هميشه هنر بايد سياست خودش را بازي كند؛ در نمايشي كه سياست تهيه مي كند هنرمند نقش خودش را گم مي كند. سياست آن قدر مكار است كه كاري مي كند هنرمند دست و پايش را هم گم كند. در سياست، آن چنان سناريو براي نقش هنرمند خوب نوشته مي شود كه هنرمند احساس مي كند كه دارد خيلي هنري بازي مي كند. هميشه دانشمند هم در فيلم سياست طرحي را اجرا مي كند و چيزي را اختراع مي كند كه سياست خيلي به آن نياز دارد؛ امّا دانشمند حس مي كند كه به علم و عالَم و انسان دارد خد مت مي كند؛ البته، بدون ذرّه اي شك و شايد. عاشق هميشه ساده است، در هر لباس و مقامي كه باشد- هنرمند يا دانشمند-  فرقي نمي كند. هميشه همه ي «مند»ها به گونه اي خواسته يا ناخواسته در «بند» سياست گرفتار مي شوند. من هم يكي از آن «مند»ها هستم. اصلاً دنيا، همه اش سياسي شده است، به حدي كه تا دهان باز كني مي بيني سياسي شده اي و داري از سياست مي گويي. واقف بودن به اين حقيقت خيلي مهم است، براي اين كه با دقت مسير حركت را بايد انتخاب كرد.

استاد و هنرمند بي بديلي كه به گفته ي خودش يك است و دويي ندارد-  در باره ي هنر خودش راست مي گويد و كفر نمي گويد- در پاسخ به سؤال مصاحبه كننده اي كه از او مي پرسد كه جناب استاد آيا حقيقت دارد كه هر جا كه برنامه و كنسرتي داشته ايد اگر كسي يا كساني مي آمدند و در آنجا مي خواستند عكسي ياچيزي را بگذارند جلوگيري مي كرديد و نمي گذاشتيد تا از نام و موقعيت شما سوء استفاده شود، استاد مي گويد بله چون به درست بودن كارم اعتقاد داشتم ، بنابراين نمي گذاشتم با من و كارهايم چنين كنند. در ادبيات اصطلاحي است به نام «كنايه ي نمايشي» كه اتفاقاً در اين دنيايي كه سراسرش نمايشي شده است كه بزرگترين نمايشنامه نويسان آن سياسي اند، اسم با مسمايي هم دارد. گفته مي شود كه اين نوع كنايه  درباره ي شخصيتي صادق است كه در نمايش و داستان چيزي را مي گويد كه برداشت واقعي شخصيت هاي ديگر داستان و نيز بيننده و خواننده ي اثر چيزي را خلاف گفته ي او ثابت مي كند و همين حكايتي است از بي خبري آن شخصيت از برخي از حوادث و اوضاع و احوال موجود در داستان. اين شخصيت، هميشه  در تراژديها همان قهرماني است كه قرباني فريب ديگران يا بازي روزگار و نيز ناآگاهي و غفلت خود است.  

حالا حكايت استاد ماست كه نمي داند كارگردان سياسي با او و آثارش چه مي كند. در دور و بر او علائم و نشانه هايي را تعبيه مي كند و  جوري تخته نرد بازي مي كند و تاس مي ريزد كه  استاد بي آن كه بداند، حتي هنگامي كه طبق سناريو برنده مي شود، خبر ندارد كه در اين بازي برنده كسي است كه از باخت خودش هم خوب استفاده مي كند. استاد، سخن را سوار بر پرسش مصاحبه كننده به آن سويي مي راند كه كارگردان سياسي مي خواهد. ناپرهيزي اين استاد در برابر دوربين كارگردان سياسي كه هنر براي او فقط بهانه ايست كه گذشته را آن گونه كه خودش مي خواهد تعريف كند و حال را از زاويه اي ببيند كه خودش نشسته است و طرح آينده را آن گونه بريزد كه قهرمان داستان خودش باشد، اين نمونه ي خوبي است از يك كنايه ي نمايشي.

