زیر و رو کردن غزلی از سعدی با قلمی با خاصیت های یک کلنگ
محمدرضا نوشمند
عشق در دل ماند و یار از دست رفت
دوستان دستی که کار از دست رفت
ای عجب گر من رسم در کام دل
کی رسم؟ چون روزگار از دست رفت
بخت و رای و زور و زر بودم دریغ
کاندرین غم هر چهار از دست رفت
عشق و سودا و هوس در سر بماند
صبر و آرام و قرار از دست رفت
بیم جان کاین بار خونم می خورد
ورنه این دل چند بار از دست رفت
مرکب سودا جهانیدن چه سود؟
چون زمام اختیار از دست رفت
سعدیا با یار عشق آسان بود
عشق باز اکنون که یار از دست رفت
این بار می خواهم از سعدی برایتان بنویسم، و تصویری از شیوه ی خواندن خودم را در این جا نشان بدهم. بعضی فکر می کنند که لازم نیست به معنی اشعاری بپردازیم که بدون حلّاجی هم معلوم است چه می گویند. ولی هدف از این بررسی ها این نیست که معنی این اشعار آن قدر دشوار است که فقط با تحلیل یک منتقد تحصیل کرده می توان به آن رسید. نه؛ هدف از این کار این است که بدانیم حتی یک آدم بی سواد و یا کم سواد هم اگر بخواهد از مرز بَه بَه و چَه چَه گفتن خشک و خالی بگذرد، برای همدلی با شاعر باید در روند شنیدن و یا خواندن آن، برای خودش سؤال و جواب هایی داشته باشد. در واقع این همدلی با شاعر، شاید گذاشتن بخشی از حرفهای دل خود در زبان شاعر باشد. کاری که من در این جا انجام می دهم نمایش یک چنین خواندنی از غزلی از سعدی است؛ و از همین ابتدا باید بگویم که حُسن آن در تفاوتی است که شما نسبت به خواندن خودتان در آن می بینید. چه بسا اگر قرار باشد شما هم گام به گام نکاتی را که در ضمن خواندن این شعر به آنها می رسید یادداشت کنید، حرف های متفاوت، خوب و تازه ای در آن برای خواننده ای مانند من وجود داشته باشد. درست یا غلط بودن این حرف ها مهم تر از آن آگاهی و یا ضمیر ناخوداگاهی که به آنها فرصت ابراز می دهد نیست.
در زمان دانش آموزی ما، معلم های ادبیات در هنگام معنی کردن اشعار اغلب فقط کلمات در هم ریخته ی شاعر را مرتب می کردند تا به صورت جملات متداول و روزمره دربیاید، و یا به جای بعضی از کلمات، مترادف ها یا متضادهایشان را می گذاشتند تا به قول خودشان شعر را معنی و بررسی کرده باشند. بعد، وظیفه ی ما پیدا کردن انواع تشبیهات و استعاره ها و ... پس از آن، چون قرار بود همه چیز را از شعر شعرا یاد بگیریم، بقیه ی وقت کلاس به پیدا کردن تعداد جملات موجود در هر بیت، افعال لازم و متعدی- و یا ناگذر و گذرا- مفعول با واسطه و بی واسطه و... می گذشت. شعر مانند لُنگ ِ حمام قدیمی ها چند منظوره بود- هم سفره ی نان است و هم لُنگ حمام، هم حَسَنی به سر می پیچه، هم دور کَمَر می پیچه! حالا الحمدلله روش ها عوض شده است! ان شاء الله!
سعدی معلم های ادبیات را زیاد اذیت نمی کند، امّا من قصد دارم کمی شما را با این غزلِ سعدی اذیت کنم! نحوه ی بیانم نیز یکی از آن تفاوت هایی است که ناشی از این نوع خواندن من، با این حال و هوای کنونی است؛ بدون شکّ، طرز بیانِ من در بررسی این غزل اگر بخواهم روز دیگری، با حال و هوای دیگری آن را معنی کنم فرق خواهد کرد.
