داستان «تاج نقره ای» نوشته ی برنارد مالامود، شرایطی را نشان می دهد که در آن، نیاز و ناامیدی مرز مذهب و خرافات را در زندگی انسان از بین می برد. «آلبرت گانز» جوانی است یهودی که زیست شناسی درس می دهد. پدرش سخت بیمار است و دکترها از معالجه اش قطع اُمید کرده اند. با دانش خوداز بدن انسان نیز به جواب بهتری برای این مشکل نمی رسد. حرف های دیگران بیشتر در این مورد است که حتی دکترها هم از بدن انسان چیزی سرشان نمی شود. هیچ چیز غیرممکن نیست؛ و ممکن است یک راهی برای نجات پدرش وجود داشته باشد.

آلبرت گاهی از شدّت یأس در کوچه و خیابان برای خودش بالا و پایین می رفت. یک روز بعد از پیاده روی زیاد برای برگشت به خانه سوار مترو شد. در مترو دختر چاقی که تا حدودی عقب افتاده هم نشان می داد یک کارت تبلیغاتی را به دستش داد. روی آن به زبان عبری نوشته شده بود: «شفای بیماری. نجات بیمار محتضر از مرگ. سفارش ساخت تاج نقره ای پذیرفته می شود.» نامی که روی کارت بود انگار یک خاخام یهودی را معرفی می کرد: «یوحنا لیفشیتس»

آلبرت به آدرسی که روی کارت نوشته شده بود رفت.  کنجکاو بود ببیند که تاج نقره ای چه جور تاجی است. محل زندگی یوحنا نزدیک یک کنیسه ی قدیمی و پرت بود. اوّلش از خودش تعجب می کرد که چرا به آنجا رفته است؛ بعد با خودش گفت که امتحانش ضرری ندارد. دختر عقب افتاده ای که یکی از چشم هایش انگار از حدقه بیرون زده بود، در را برایش باز کرد. حدس زد که این دختر، باید دختر همان آدمی باشد که قرار است کارگشای او بشود. با همان نگاه اوّل متوجه شد که سرتا پای خانه و خانواده ی این خاخام یهودی را فقر و فلاکت فراگرفته است، امّا برای این که نشان بدهد همه ی تلاشش را برای نجات پدرش انجام داده است، تصمیم گرفت زود قضاوت نکند.

بالاخره با آن خاخام درباره ی تاج نقره ای و خاصیت و قیمت ساخت آن صحبت کرد. خاخام از سابقه ی تاریخی استفاده از چنین تاجهایی در بین بزرگان قوم یهود برایش تعریف کرد، و گفت که در حقیقت آن تاج ساخته می شود تا به خدا تقدیم شود تا سلامتی پدر او بازگردانده شود. البته به او گفت که در صورتی با استفاده از تاج حال پدرش خوب می شود که او به اثر آن ایمان داشته باشد. خاخام گفت که دو جور تاج می تواند درست کند؛ یکی بزرگتر و گران تر، و دیگری کوچک تر و ارزان تر.  وقتی آلبرت از او پرسید که اگر تأثیر آن از ایمان نسبت به آن است کوچکی و بزرگی آن چه فرقی ایجاد می کند. خاخام  در پاسخ گفت که چه ایرادی دارد، کار از محکم کاری عیب نمی کند. گفت اگر بیمار حالش خیلی خراب است ، بهتر است پول را نقدی به او بدهد  تا کارش زودتر راه بیفتد. این پول را برای تهیه ی نقره، دستمزد ساخت تاج و نیز برای دعایی می گرفت که برای سلامتی فرد  بیمار می کرد.

معلم جوان دودل شد و به خاخام گفت که باید بیشتر در باره ی آن فکر کند و اگر خواست فردای آن روز دوباره به آنجا برمی گردد.

آن شب، در خانه ابتدا پیش خودش فکر می کرد که این کار دور ریختن پول است. ولی صبح که شد، تصمیم گرفت با فلسفه ی هرچه بادا باد دوباره پیش آن خاخام برگردد.

وقتی پیش خاخام رفت از او پرسید که پس از آن که کارشان با تاج نقره ای تمام می شود با آن چه کار می کنند. خاخام گفت که آن را آب می کنند و به فقرا می بخشند، زیرا آن تاج نقره ای را برای بیماران دیگر نمی توان استفاده کرد هرکس باید برای بیماری یا بیمارش تاج تازه ای را سفارش بدهد. بعد برای این که یک نمونه از کارش را به گانز نشان بدهد به او گفت که فقط به مدت پنج ثانیه یک تاج نقره ای را به او نشان می دهد؛ و در جواب آلبرت که توقع داشت مدت بیشتری به آن نگاه کند گفت که مگر می خواهد ماشین شورلت بخرد که وسواس بخرج می دهد، این کارها برای نمایش نیست، اگر پدرش را دوست دارد این کارها همه اش برای نجات اوست.

