همیشه، نظم و آرامش در مدرسه ی ما مهم تر از آموزش و حتی پرورش بود. مدیر ما وقتی موهایش سفید شد، تازه متوجه شد که اگر آموزش و پرورش درست انجام شود، نظم و آرامش، خودش برای خودش می آید. حتی وقتی که بچّه های ما هم در مدرسه ی او درس می خواندند، اثری از این گونه شناخت در او دیده نشد. وقتی متوجه شد که دیگر برای بچّه های ما هم دیر شده بود و به بازنشستگی اش نزدیک می شد. مدیر ما چون به بالا بالاها وصل بود یک ترسی از بد زبانی و تنبیه فیزیکی بچّه ها داشت. شاید می خواست خودش را یک جوری پیش چشم بالایی ها شیرین و حفظ کند، حتی پشت میزش یک وری می نشست مبادا به عکس اعلیحضرت، پدر تاجدار، که بالای سرش بود پشت کرده باشد. گاهی ، وقتی سروصدای کلاس بالایی ها در می آمد از او می شنیدیم که به ناظم می گفت : «برو، هر طور شده ساکت شان کن!» و این «هر طور شده» برای ما خیلی معنی داشت. ناظم مدرسه که گاهی چوب و خط کش  به دست می گرفت، سپر بلای او بود. گاهی سر صف که بودیم از رفتار بعضی ها گله و شکایت می کرد. عصبانی می شد و بدون این که اسم کسی را ببرد، افراد بدرفتار را گاهی گوساله و گاهی بزغاله و گاهی کره خر می نامید. خودش می گفت که چوب و خط کش را برای زهر چشم گرفتن از بچّه های شرور به دست گرفته است؛ بعد می پرسید مگر تا به حال کسی دیده که با آنها کسی را زده باشد. هر چند گاه گاهی می دیدیم که از خشم زیاد از آنها برای بیش از ترساندن هم استفاده می کرد، کسی جرئت نمی کرد حرفی بزند، فکر می کردیم شاید واقعاً در آن هنگام اختیارش دست خودش نیست و نمی داند دارد چه کار می کند، برای همین هیچ وقت یادش نمی آید که کسی را زده باشد. یک زمانی مبصر کلاس ها را از بچّه های زرنگ و با ادب انتخاب می کرد؛ بعدها وقتی که دید کار خودش برای ایجاد نظم در کلاسها تا معلم ها به کلاس ها بروند بیش تر و سخت ترشده است، از بچّه های قلدر و شرور استفاده کرد. معلم های ما هم گاهی که می خواستند ورقه ها را تصحیح  یا کار دیگری کنند، همین کار را می کردند. دیگر متوجه شده بودیم که با این کار آنها هم با مقام دادن به آن افراد آنها را آرام می کردند، در واقع، با زور و زبان آنها ما را ساکت نگه می داشتند. مبصرها هم که احساس می کردند همه کاره شده اند، مانند همه ی افراد همه کاره به همه چیز کار داشتند، گاهی به نگاه ها و پچ پچ های ما هم  شکّ می کردند، بعد می آمدند و در گوشمان طوری که معلم هم نشنود، حرفهای بد می زدند؛ و برای بیرون از مدرسه که هر کی به هر کی بود برایمان خط و نشان می کشیدند. همین افراد شرور اغلب در حیاط مدرسه مأمور انتظامات بودند. بازوبندی می بستند که رویش کلمه انتظامات نوشته شده بود. آنها حق نداشتند چوب به دست بگیرند و کسی را بزنند، و یا به کسی توهین کنند. ولی گاهی سوء استفاده می کردند و در گوشه و کناربا مشت و لگد و بد زبانی به قول خودشان حال بچّه های درس خوان را می گرفتند؛ البته بیش تر حال آنهایی را که حاضر نمی شدند به جای آنها تکلیف هایشان را انجام بدهند و پاکنویس هایشان را بنویسند می گرفتند. همیشه فکر می کردم که پس چرا معلم ها حق ندارند کسی را بزنند و بد زبانی کنند. گاهی آقای مدیر یا ناظم از بعضی از ماها در خلوت می پرسیدند که آیا فلان معلم کسی را می زند، و یا به کسی توهین می کند. ما که تنبیه و توهین از این و آن را در مدرسه می دیدیم، با همان عقل ناقص مان تعجب می کردیم که اگر هم قرار بود کسی تنبیه کند، معلم ها که برای این کار دلایل موجه تری در قبال آموزش و پرورش داشتند. چطور معلم باسواد و باشناخت که اگر کاری می کند با دلیل آن کار را می کند، باید در این گونه موارد حتی از مبصر کلاس حساب ببرد؟ آنها اغلب از دست بچّه ها فقط برای انجام ندادن تکلیف، درس نخواندن و حتی بی احترامی نسبت به بزرگترهایی مانند خود مدیر عصبانی می شدند. حتی وقتی یکی از ماها کاریکاتور آنها را می کشید یا چیز بدی برعلیه آنها این جا و آن جا می نوشت، به ظاهر به روی خودشان نمی آوردند. هر چند، آنها هم گاهی چغلی ما را به ناظم یا مدیر می کردند و آنها به جایشان در آن دو شیوه ی مقدماتی  و یا کمکی آموزش و پرورش انجام وظیفه می کردند. گاهی می گفتم گویا معلم ها مانند ماها فقط حرف خور و چوب خورشان قوی است. بعدها فهمیدم که در مدارس و حتی بیرون از مدارس- در خانه و جامعه- وظیفه ی آموزش و پرورش روی پیشانی معلم ها درشت تر نوشته شده است، حرف ها و چوب هایی را که گاهی حق بچّه ها و ناظم و مدیر و دیگران است، آدم باید به معلم ها بزند تا دلش خنک بشود.