شعری از مسعود سعد سلمان

هیچ کس را غم ولایت نیست

کار اسلام را رعایت نیست

نیست یک تن در این همه اطراف

کاندر او وهن را سرایت نیست

کارهای فساد را امروز

حد و اندازه ای و غایت نیست

می کنند این و هیچ مفسد را

بر چنین کارها نکایت نیست

نیست انصاف را مجال توان

عدل را قوّت حمایت نیست

چه شد آخر نماند مرد و سلاح

عَلَم و طبل نی و رایت نیست

لشکری نیست کاردیده به جنگ

کارفرمای با کفایت نیست

چه کنم من که مر شما را بیش

هیچ اندیشه ی ولایت نیست

به چنین عیب های عمر گذار

غم و رنج مرا نهایت نیست

این همه قصه من همی گویم

از زبان کسی روایت نیست

شد ولایت، صریح می گویم

ظاهر است این سخن، کنایت نیست