صلاح و مصلحت خویش «حافظان» دانند

بررسی غزلی از حافظ شیرازی

محمد رضا نوشمند

 

حالیا  مصلحت وقت در آن می بینم

که کشم رخت به میخانه و خوش بنشینم

جام مِی گیرم و از اهل ریا دور شوم

یعنی از اهلِ جهان پاک دلی بگزینم

جز صراحی و کتابم نبود یار ندیم

تا حریفان دغا را به جهان کم بینم

سر به آزادگی از خلق برآرم چون سرو

گر دهد دست که دامن ز جهان برچینم

بس که در خرقه ی آلوده زدم لاف صلاح

شرمسار از رُخ ساقی و می رنگینم

سینه ی تنگ من و بار غم او هیهات

مرد این بار گران نیست دلِ مسکینم

من اگر رند خراباتم و گر زاهد شهر

این متاعم که همی بینی و کمتر زینم

بنده ی آصف عهدم دِلم از راه مبر

که اگر دَم زَنم از چرخ بخواهد کینم

بر دِلم گَردِ ستمهاست خدایا مَپَسند

که مُکَدَّر شود آئینه ی مهر آیینم

 

گاهی فکر می کنیم که حافظ با ما از زمین تا آسمان فرق دارد.البته فرق دارد، امّا، زمین تا زمین، نه زمین تا آسمان. هر کسی را که به آسمان  می فرستیم دیگر دست مان به او نمی رسد، و حرف او هم دیگر انگار به گوش ما نمی رسد. فاصله ی زمین تا زمینِ حافظ با ما، اگر چه کم نیست، قابل دسترسی است. حافظ  آن گونه زیست که اکثر مردم زندگی می کنند، و به راهی رفت که اقلیتی از مردم می روند. این راه، رهروان بسیار اندکی دارد، امّا، چنان که برخی می پندارند، خالی از رهرو نیست. زبانِ «حافظ» های زمانِ ما، زبان حافظ نیست، و بدون شک، حرف هایشان هم مثل حافظ نیست، ولی همگی  از خود، در زمانه ی خود، تصویری حافظ گونه ارائه داده اند که نوعی مصلحت اندیشی و مصلحت بینی در آن است که با مصلحتی که بیشتر مردم دنبال می کنند یکی نیست. اسامی خاص این گونه نویسندگان، شعرا و شخصیت ها را خود جستجو کنید. در آسمان دنبالشان نگردید، روی زمین پیدایشان می کنید. این آدمها مصلحت را جور دیگری معنی کرده اند.

آیا مصلحت بینی حافظ مانند ماست؟ مصلحت بینی ما موازی و هم مسیر با مصلحت بینی دیگرهمرنگانمان در جامعه پیش می رود، که گاه در اکثریت هستند و گاه در اقلیت؛ بسته به این که چه مصلحتی چشم پسندتر باشد، به هر حال مصلحت هر یک از ما در میان جمع، از مصلحت شخصی، با درک و احساس شخصی، خارج می شود؛ گر چه گاه از شدّت تأثیر پذیری طوری به خود تلقین می کنیم که انگار مصلحت دیگران ، واقعاً مصلحت شخصی ما هم هست. امّا حافظ مصلحت خود را از مصلحت همه جدا کرده است. این طور نیست که با نیروی غالب سمت و سوی دیگری را برگزیده باشد. بلکه راهش را به سمت بی سویی کج کرده است. تعبیر بی سویی از دید دیگران است، برای این که هر کسی همان سمتی را که خودش دارد می رود راه درست می داند، و اگر بیشترین افراد در همان راه گام بردارند، تصور می کند که حتماً همان درست تر ین راه است؛ در نتیجه، راههای دیگر را بیراهه و بی سو می داند. حافظ هم با استفاده از واژه ی «حالیا» در ابتدای غزل اعتراف می کند که پیش از این مصلحت را در چیز دیگری می دید؛ او نیز راه خود را همچون دیگران با مصلحت بینی جمعی و گروهی انتخاب کرده بود.  در این غزل، با مصلحت بینی فردی به خیل اقلیتی می پیوندد که راه را حتی اگر ته چاه هم باشد به میل و مصلحت خود می روند.