عشق در دل ماند و یار از دست رفت
دوستان دستی که کار از دست رفت
سؤال من این است که: این چه عشقی است که در دل ماندنی است، و این چه یاری است که از دست رفتنی است؟ این چه عشقی و چه یاری است که دوستان هم می توانند دست جمعی به عاشق کمک کنند تا از نو سر رشته ی کار را به دست بگیرد؟ عشق چه جور در دل می ماند؟ و یار چطور ممکن است از دست برود؟ در زمان دانش آموزی ما، عشق ها همه اهورایی و خدایی بودند، و یار و دلدار فقط خدا می توانست باشد. ولی خدا که از دست رفتنی نیست، و سعدی هم نمی خواهد که با دعای توسل دوباره به خدا برسد. (البته اگر بخواهیم مانند شبه عرفا این شعر زمینی را معنی کنیم- نه مانند زمینی ها یک شعر عرفانی را- می توانیم بگوییم چون شاعر می بیند که خدا از او روی برگردانده است، با توسل می خواهد که باز هم او را نسبت به خودش مهربان کند.)
برای عاشقی اغلب علّتی نمی توان یافت چون «علّت عاشق ز علّت ها جداست؛» به همین خاطر در دل ماندن آن با از دست رفتن یار تعجبی ندارد؛ امّا، برای از دست رفتن یار و نیز نوع کمک دوستان باید یک علّتی وجود داشته باشد. در ادبیات سنتی و عرفانی ما، عاشق همیشه در مقامی پایین تر از معشوق بوده است و به اصطلاح امروزی ها همیشه خاک بر سر است. ولی در شعر سعدی که گاهی می گوید «ما نیز هم بد نیستیم،» چنین حقارتی را نمی توان دید، او به نوعی سعی می کند مقام عاشق را به دلیل عشق ورزیدن به معشوقه حتی در کم اعتنایی و بی اعتنایی و یا از دست رفتن او، حداقل، هم ردیف با مقام معشوقه ببیند. (بیت آخر این غزل را یک بار دیگر داخل همین پرانتز بخوانید: سعدیا با یار عشق آسان بود، عشق باز اکنون که یار از دست رفت.)
در شعر چه نشانه هایی از از دست رفتن یار وجود دارد؟ چه چیز باعث شده است یار از دست برود؟ در شعر عرفانی، فاصله ای که یار با عاشق از نظر جمال و کمال دارد کافی است که عاشق، خودش یار را دست نیافتنی ببیند. در این شعر هم، جمله ای که نشان بدهد که خودِ یار ازاین عاشقِ خاص دل کنده است دیده نمی شود. شاید چون شاعر دیده است که صدها هزار نفر بهتر از خودش هم گرفتاراین یار بوده اند و به خاطر او و در راه عشق او ازپای درآمده اند، از همین حالا یار را دور از دسترس و از دست رفته می بیند. این دوستانی را که صدا می زند، چه دستی به یاری او می توانند دراز کنند؟ از آنها برای خواستگاری از یار دعوت نکرده است، بلکه، انگار آنها را برای همدردی و عرض تسلیت به خود صدا می زند، چون آنها هم گرفتاران دیگری هستند.
ای عجب گر من رسم در کام دل
کی رسم؟ چون روزگار از دست رفت
از دست رفتن روزگار برای عاشق یا از دست رفتن فرصت رسیدن به معشوقه است، و یا پیر شدن عاشق برای وصال معشوقه ی همیشه جوان. به همین دلیل به کام دل رسیدن چنین عاشقی جای تعجب دارد، و سؤال او که می پرسد: «کِی رسم؟» که جوابش هم در آن است، یعنی «هرگز!» نشان می دهد اگر به معشوقه برسد جای تعجب دارد.
بخت و رای و زور و زر بودم دریغ
کاندرین غم هر چهار از دست رفت
این عاشق، در آن چه که ادعا کرده است که داشته است، یا به قول امروزی ها خالی بسته است، و یا راست می گوید، و از بد اقبالی اش، در هر چهار هنری که او داشته، معشوقه از او سر تر بوده است؛ و یا معشوقه یک هنر داشته که در برابر آن، تمام دارایی او رنگ باخته است، و آن مقام معشوقه بودنِ اوست.
عشق و سودا و هوس در سر بماند
صبر و آرام و قرار از دست رفت
آیا عشق و سودا و هوس یکی هستند؟ آیا عشق و سودا و هوسی که در سر است همان عشقی است که در دل مانده است؟ آیا عشق در دل آسمانی است و عشق در سر، زمینی؟ آیا سودا و هوس، هر چه که باشد، زمینی است؟ عاشقی مثل سعدی نه حوصله دارد و نه فرصت که این ها را از هم جدا کند، برای او همه ی این ها یکی است. ما عادت داریم همه چیز را دو تا دو تا با هم جفت ببینیم و بگوییم صبر با عشق از دست می رود، آرام با سودا، و قرار با هوس؛ عشق سعدی در معادله ی تو در توی این کلمات به صورت تصاعدی بد جوری اوج می گیرد که در ابیات بعدی صحبت از خون و خونریزی می شود.
