حرف هایی در باره ی «کسی از گربه های ایرانی خبر نداره»

این روزها،  خیلی ها از گربه های ایرانی خبر می گیرند. این گربه ها روی بامها عشق بازی می کنند،  در زیر زمین ها آهنگ سازی می کنند؛ در خرابه ها تمرین می کنند؛ در طویله ها خوانندگی می کنند، امّا ... امّا،  بیشتر به زبان دیگری میو میو می کنند. هر کس می خواهد از آنها خبر بگیرد باید زبان فینگلیش و انگلیش را خوب بلد باشد. خودِ این گربه ها هم از خودشان خبر نمی گیرند؛ عزم کرده اند به آن سوی آب ها بروند، وبرای اهالی آنجا به انگلیسی آواز بخوانند- یعنی زیره به کرمان ببرند. امّا ... امّا، این گربه ها نه شنا بلدند و نه می توانند از روی بامها و لبه ی پنجره ها، چهار دست و پا و  سالم به پایین بپرند.

  در فیلم «نیمه ماه» گربه های کردستان عزم کرده بودند که از هفت خان و هفت دیوی که سر راه اشاعه ی فرهنگ و عرفان و موسیقی شان بود بگذرند و خود را به کردستان عراق برسانند  و با همزبانان خود به  زبان خود و  ملودی های مهجور خود  حرف بزنند. «سِزارِ موسیقی کردستان»، همچون «ژولیوس سزار» با خبر می شود که باید از نیمه ی ماه حذر کند  و سفر فرهنگی خود را نیمه کاره رها کند، امّا او نمی پذیرد، می رود  تا می میرد. در این نیمه ی دیگر ماه ، باز هم فیلم با آواز کردی شروع می شود، بهمن قبادی به زبان خودش و برای دل خودش می خواند؛ ولی موسیقی کردی و حتی ایرانی ، حرفِ دلِ همه ی گربه های زیرزمین ایران نیست. یعضی از گربه های تهرانی  فقط به زبان انگلیسی میو میو می کنند، تنها یکی از این گربه ها می گوید که می خواهد در سرزمین خودش بماند و بخواند؛ از قضا او هم، به زبان «رَپ» میو میو می کند. گربه هایی که مانند موش موشک،  آسه می روند و آسه می آیند مبادا که کسی شاخشان بزند، عقیده دارند که موسیقی، چه با ریتم «این وری»، چه با رقص «آن وری»  و چه  با هر نوع ترکیب «این وری و آن وری» در ایران جایی ندارد. طوری هم عمل می کنند تا بگویند واقعیت کارشان مانند حدیث گربه و گوشتِ دور از دسترس نیست.  این بار قصاب است که می گوید: «پیف! پیف! گربه بو میده!»