هميشه هنر در چنگال سياست طعمه ي ساده و مظلومي است.

هنگامي كه (  The Art of Political Lying)اثر جاناتان سويفت را ترجمه مي كردم، مانده بودم كه  كلمه ي  ( art) را هنر ترجمه كنم يا نه. برايم سخت بود كه  وا‍ژه ي هنر را كنار سياست و دست يه دست آن و يا شكلي از آن ببينم، بويژه وقتي كه جاناتان سويفت مي گفت كه نمي داند از چه زماني و چه كسي سياست را تا حد يك( art)  تنزل داده است تا به آن چه كه مي خواسته برسد. پس تصميم گرفتم با توجه به اين كه اين وا‍‍‍ژه در زبان انگليسي هم به معني هنر است و هم صنعت (كه در واقع منهاي سودجويي در آن، صنعت همان هنر مي شود)، معادل صنعت را در آن متن بر هنر ترجيح دهم. هنگامي كه افلاطون براي تربيت شهروندان حرف شنو و تابع مي خواست كه هنرمندان از دروغ هاي طلايي در آثارشان استفاده كنند، آرمانش اين بود كه هنر با رنگ و لعاب طلايي آلت دست سياست باشد، و صنعتي سودآور و ضامن بقاي قدرت. هنر و سياست، هر دو از دروغ و خيال و خلاقيت استفاده مي كنند، امّا هنر در طلب عشق است و سياست در طلب سود. هنرمند عاشقانه از خود مي گذرد و به ديگران مي پردازد، و سياست باز با مكاري از ديگران مي گذرد(حتي از هنرمند و دانشمندي بزرگ و نام آور و داراي يادگارهايي مانا) و به خود مي پردازد. سياست از دروغ  يك صنعت سودآور مي سازد، و هنر با دروغ  دنيايي مي سازد كه حقيقت پشت اين واقعيت ظاهري را نشان مي دهد، و يا از دنيايي حرف مي زند كه نبود و اي كاش مي بود، و تصوير آينده اي را ترسيم مي كند كه بسيار دور از دسترس است، امّا با هنر مي توان به آن نزديك شد. عشق مفرط هنرمند به كارش و مخاطبين آثارش او را بسيار آسان وارد دنياي اهل سياست مي كند. مخاطبيني كه هنرمند سخت عاشق شان است، طعمه ي خوبي براي كشاندن هنرمند پشت تريبون سياست است تا با آنهاحرف بزند، و حرف هاي او هر چه كه باشد، از پشت آن تريبون، با خط و خال و نشان سياسي، براي اهل سياست غنيمت است و قيمتي. هنرمند مانند حافظ دم را غنيمت مي شمرد، و سياستمدار فرصت را. آن چه كه از دست خالي هنرمند بيرون مي آيد و در قلب او و مشتقانش عشق مي گذارد، با قلب خالي سياستمدار كاري ندارد ولي در دست او سودآور است و ضامن اعتبار و همچنين قدرت او مي شود.

اين روزها كار هنرمند و سياستمدار، شده است كار همان گلاب و گلي كه حافظ مي گفت، در نهايت يكي مي شود شاهد بازاري و آن ديگري پرده نشين باقي مي ماند.

در كار گلاب و گل حكم ازلي اين بود

كان شاهد بازاري و آن پرده نشين باشد.

شايد استاد به استقبال اين بيت حافظ كه مي گويد «هماي گو مفكن سايه ي شرف هرگز، بر آن ديار كه طوطي كم از زغن باشد» كوچ مي كند،امّا در طالع هنرمند گويا اين را نوشته اند كه هميشه و در همه جا بايد او بسوزد و ديگري شمع انجمن باشد. آن نگين سلطنت را كه اگر به رايگان هم به حافظ مي دادند نمي گرفت، چون كه مي گفت «گاه گاه بر آن دست اهرمن باشد،» سياست باز همه را لگدمال مي كند تا به آن برسد، حتي حافظ را!