گر من از پایم درآیم گو درآی
بهتر از من صد هزار از دست رفت
این دوستانی که باید به او بگویند: «اگر در این راه از پا درآمدی هم اشکالی ندارد!» همان هایی هستند که باید به او هنگامی که «کار از دست رفت،» کمک می کردند. پس، نوع کمک آنها در توجیه شکست این عاشق بی قرار است. خودش خودش را، و دیگران از زبان او، او را این گونه توجیه می کنند که تنها تو شکست خورده ی این عشق و یا این معشوقه نیستی، صدها هزار عاشق بی قرار دیگر در این راه از پای درآمده اند.( چند نمونه اش، خودِ ما، مثلاً!)
بیم جان کاین بار خونم می خورد
ورنه این دل چند بار از دست رفت
آیا بیم جان در این بیت با ازپادرآمدن در بیت قبلی یکی است؟ اگر این طور باشد، نصیحت دیگران که می گویند همین راه را ادامه بده، حتی اگر از پادرآمدی، در برابر بیم جان او قرار می گیرد. از پا درآمدن شاید فقط در حدّ از پا افتادن و خسته شدن باشد، و نصیحت دیگران برای ادامه راه حتی با پای خسته است. چرا عاشق از این می ترسد که در این راه جانش را از دست بدهد؟ شاید ترس او هم عاشقانه باشد، برای این که از دست رفتن جانش برابر است با از دست رفتن این حسّ عاشقی. او می گوید تا به حال چند بار دلش از دست رفته است، یعنی عاشق شده است و ول کرده است؛ عاشق شده است و ول کرده است! مگر چنین چیزی می شود؟ اگر شدنی باشد که روی این حرفش که «عشق در دل ماند،» زیاد نمی شود حساب کرد. آیا در همه ی این موارد، فقط برای یک معشوقه بی دل شده است؟ شاید، ولی نمی توان گفت که باید این طور باشد، مگر این که دوباره بخواهیم، با بازی عرفان، معشوقه را فقط در مقام الهی نگه داریم. در این شعر، دل در گرو عشق گذاشتن، تصویری واضح تر از تصویر خودِ معشوقه دارد. و این ایاب و ذهاب و رفت و برگشت در مسیر عاشقی باعث می شود که عاشقی مهمتر از رسیدن به معشوقه باشد. اگر شدنی نیست، پس منظور او از این چند بار از دست رفتن دل چیست؟ شاید منظورش این است که تابه حال چند بار دل معشوقه را بدست آورده است و دوباره مورد بی مهری او قرار گرفته است، و تلاش می کند که از عاشقی برنگردد تا دوباره به او برسد؛ و سرانجام به این نتیجه می رسد که اگر هم به او نرسید، مهم نیست؛ عاشقی وقتی که با آگاهی از این که مهر و وصالی درکار نیست، کارِ عاشق واقعی است.
مَرکب سودا جهانیدن چه سود؟
چون زمام اختیار از دست رفت
وقتی که عاشق بر مَرکب دل خود به طور مسلط سوار نیست، حفظ ِدل و جانِ خود در این و یا رهایی از عشق سودای باطلی است؛ چون اختیارش را از کف داده است. عاشق برخلاف عاقل اهل استدلال نیست.
سعدیا با یار عشق آسان بود
عشق باز اکنون که یار از دست رفت
بنظر می رسد که سعدی غیر مستقیم در بیت آخر، سر انجام، از خودش و عاشقی اش می خواهد تعریف کند. او به این نتیجه می رسد، و ما را هم به این نتیجه می رساند، که وقتی یار همراه است و وصال میسر، ابراز عشق کردن کار آسانی است؛ سعدی از زبان همان دوستانی که باید در چنین وضعیتی به دادش می رسیدند به خودش دلداری می دهد و به شیوه ی عاشقی اش آفرین می گوید که عشق ورزی اکنون که یار به هر طریق و دلیلی از دست رفته است، با ارزش تر است. محکِ عشق گویا بی اختیاری دل در عاشقی است که عشق در دل می ماند با این که یار از دست رفته است.