آیا کسی که «مصلحتِ وقت» را در نظر می گیرد، ممکن است  گاه و بی گاه، حالی به حالی شود و تغییر ذائقه بدهد؟ از حرف حافظ برنمی آید که چنین منظوری داشته باشد. انگار حافظ پیش از این «وقت» را درنیافته بود و نمی دانست چه باید بکند، امّا حالا که زمام «وقت» را به دست گرفته است، دیگر نمی خواهد آن را رها کند. حافظ از شخصیت قبلی خود رخت می کشد و کوچ می کند تا به شخصیتی برسد که مصلحت فردی و همیشگی خود را در آن یافته است. «خوش نشستن» او در آنجا به این معنی است که دیگر تصمیم ندارد از آنجا بلند شود. این چه حال و یا حالتی است که با رسیدن به آن، خیال برگشت برای پیدا کردن جایی بهتر،به سرش نمی زند؟ این حالت آسمانی نیست، زمینی است، ولی برای هر کس گوشه ی خلوت و تنهایی خاص خود اوست که باید جدا از دیگران در روی همین زمین پیدا کند و به  سراغش برود.  این ترک دنیا و مردم دنیا نیست، بلکه زندگی در دنیا و با مردم دنیا به مصلحت حقیقی خود است. به میخانه رفتن حافظ به این خاطر نیست که در آنجا کس دیگری را نمی بیند، و میخانه را اختصاصاً برای او ساخته اند. در میخانه هم دیگران هستند. ریا تنها در میان زاهدان نیست که بد است. خیلی ها با میخوارگی شان ریا می ورزند. چون رنگ تعلق به گروه خاصی  بر چهره شان می نشیند. می ِ حافظ، او را از حال و هوای هر جمعی در می آورد و به آن چه حالا مصلحت می داند می کشاند. حافظ نمی خواهد بگوید که خودش اهل ریا نبوده است؛ اتفاقاً، چون اهل ریا و با اهل ریا بوده است می خواهد راهش را عوض کند. با جمع و در میان جمع بودن، یعنی دیده شدن، و همین یعنی ریا. حتی آدمهای فروتن هم در میان جمع، بی ریا باقی نمی مانند. به هین دلیل، مسجد و میخانه هنگامی که در میان جمع هستیم فرقی ندارد، هر دو عرصه ی نوعی ریاکاری است. در هر دوی این ها می شود بدون ریا هم به کار خود پرداخت. مِی باید میخواره را تا حد مستی و راستی پیش ببرد. در آن حالت هیچ کس دیگری را، حتی خود و مصلحت دروغین و ظاهری خود را نمی بیند؛ برای همین، جز راستی و مصلحت راستین و باطنی چیزی را مصلحت نمی داند. در مسجد هم، می توان در میان همه بود و چنان مست راستی شد که مصلحت ظاهری خود و دیگران را فدای مصلحت باطنی کرد. شاید بخواهید بپرسید که این تعبیرات «مصلحت دروغین» و «مصلحت راستین» از کجا آمده است. حافظ می گوید که حالا مصلحت وقت را در میخانه و دور از ریا می جوید. این همان مصلحت راستین است که ممکن است بتوان آن را بُروز «مصلحت باطنی» دانست. در بیت پنجم این غزل او اعتراف می کند که پیش از این در «خرقه ی آلوده» لاف صلاح و مصلحت می زد. خرقه نمادی از همان «مصلحت ظاهری و دروغین» است که در واقع مصلحت در میان جمع و همرنگی با جماعت است که به ظاهر به سود خود و دیگران تمام می شود. با هر لباسی آدم می تواند لاف صلاح بزند.  خرقه ی حافظ به ریا آلوده شده بود. اگر بتواند در زیر این خرقه به «پاک دلی» برسد و به دور از نگاه و توجهِ دیگران هرخرقه ای را بپوشد، ( کتو شلوار یا عبا) آن خرقه هم پاک می شود. زبانِ عرفانی حافظ، تصویر زندگی مردم است. ممکن است بیشتر مردم به عرفان او نرسند، امّا زبانش را با درک این تصاویر آشکار از زندگی روزمره ی خود می فهمند.

