اين روزها گاهي بي ثباتي كاري و شغلي آدمها شبيه زندگي مدام در معرض خطر حيوانات جنگل است. البته اين خطر از بالا به پايين و از قوي به ضعيف شدت مي گيرد. يعني در بالا ثبات خيلي بيش تر است و در وسط نبات و در پايين ممات!  البته زندگي طبيعي آدم كه در آن اجلش به دست خدا ست و سفرش به كمك عزرائيل و هزينه اش بر عهده ي بازماندگان، هيچ ايرادي ندارد كه اين جوري باشد؛ به همين خاطر از قديم ورد زبانها بوده است كه مرگ حق است، يعني حق همه را- خوب و بد، قوي و ضعيف، دارا و ندار، مؤمن و كافر، و ..._ عاقبت كف دست شان خواهد گذاشت، حال، پس از مرگ حق هر يك چه خواهد بود با خداست. ولي در امور اداري و كاري آدمها اين جور بي ثباتي ها و پادر هوايي ها كار عزرائيل هايي از نوع خودمان است. امورات غير طبيعي ما در محل كار، گاهي تا حدودي  شبيه به امورات طبيعي زندگي حيوانات  در جنگل است. در نظر بگيريد كه در جنگل خري (يعني يك خر!) بي خيال و بي خبر از همه جا در حال سير و سياحت است و گاه گاهي هم عرعري به تسبيح گويي خداي سبحان سر مي دهد، و ناغافل شيري، گرگي، يا كفتاري از راه مي رسد و حاصل عمري چريدن و خريدن (در اين جا به معني خر بودن) او طعمه ي يك تسبيح گوي ديگر خداي سبحان در طبيعت مي شود؛ سبحان الله! اين طبيعي است و مطابق قانون طبيعت حق است. براي موجودات جنگل و دريا و بيابان مي توان اين ضرب المثل را بكار برد كه «خدا جاي حق نشسته است؛» يعني خودش مي داند كه حق هر موجودي بايد چگونه ادا شود. امّا براي  اين موجوداتِ دو پاي خانه و اداره و خيابان چه كسي در آن جاي حق نشسته است كه زندگي شغلي شان ، هر لحظه با قاعده و قانوني جديد  كه مانند  اجل معلق از درون بيشه زار به سمت شان يورش مي آورد تهديد مي شود؟ گاهي شنيده ايد كه فردي در عرض چند دقيقه با يك نامه موقعيت شغلي خود را از دست داده و مثلاً متوجه شده است كه نه تنها ديگر مدير كل نيست، بلكه جايش حتي در ميان كارمند جزء ها هم نيست. امّا بيش تر از اين شنيده ايد كه كارگرها و كارمند ها و معلم ها و دانش آموزان و دانشجويان و ... با يك خلاصه ي اخبار ساعت دو بعد از ظهر متوجه شده اند كه زيرپايشان خالي شده است و پا در هوا شده اند و معلوم نيست كه كارشان به كجا مي كشد و چگونه بايد مشكل شان را حل كنند. فكرشان هزار راه مي رود. نمي دانند بايد چه كار كنند. شايد بايد شغل شان را عوض كنند؟ شايد بايد رشته شان را عوض كنند؟ شايد بايد دوباره مدركشان را تأييد كنند؟ شايد بايد دستمالشان را تمديد كنند؟ شايد بايد پارتي شان را تعويض كنند؟ شايد بايد  شناسنامه شان را  باطل كنند؟ يا اسم شان را عوض كنند؟ بهتر است از ميان « مورچه» و «مورچه خوار» و «مورچه خوار خوار!» و ... اسمي را كه بهتر به جايگاهشان در اين ساختار مي خورد انتخاب كنند.