را به خدا، اين كار را نكن!» اين زباني است كه حافظ براي بيان اين نصيحت انتخاب كرده است. « تو را به خدا با خرقه پوشان نشست و برخاست نكن!» چرا؟ براي اين كه آنان خرقه را براي ريا به تن كرده اند نه براي خدا. اصلاً، هر آدم ريا كاري در هر لباس و مقامي، چه فقر و چه دولت، چه كفر و چه ايمان، چه علم و چه جهالت، يك نوع خرقه پوش است. ريا براي كه؟ براي هر كسي كه قرار است ببيند و بپسندد. خدا يا شيطان، فرقي نمي كند. ايراد خرقه پوش رياكار در اين است كه ممدوح او در تغيير است و خود او ثابت؛ و ممدوح هر چه كه مي كند به مزاج مداح خرقه پوش خوش است. و رند فرقش با خرقه پوش در اين است كه هرگز براي رضاي ممدوح خود سخن نمي گويد كه حرفش در وصف خوبي معشوق يكي باشد. نه غلام شاه است و نه غلام بادمجان. آنجا كه بايد، چيزي را كه در معشوق خود ناشايست و دون شأن او مي بيند مي گويد. رندي او هم در گفتن حقيقت است بدون هيچ ملاحظه اي ، و هم در شيوه ي گفتن آن به دوست است. امّا رندي بي نظير حافظ در اين غزل در اين است كه كاري به كار خرقه پوش ندارد. خرقه پوش هر غلطي كه دلش مي خواهد بكند، براي خودش بكند؛ ايراد اصلي به دوست است كه او نبايد آنچه را كه درست نيست انجام دهد. حافظ از دوست در شگفت است كه چگونه نمي داند كه خرقه پوش به ريا از او سخن مي گويد تا وردست او بنشيند. و متحير است كه چرا دوست سخن بي رياي او را كه از سر رندي در باره ي او مي گويد نمي پسندد و هم نشيني با او را برنمي تابد. بي ساماني رند از اين است كه هر گاه حرف او دلنشين است مي تواند هم نشين يار باشد، و هر گاه يار از سخن او خوشش نمي آيد، هم نشيني با خرقه پوش زبان باز و سالوس را ترجيح مي دهد.
در اين خرقه بسي آلودگي هست
خوشا وقت قباي مي فروشان
اين خرقه شايد حسن هاي زيادي داشته باشد، ولي آلودگي هايش هم كم نيست. در وصف آلودگي آن همين بس كه پيش از اين كه درون صاحب خرقه به چشم بيايد، خود و ظاهرش را نمايش مي دهد. فرق خرقه با قباي مي فروش در اين است كه قباي او جلو باز است و دل و روحش را نمي پوشاند. دل بي رياي او را مي توان ديد. از سوي ديگر، وقتِ صوفي، كه به ظاهر تفكرات و غرق شدن او را در خيال معشوق نشان مي دهد، نوعي عبادت فروشي است، حال اين كه مي فروش بي ريا و نترس آن چه را كه مي پسندد، هر چند كه يار ممكن است نپسندد در برابرديگران مي فروشد.
درين صوفي وشان دردي نديدم
كه صافي باد عيش دُرد نوشان
خرقه پوش واقعي خوب است. صوفي واقعي خوب است. امّا كجاست؟ كم است. اين ها خرقه پوش الكي هستند. خود را شبيه صوفي كرده اند. چرا؟ چون دردي ندارند. صوفي درد دارد. درد حالي اش است. اگر صوفي اين بي دردها هستند، صد رحمت به صفاي دُرد نوشان. دُرد نوش باده را تا ته سر مي كشد. تا آخر آخرش مي رود، هر چند آخرش بي مزه يا بد مزه باشد. اين به ظاهر صوفي ها تا ته صوفي گري نرفته اند؛ همان اوّلش كه ظاهر خرقه است مانده اند و اسم خودشان را گذاشته اند صوفي. عيشي كه در كار دُرد نوش است از رسيدن او به ته آن پيداست. صوفي رياكار اگر راستي راستي از صوفي بودن لذّت مي برد نبايد فقط به ظاهر آن اكتفا مي كرد. بايد تا ته آن مي رفت و او هم آخرش مي شد دُرد نوش.
تو نازك طبعي و طاقت نياري
گراني هاي مشتي دلق پوشان
حافظ، هم وصف حال خود را مي داند و هم آينده ي يار را مي خواند. خود او هم نازك طبع است. اين رياكاري ها با طبع حساس او جور در نمي آيد. اين را هم مي داند كه اگر روزي يارش هم مانند خود او بفهمد كه در پشت اين دلق سفيد، دلي سياه وجود دارد دلش مي شكند و طاقت نمي آورد.
چو مستم كرده اي مستور منشين
چو نوشم داده اي زهرم منوشان
چرا يارمستور است؟ براي اين كه اين خرقه ها نه تنها باطن ناراست و ناپاك صوفي وش را مي پوشاند، بلكه روي يار را هم از ديگران دريغ مي دارد. با يار بودن نشانش مي شود خرقه پوشي. مي فروش برخلاف خرقه پوش روي يار را نمي پوشاند كه فقط از آن خودي ها باشد. او با يك جرعه كه مست شد، مي را بر ديگران نيز تا آخرين جرعه عرضه مي كند تا حظّ روي يار همگاني شود- منتها اگر نفوذ خرقه پوش بگذارد؛ امّا نمي گذارد، و يار جدا و مستور مي ماند، و از اين جدايي به زهر تعبير مي شود كه جاي باده ي وصل را گرفته است.
بيا وز غَبن اين سالوسيان بين
صراحي خون دل و بربط خروشان
اين خرقه پوشان فريب كار به جاي اين كه روي يار را به همه بنمايانند، ديدن آن را اختصاصي كرده اند، و انگار فقط خرقه پوشانند كه طالب يارند. امّا بيا ببين كه صراحي هنوز لبريز باده است. خود ننوشيده اند و به كسي هم ننوشاده اند. اگر اين صراحي يه دست مي فروش بود، تا جرعه ي آخر و تا دُردِ آن مدام اندر مدام پر و خالي مي شد. فغان حافظ كه همان بربط خروشان است از اين ظلمي است كه پشت پرده ي ريا و رياكاري به يار و دوستداران او مي شود.
ز دل گرمي حافظ بر حذر باش
كه دارد سينه اي چون ديگ جوشان
حافظ چرا دلگرم است و دلش به چه چيز گرم است؟ دلگرم است براي اين كه ظاهرش را با رندي آن چنان ساخته است كه يار زياد هم از اين حرف ها و حالاتش دلخور نشود؛ و دلش به اين گرم است كه مي داند روزي كه گراني هاي اين دلق پوشان آشكار شود، طبع نازك و ظريف يار وجود آنها را تحمل نخواهد كرد و خرقه را خواهد دريد و ديگر رُخ پوشي نخواهد كرد و مستور نخواهد ماند. ولي دل حافظ ديگ جوشان است و مي داند كه خرقه فقط رنگ و رويش تغيير خواهد كرد، و ريا كار جامه اي ديگر به تن مي كند، و براي عاشق بي ريا هميشه فاصله اي هست.