دوری حافظ از اهل ریا، دوری جسمانی و مکانی نیست. دل از دیگران بریده است. نه این که هرگز به دیگران فکر نمی کند، نه. او با توجه به مصلحت خود به کار مردم می پردازد. نمی خواهد با پرداختن به مصلحت دیگران از کار خود غافل شود. او می گوید که از اهلِ جهان، پاک دلی را انتخاب می کند. منظور او این نیست که از ریا کاران جدا می شود تا در کنار آدمی پاک دل بنشیند. زیرا در کنار آدم پاک دل نشستن هم باز نوعی ریا با خود به همراه دارد. منظور حافظ این است که با جدایی از ریا کاران و موقعیت های ریایی، خود از ریاکاری به پاک دلی می رسد. این پاک دلی هم در مسجد می تواند باشد و هم در میخانه. مردِ خدا باید چنان در وجود خدا خود را گم کند و راستی را پیدا کند که مردِ شراب در آن مستی را پیدا می کند و راستی را به زبان می آورد.حرف حافظ  در بیت بعدی همین را ثابت می کند. برای این که صراحی، یار و ندیم میخواره است و کتاب،  یار و ندیم زاهد حقیقی. حریفان دغایی را هم که می خواهد نبیند، میخواره های خود نما و زاهدان ریا کار ند. او از همه جز صراحی و کتاب که در واقع دوتا نیست و یکی است، بریده است. آزادی او از خلق نیز در این است  که نه کسی او را ببیند و نه او کسی را، همچون سرو که آن قدر بلند است که دیگران سرش را نمی توانند ببینند. البته در مصرع بعدی نهایت این جدایی از مردم با جدایی از دنیا کامل می شود تا به هیچ وجه در بند هیچ کس و هیچ چیزی نباشد.

چرا حافظ شرمسار از رُخ ساقی و مِی رنگین است؟ از مصرع پیش از آن مشخص می شود که از لاف دروغین خود در باره ی صلاح و مصلحت در خرقه ی آلوده شرمنده است. صلاح خود و دیگران را در گذشته با آنچه اکنون مصلحت می داند مقایسه می کند.

ساقی کیست؟ اگر ساقی هم مانند دیگران باشد باز هم زبان حافظ را باید آلوده به ریا دانست.

امّا، مگر جلب توجه یار بی ریا هم می شود؟ ساقی باید ببیند که او از همه چیز گذشته است و مصلحت را در او جسته است. ساقی هم مانند خود او می داند که برخلافِ« مصلحت بینی با خرقه» که برای او آسایش در جمع را به همراه داشت، این مصلحت اندیشی راستین به ظاهر به سود او نیست؛ زیرا نه سینه ی تنگ او توان تحمل غم عشق یار را دارد و نه این بارِ گران بر دل او سبک می آید. حافظِ خراباتی و حافظِ زاهد یکباره در بیت بعدی یکی می شوند؛ زیرا زیرا مصلحت یا سود دیگران را به هیچ وجه در نظر نمی گیرد. حرف آخر او به مصلحت جویانِ مسجد و میکده این است که «من همین متاعی هستم که می بینید، با سود یا بدون سود برای شما، همین هستم که می بینید؛ شاید هم در مواردی کمتر از این هم باشم، یعنی ضررم برای شما بیشتر از سودم باشد.

من اگر رند خراباتم و گر زاهد شهر

این متاعم که همی بینی و کمتر زینم

با این بیت حافظ نشان می دهد که مصلحت بینی رند خرابات هم گاهی چندان بهتر از مصلحت بینی زاهد شهر نیست؛ چرا؟ برای این که زاهد از خدا حرف می زند و گوشش به حرف دیگران است، و رند خرابات هم از ساقی دَم می زند و نگاهش به دست دیگران است.

حافظ جدای از این که دیگران را مورد خطاب قرار می دهد، شاید با آن روی ِ ریاکار و سود جو و راحت طلبِ خود نیز حرف می زند.

حافظ گویا به خودش تشر می زند و می گوید:

بنده ی آصف عهدم دِلم از راه مبر

که اگر دَم زَنم از چرخ بخواهد کینم

حافظ آن دلِ پاکی را که می خواست، در عهد با آصف که ساقی او نیز هست بدست آورده است و اکنون می خواهد که دلش از این راه بدر نرود. او از این می ترسد که اگر از دیگری دَم بزند، آصفِ او با کراماتش روزگار را بر او سیاه می کند. (آصف وزیر حضرت سلیمان نیز صاحب کراماتی بوده است.) حافظ در بیت آخر نشان می دهد که تا به حال روزگارش چندان هم سفید نبوده است:

بر دِلم گََردِ ستمهاست خدایا مَپَسند

که مُکَدَّر شود آئینه ی مهر آیینم

ستمهایی که بر دل او رفته است همان گَردهای مصلحت بینی پیشین است که مانع پاکی آن شده است. این آلودگی باعث کدر شدن دل او و کدورت بین او و آصفِ شده است، حالا مصلحت این است که برطرف شود، و دعا می کند که دیگر تکرار نشود. هر چند دل مسکین او مرد این بارگران نیست، از خدا می خواهد که دلش پاک بماند تا تصویر یار و آیین یار در آن نقش زلالی بگذارد. در کار آیینه ریایی نیست، چون همه را نشان می دهد جز خودش را.