زن ها بیشتر طالب چه چیز هستند؟
زن ها بیشتر طالب چه چیز هستند؟
اشتباه نکنید! این سؤال را من مطرح نکرده ام. البته حاشا نمی کنم که این سؤالی است که هر مردی در زندگی اش روزی از خود خواهد پرسید؛ و بعید نیست که اوّلین کسی که دنبال جوابش بوده، حضرت آدم بوده باشد که تازه نصف جوابش را در بهشت پیدا کرده بود که مجالش ندادند و نیمه ی دیگرش حواله شد به این جهنّم. در بهشت، در بخش صرفاً عملی این آزمون فلسفی با موفقیت رفوزه شده بود، و حالا او و پسرانش باید در این دنیا از پس آزمون نظری-عملی آن بر می آمدند تا از شاگرد زرنگ این درس، یعنی شیطان، عقب نمانند. راستی، به نظر شما، زن ها بیشتر طالب چه چیز هستند؟ در «حکایات کانتربری» اثر جفری چاسر، یکی از زائران در سفر زیارتی به سوی کانتربری داستانی را نقل می کند که پاسخ این سؤال را در خود دارد.
او می گوید که روزی شهسواری داشت از شکار برمی گشت. در راه دختر بسیار زیبایی را می بیند و شهسواری و جوانمردی از یادش می رود و سوار هوس می شود. دختر از ناجوانمردی او نزد شاه شکایت می برد و شاه او را محکوم به مرگ می کند. ملکه وساطت می کند و می گوید لااقل فرصتی به او داده شود تا شاید از مرگ در جوانی رهایی یابد. شاه می پذیرد و ملکه به او یک سال فرصت می دهد تا پاسخ این سؤال که «زن ها بیشتر طالب چه چیز هستند،» را پیدا کند؛ اگر پاسخ او درست و مناسب بود، از مرگ رهایی خواهد یافت، وگرنه، دار همان دار خواهد بود و شهسوار نه همان شهسوار!
شهسوار در پی پاسخ این سؤال به همه جا سر کشید و به همه کس سر زد. یکی می گفت زن ها در پی ثروتند و دیگری می گفت آنها تشنه ی محبتند و سومی می گفت آنها خواهان جواهرند و بعدی می گفت که آنها عاشق صدارتند. هیچکدام از این جوابها برای شهسوار قانع کننده نبود و مهلت او داشت تمام می شد که پیرزن زشتی سر راه او قرار گرفت که می توانست بدون شهوت به چهره اش نگاه کند تا بلایی را که سر آن دختر بیچاره آورد سر او نیاورد. سؤالش را برای آن پیرزن هم مطرح کرد و از او خواست اگر جوابش را می داند به او بگوید تا از مرگ نجات پیدا کند. پیرزن گفت که جوابش را بلد است و صد در صد مطمئن است که جوابش درست هم هست، امّا به شرطی به او می گوید که عهد کند اگر از مرگ نجات پیدا کرد با او ازدواج کند. شهسوار بیچاره و درمانده گفت هر چه باداباد، و شرط پیرزن را قبول کرد. پیرزن گفت که جواب آن سؤال این است: «زن ها بیش از هر چیز دلشان می خواهد که بر شوهرانشان مسلط و سوار باشند.» شهسوار فکر کرد و دید بیراه نمی گوید. با پیرزن نزد شاه و ملکه رفت؛ و پاسخ سؤال را همان طور که پیرزن گفته بود بر آنان عرضه کرد و جانش را خرید. تازه می خواست نفس راحتی بکشد که پیرزن جلو آمد و از عهدی که بین او و شهسوار بسته شده بود با شاه سخن گفت. شاه گفت که از جوانمردی شهسوار به دور است اگر عهدی را که با پیرزن بسته است زیر پا بگذارد، سزای پیمان شکنی او مرگ خواهد بود. شهسوار دید که از چاله درآمده، امّا به چاه افتاده است. به پیرزن گفت که آخر من با تو، عفریته ی بدترکیب چطور می توانم، زندگی و عشق بازی و فلان و بیسار بکنم. پیرزن گفت اگر با من با همین شکل و شمایلی که دارم ازدواج کنی قول می دهم که کنیزی ات را بکنم و هرچه تو بگویی همان خواهد بود. شهسوار گفت که دیدن کنیزی با این هیبت کفاره دارد. پیرزن گفت اگر بخواهی می توانم همین حالا خودم را برایت زن بسیار زیبا و جذابی کنم، امّا اگر چنین کنم تو باید مانند غلامی حلقه به گوش، همیشه گوش به فرمان من باشی و حرف همیشه حرفِ من باشد. شهسوار گفت باشد، تو زیبا شو من هم غلامی ات را می کنم. ناگهان پیرزن به زن زیبایی تبدیل شد و شهسوار از آن روز دیگر پیاده بود و زنش سوار او.