خاخام آلبرت را به اتاق دیگری برد؛ در آن جا، برای چند لحظه ای، تاجی نقره ای در نور و حرارت عجیبی با ظاهر و شمایل سحرآمیز و اغواکننده ای پیش چشم او پدیدار شد و زود محو شد. هر چه سعی کرد بفهمد چه کلکی در کار است، چیزی عایدش نشد. فکر کرد که این تصویر را با دستگاه پروژکتوری روی دیوار انداخته است. بعد، حسّ کرد یا به خودش تلقین کرد که این تاج یک خاصیتی دارد، پس سفارش داد که یکی برایش بسازد. اندازه ی بزرگترش هم نقره ی بیشتری می برد و هم دعای خیر بیشتری همراهش بود؛ امّا بیشتر از دو برابر آن یکی گران تر بود. آلبرت برای این که نشان بدهد برای پدرش هر چقدر که از دستش برمی آمد، مایه گذاشته است، تاج بزرگتر را سفارش داد و پولش را هم نقدی به خاخام پرداخت کرد. امّا خاخام بابت آن پول رسیدی به او نداد، و گفت که خدا خودش مراقب همه چیز است. قرار شد که خیلی زود برای نجات پدر آلبرت آن تاج را آماده کند.

آلبرت وقتی که از او جدا شد و به خانه رفت، مدتها به فکر فرو رفت. آخرش به این نتیجه رسید که آن خاخام او را هیپنوتیز کرده بود؛ و آن تاج نقره ای را که خیال می کرد در آنجا دیده فقط ساخته ی ذهن خودش و از اثر حرف های آن مرد بوده است. هم به آن مرد ناسزا می گفت و هم به خودش برای حماقتی که کرده بود، حماقت بزرگتر او در انتخاب تاج بزرگتر به جای تاج کوچک تر بود.

فردای آن روز بعد از کار رفت سراغ  خاخام لیفشیتس؛ امّا خبری از او نبود. گفت شاید آقای خاخام در کنیسه در حال عبادت است، ولی در آنجا هم چند نفری در حال عبادت بودند که آقای خاخام در میانشان نبود. هر چه منتظر ماند، شب شد و خبری از او نشد. شب از نیمه گذشته بود که دید دو نفر یکی مرد و یکی زن با لباس های تر و تمیز پدیدار شدند.  خاخام پیر با  دختر عقب مانده اش بود که خودشان را با پولهای آلبرت نونوار کرده بودند. آلبرت جلو رفت و به خاخام گفت که من تاج نقره ایم را می خواهم. خاخام گفت تاج ساخته شده است و حالا فقط باید برود خانه و منتظر باشد. تاج دارد کار خودش را می کند. آلبرت گفت که از بیمارستان به او خبر داده اند که حال پدرش فرقی نکرده است. خاخام هم به او گفت باید صبر داشته باشد و اجازه بدهد تاج کار خودش را بکند. تازه،  اگر البرت واقعاً به کار آن و سلامتی پدرش ایمان داشته باشد، حال پدرش خوب می شود، و اگر ایمان نداشته باشد و یا ایمانش ضعیف باشد، دیگر کاری نمی شود کرد. آلبرت دیگر متوجه شده بود که توی چه هچلی افتاده است. اگر پدرش می مرد، خاخام می گفت که تقصیر از تاج و دعای او نیست، چون ایمانش ضعیف بوده، حال پدرش خوب نشده است. اگر هم حال پدرش به هر دلیلی خوب می شد، از کجا معلوم که از اثر تاج نقره ای و دعای خاخام بوده باشد. آلبرت به خاخام گفت که می خواهد تاجی را که ساخته است ببیند. خاخام گفت که یک بار تاجی را به او  نشان داده است و همان یک بار، اگر اعتقاد داشته باشد، کافی است. حضرت موسی هم می دانست که همه چیز را نمی شود دید؛ مثلاًٌ صورت خدا را. معجزه معجزه است و فقط کار خداست.  بعد خاخام برای این که نشان بدهد که تاج هایی را که برای مشتری های قبلی اش ساخته است معجزه کرده است، نامه هایی را که آنها برایش نوشته بودند آورد و برای او خواند. بیشتر مشتریهایش آدمهای تحصیل کرده بودند.

آلبرت قانع نشد و با داد و فریاد و ناسزاگویی می خواست تاجش را ببیند. خاخام گفت که با این داد و فریاد ها و دزد نامیدن او فقط از تأثیر تاج و معجزه اش کم می کند. بهتر است بیشتر به فکر سلامتی پدرش باشد. آلبرت عصبانی شد و گفت به درک که حالش خوب نمی شود. او که هیچ وقت از من خوشش نمی آمد. خاخام باشنیدن این حرف رو به آسمان و خطاب به خدا گفت که آلبرت قاتل است. یک ساعت بعد به آلبرت خبر دادند که پدرش فوت کرده است.