سالهای مشروطه
این روزها، با رجوع به سالهای مشروطه فکر می کنم که هنرپیشه گی کار خیلی سختی است، حتی از هنر معلمی که از آن می توان به عنوان مادر هنرپیشه گی و گاهی پدر هنر پیشه گی، ودست کم به عنوان مادرخوانده یا پدرخوانده ی آن نام برد سخت تر است. هنرپیشه های بیچاره باید هم قبل از مطالعه ی فیلم نامه و پذیرش نقش، و هم در حین کار، و بعد از خاتمه ی سریال در مجلس جشن و تشویق و تقدیر در حضور مسئولین نقش بازی کنند. وقتی که شیخ فضل الله نوری را در دادگاه «سالهای مشروطه» با آن زنجیرهایی که به دست و به گردن داشت دیدم، با خودم گفتم چه زنجیرهایی به دست و گردن بعضی از هنرپیشه هاست که دیده نمی شود و خودشان هم با نقش بازی کردن در آن سه اپیزودی که پیش از این گفتم روی آنها را می پوشانند. حرفهایی را که بعضی از این هنر پیشه ها به صورت کلیشه ای، ولی با هنرمندی در مراسم تقدیر و تشویق پس از خاتمه ی سریال به زبان می آورند در نظر بگیرید. اگر خوب به حالاتشان توجه کنید و به تکراری بودن این حالات، کم و بیش دلتان به حالشان خواهد سوخت، و به حال خودتان همچون همیشه به طور نامرئی زار زار خواهید گریست. مثلاً، یکی از این ها می گوید: «وقتی به من پیشنهاد شد که نقش ستارخان را بازی کنم، از خوشحالی در پوست خودم گُنجیده نمی شدم. من از بچگی عاشق ستار و صدایش بودم. همه به من می گفتند تو چقدر شبیه ستاری! این نقش شخصیت واقعی مرا هم زیر و رو کرد.» (برای کمک به روخوانی شما، لهجه ی ترکی ایشان دوباره به فارسی برگردانده شد. شما می توانید به جای قاف ها از گاف استفاده کنید.) یکی دیگر می گوید: «وقتی به من گفتند فیلم نامه را بخوان، هر نقشی را که خواستی مال تو! گفتم از این کار تاریخی و از این محبت کارگردان و تهیه کننده نمی شود گذشت. کار با اسپیلبرگ در برابر آن، یعنی هیچ. بعد که خواندم دیدم من و شیخ فضل الله نوری چقدر به هم می آییم. به کارگردان گفتم من با اجازه ی شما شیخ فضل الله می شوم. آنقدر جذب و چسب این نقش شدم که گاهی واقعاً فکر می کردم خودِ شیخ فضل الله هستم. بقیه هم همین طور. آن قدر جمع ما صمیمی و دوستانه بود که سابقه نداشته است. همه در نقش های خودمان گم شده بودیم. جوری که گاهی به اشتباه در هنگام استراحت دوستان مرا شیخ فضل الله صدا می کردند، من هم بدون تعارف اسم دوستان یادم می رفت- آن قدر که نقش شان را خوب بازی می کردند- مثلاً امینه خانم دیگر برای همه ی ما امینه خانم بود، خلاصه خیلی خوش گذشت، کار بی نظیری بود.» یکی دیگر می گوید: «وقتی در نقش میرزا آقا خان کرمانی در شاه عبدالعظیم، تپانچه را به سمت ناصرالدین شاه نشانه می گرفتم تا بتپانم- ببخشید، بچکانم، بد جوری حالات روحانی بر من در آن فضا چیره شد، این بهترین نقشی بود که تاکنون بازی کرده ام و گوشه ای از تاریخ ایران را زنده نگه داشتم.» یکی دیگر می گوید: «وقتی دیدم که در بخشی از این فیلم باید اعتمادالحرم ناصرالدین شاه بشوم، گریه ام گرفت. یاد یک ضرب المثلی افتادم که همه ی کلماتش خوب یادم نیست،یک چیزی شبیه به این بود: چیز ما کوتاه و خرما بر نخیل!» و ....
خلاصه، من فکر می کنم مراسم پس از خاتمه ی این سریال یا مجموعه از خودش جالب تر باشد.
+ نوشته شده در دوشنبه سوم اسفند ۱۳۸۸ ساعت 19:22 توسط Mohammad Reza Nooshmand
|