 صحنه های مستند و مستند گونه ای که با داستان ترکیب شده اند تا به «واقعیت نمایی» و «حقیقت نمایی» آن کمک کنند بسیار موفق هستند؛ امّا تکه هایی در فیلم و بخش های داستانی آن است که بیشتر برای تفنن گرایان و یا شعارپسندان گیرایی دارد و نه تنها به داستان کمکی نمی کند، بلکه گاه به چهارچوب منطقی آن لطمه می زند.  مثلاً، وقتی که حاج آقایی پیدا می شود که هفتادو پنج ضربه شلاق را می کند هیچ، و یک میلیون و پانصد هزار تومان جریمه را تا حدّ صدهزارتومان پایین می آورد، نباید سخت گیری های مورد ادعا در زمینه ی موسیقی را با منطق خودِ فیلم زیاد جدّی گرفت.  این صحنه ی  «خنده دار» در غمنامه ی این گربه ها نامناسب و زیادی بنظر می رسد. در آن جز هنر بازیگری و ابتکار کارگردانی چیزی برای کسی که سروته داستان را می خواهد خوب به هم وصل کند وجود ندارد. هم چنین، گرفتن و از بین بردن سگ به بهانه ی این که نجس است، صحنه ایست که بود و نبودش در داستان یکی است. صحنه های شعارگونه، آن هم با شعارهای تکراری، خوره ی بسیاری از فیلم ها و داستان هاست و از درون، آنها را می خورد و از اعتبار و ارزش شان کم می کند. داستان نویس نباید تحت تأثیر حرف ها و صحنه های ساده و سبکی قرار بگیرد که به ترکیب و هدف و ابزار داستانش نمی خورد، و. فقط به خودی خود خوشایند به نظر می رسند و او دلش نمی آید آنها را از اثر خود بیرون بگذارد. اگر هر شاعری، هر جمله ی خوبی را که به نظرش می رسید به شعرش اضافه می کرد هر گز «هایکو» بوجود نمی آمد؛ و همه ی شاعرها  باید یک «بسی رنج بردم» در آخر مثنوی هفتاد منی شان می نوشتند. «البته بهمن قبادی به ابتدای فیلم خود چیزی شبیه به این عبارت فردوسی را اضافه کرده است.) اثری که می خواهد همردیف آثار برتر ادبیات و سینما حرف هایی بزند که مال خودش باشد و برای شنیدن آن فقط باید از آن شاهکار خبر گرفت، نباید خود را به صحنه های پیش پا اُفتاده ی ساده پسندانه  آلوده کند. داستان باید زبان خودش را پیدا کند (مانند نیمه ماه» و به همان «تأثیر واحد یا یکپارچه»ای برسد که ادگار آلن پو در داستان کوتاه دنبالش می گشت.  صحنه هایی که به صورت نماهنگ، موسیقی گربه ها را برآمده از زندگی مردم در خیابان ها و خرابه ها و کوچه پس کوچه های تهران نشان می دهد، بدون چنین صحنه های داستانی تصنعی ، می تواند ترکیب خوب و بی نظیری از فضای داستانی و غیرداستانی یا مستند را در فیلم القا کند. (البته،  ریتم تند آهنگ ها  با کم تحرکی و بی تحرکی  و یا ریتم کند زندگی  در میان مردم ایران ،نسبت به مردم غرب، همخوانی ندارد. این ریتم کُند را در خودِ داستان هم می توان دید که کار شخصیت های اصلی داستان سست پیش می رود  که نمی توانند به موقع چمدان سفرشان را ببندند.)

دو فیلم «نیمه ماه» و «کسی از گربه های ایرانی خبر نداره» روی هم ناخودآگاه این ایده را به ذهن می آورد که وقتی استاد موسیقی محلی و سنتی در این سرزمین صدایش و صدای سازش خاموش می شود، باید انتظار رویش نوعی موسیقی که مانند علف های هرز، بی سروسامان از زیرزمین سردر می آورند باشیم. این نوع موسیقی چون بی سروسامان است بد است؛ حتی اگر موسیقی سنتی و ایرانی هم باشد. (البته سروسامان دادن به آن با حذف و یا سانسور آن یکی نیست؛ و این کار، کارِ اساتید موسیقی است، نه موسیقی نشناس ها.) هنر از هر نوع آن، هم باید  زشتی ها را نشان بدهد، و هم زیبایی ها را. آنها که خیلی از صحنه های زشت را در آثار هنری نمی پسندند، چرا وجود چنین صحنه هایی را در خود جامعه تحمل می کنند؟ به عنوان مثال،  نشان دادن  ویترین فروشگاهی که لباس زیر زنها را در معرض دید گذاشته است، در یک فیلم به همان اندازه زشت است که هنگام قدم زدن در بازار امروز تهران دیدن چنین صحنه هایی طبیعی شده است. زشت و طبیعی، طبیعی و زشت؛ واقعیت را ما با دست خودمان این گونه با تناقض ترکیب می کنیم. پیش از حذف این گونه صحنه ها از فیلم ها، باید اگر زشت هستند، از خودِ جامعه و محیط این صحنه ها را حذف کرد. فقر زشت تر از نمایش فقر در یک اثر هنری است. تصویر فساد، زشت تر از خودِ فساد نیست.