«حرم قدس» شعری در وصف امام رضا (ع) از رهی معیری

دیده فروبسته ام از خاکیان

تا نگرم جلوه ی افلاکیان

شاید ازین پرده ندایی دهند

یک نفسم راه به جایی دهند

ای که بر این پرده ی خاطر فریب

دوخته ای دیده ی حسرت نصیب

آب بزن چشم هوسناک را

با نظر پاک ببین پاک را

آن که در این پرده گذر یافته

چون سحر از فیض نظر یافته

خوی سحرگیر و نظر پاک باش

راز گشاینده ی افلاک باش

خانه ی تن جایگه زیست نیست

در خور جان فلکی نیست نیست

آن که تو داری سر و سودای او

برتر ازین پایه بود جای او

چشمه ی مسکین نه هنرپرور است

گوهر نایاب به دریا در است

ما که بدان دریا، پیوسته ایم

چشم ز هر چشمه فروبسته ایم

پهنه ی دریا، چو نظرگاه ماست

چشمه ی ناچیز، نه دلخواه ماست

پرتو این کوکب رخشان نگر

کوکبه ی شاه خراسان نگر

آینه ی غیب نما را ببین

ترک خودی گوی و خدا را ببین

هر که بر او نور «رضا» تافته است

در دل خود گنج رضا یافته است

سایه ی شه، مایه ی خرسندی است

ملک «رضا» ملک رضامندی است

کعبه کجا؟ طوف حریمش کجا؟

نافه کجا؟ بوی نسیمش کجا؟

خاک ز فیض قدمش، زر شده

وز نفسش نافه معطر شده

من کیم از خیل غلامان او

دست طلب سوده به دامان او

ذره ی سرگشته ی خورشید عشق

مرده، ولی زنده ی جاوید عشق

شاه خراسان را دربان منم

خاک در شاه خراسان منم

رهی معیری، مشهد مقدس- اول تیرماه 1347