شعر «فریاد می زنم» از نیما یوشیج با تحلیل

محمد رضا نوشمند

فریاد می زنم

 

من چهره ام گرفته،

من قایقم نشسته به خشکی.

 

با قایقم نشسته به خشکی،

فریاد می زنم:

«وامانده در عذابم انداخته است؛

در راه پر مخافت این ساحل خراب،

و فاصله ست آب،

امدادی ای رفیقان با من.»

گل کرده است پوزخندشان امّا

بر من،

بر قایقم که نه موزون،

بر حرف هایم در چه ره و رسم؛

بر التهابم از حد بیرون.

 

در التهابم از حد بیرون،

فریاد برمی آید از من،

«در وقت مرگ که با مرگ

جز بیم نیستی و خطر نیست،

هزّالی و جلافت و غوغای هست و نیست،

سهو است و جز به پاس ضرر نیست.»

 

با سهوشان،

من سهو می خرم.

از حرف های کامشکن شان، من درد می برم.

خون از درون دردم سرریز می کند!

من آب را چگونه کنم خشک؟

فریاد می زنم؛

من چهره ام گرفته،

من قایقم نشسته به خشکی؛

مقصود من ز حرفم معلوم بر شماست:

یک دست بی صداست،

من، دست من کمک از دست شما می کند طلب.

 

فریاد من شکسته اگر در گلو، وگر

فریاد من رسا،

من از برای راه خلاص خود و شما،

فریاد می زنم.

فریاد می زنم!

 

اگر بخواهیم هر شعری را به زمان خودش و شرایطی که باعث چنان حسّی در شاعر و چنین سرایشی بر روی کاغذ شده است برگردانیم، شاید مجبور بشویم که بگوییم نیما در شعر «فریاد می زنم» دارد از بد اقبالی شعر نو و بد استقبالی  مخاطبانش این گونه حرف و فریاد می زند، و راه چاره را در همراهی مخاطب با شاعر تنها شده می بیند. امّا زمان آن بحث های داغ در مورد پیدایش شعر نیمایی سپری شده است؛ حالا، همه یا تفننی، یا تجملی، یا تخصصی، و یا از ته دل، شعر نو را می خوانند و می پذیرند. خیلی ها هم بی آن که تعمدی در نوع خواندن و بررسی شان باشد، با حال و هوای خود و زمان خود این شعر را در دل و اندیشه ی خود بازآفرینی و بازسُرایی می کنند و آن را در چهارچوب خودِ شعرجور دیگری معنی می کنند. البته معانی تحمیلی که از کلام نیما خارج می شود چندان اعتباری نمی تواند داشته باشد، امّا خودِ شعر بی نام و شرح حال و تاریخ زندگی شاعرش حرفِ مشخصی برای گفتن دارد، که با دقت در زبان و ساختار کلّی آن می شود تا حدودی به آن رسید، هرچند که همیشه عدّه ای هستند که در ادبیات تخصص های مدرک بالایی دارند که هر حرفی را که خارج از رساله ها و کتاب های کتابخانه هایشان است  به حسابِ اضافات و افاضات خواننده ها می ریزند. با این حال، حتی وسواسی ترین منتقدین نیز در تحلیل هایشان، ناخواسته و ناخودآگاه در بند تجربه ی شخصی خود از شعر و حرف های جانبی مربوط به آن هستند. خطاهایی چون «سفسطه ی نیت مؤلف»، «سفسطه ی تأثیرپذیری خواننده» و یا «بدعت دگرنویسی» جُرمی است که تمام خوانندگان و منتقدان- کم و بیش، محسوس یا نامحسوس- مرتکب می شوند. (من نیز مجرم به ارتکاب چنین جنایاتی و در نهایت محکوم به شنیدن ناسزاهای بسیار و سزاهای اندک از خوانندگان و منتقدین دیگر هستم.) امّا، چون نه وکیل خوانندگان دیگر هستم و نه وصی نویسنده ی اثر، حرفی را می زنم که خود امروز از این گونه اشعار می گیرم و می فهمم؛ و ادعا نمی کنم که این است و جز این نیست؛ این است (چون با نوشته شدن، درست یا غلط، بخشی از واقعیت می شود،) و خیلی چیزهای دیگر هم هست که من نمی دانم، و آنهایی که می دانند در باره اش نوشته اند و می نویسند- به سلیقه و قلم خودشان. حرف من درباره ی شعر«فریاد می زنم» این است:

قایقِ به خشکی نشسته ی آدمی او را افسرده کرده است؛ امّا، افسردگی او فقط برای خودش و قایق اش نیست. با قایق باید از فاصله ی آب گذشت تا به کسی یا جایی رسید؛ وقتی کسی منتظرتان نیست، یا وقتی که تنهایی به جایی می رسی که بی همراه نمی شود، در واقع نرسیده ای و هنوز وامانده و درمانده ای. این آدم وقتی که می گوید:

با قایقم نشسته به خشکی،

فریاد می زنم...

جدای از این که می خواهد بگوید در چنین حالتی دارم فریاد می زنم، می خواهد بگوید حتی اگر هم صدایی از دهانم خارج نشود، تصویرِ چهره ی گرفته ی من و قایقِ به خشکی نشسته ام یعنی «کُمک!» این فریادِ خاموش را به جای گوشها، چشمها باید بشنوند.

این آدم، گرفتارِ ماندن در این «ساحل خراب» است. خرابی این ساحل هم از فضای اش است که قایق اش در آن به گل نشسته و هم از اهالی اش که درد و نیاز او و حتی خودشان را درک نمی کنند و جدّی نمی گیرند. غصه ی این آدم این نیست که تنها خودش با ساحلی که خراب نیست یک دریا آب فاصله دارد؛ برای این که آنهایی هم که باید صدای او و وضعیت او را ببینند و به یاریش بشتابند در همین سوی آب هستند. این رفیقانی که باید به او کمک کنند، در واقع، باید به خودشان هم کمک کنند. قایق او از بی همراهی وامانده است. حتی اگر به او کمکی بشود که با قایق اش تک و تنها به آب بزند، معلوم می شود که باز هم خوب منظور او را نفهمیده اند. او می گوید:

مقصود من ز حرفم معلوم بر شماست:

یک دست بی صداست،

من، دست من کمک از دست شما می کند طلب.

بنابراین، اگربخواهد تنهایی به آب بزند، باز هم همان یک دستِ بی صداست. در ادامه ی راه باز هم بی نیاز از کمک دیگران نیست، همان طوری که بقیه نیز از کمک یکدیگر و همدیگر بی نیاز نیستند. برای همین است که حرفش را روشن تر بیان می کند تا اگر مقصود آن هنوز برای آنها معلوم نیست، معلوم شود.

 

فریاد من شکسته اگر در گلو، وگر

فریاد من رسا،

من از برای راه خلاص خود و شما،

فریاد می زنم.

فریاد می زنم!

«فریاد شکسته»اش همین تصویر خاموشِ به گل نشستن و افسردگی اش است، و فریاد رسایش همین شعر گویایش. او تنها برای خلاص خودش فریاد نمی زند، او آزادی و رهایی همه را از این ساحل خراب می خواهد؛ پس، تنها رفتن اش مانند هرگز نرفتن است. همین مردمی که با لجاجت سر جایشان در ساحل نشسته اند و حرفش را نمی فهمند و به او پوزخند می زنند برای او مانند قایقِ به گل نشسته ای هستند که اوّل باید یکی خودشان را تکان بدهد. آنها به حرف هایش، به قایقِ ناموزونش، و حتی به التهابش پوزخند می زنند. خرابی ساحل تا به این حدّ است.  او با التهابِ بیش از حدّش، فریاد می زند که این سهل انگاری است که آدم از بیم مرگ وبرای حفظ این زندگی که تو خالی است در ساحل خراب بماند؛ این کار یعنی نگهداری و نگهبانی از ضررهای خود. مردم به این سهوِ خود پوزخند نمی زنند، او نیز از آنچه که از نظر آنها سهو و خنده داراست دست بر نمی دارد، هر چند که با حرف هایشان به دهانش می کوبند، و زندگی را به کام او تلخ ترمی کنند تا جایی که درد می کشد و از درون دردش خون سرریز می کند؛ ولی باز هم فریاد می زند، و حرفش این است:

من آب را چگونه کنم خشک؟

حالا دیگر این آب تنها فاصله ی بین او تا ساحل دیگر نیست، فاصله ای است بین او و این مردمی که به او، و به قایق ناموزونش و به حرفها و مرامش پوزخند می زنند.