از شرح حال ابوعلی دقّاق در تذکرة الاولیاء شیخ فریدُالدّین محمّد عطّار نیشابوری

نقل است که روزی یکی درآمد که: «از جای دور آمده ام نزدیک تو ای اُستاد!»

گفت: «این حدیث به قطع مسافت نیست. از نفس خویش گامی فراتر نه که همه ی مقصودها تو را به حاصل است.»

نقل است که یکی درآمد و شکایت کرد از دست شیطان. اُستاد گفت: «درخت تعلّق از میان برکن، تا گنجشک بر آن ننشیند، که تا آشیان دیو در او بود، مرغانِ شیطان بر او نشینند.»

نقل است که بازرگانی بود خُشگو نام، مگر رنجور شد، شیخ به عیادت او آمد. گفت: «ای فلان! چه اُفتاده است؟» گفت: «نیم شبی برخاستم تا وضو سازم و نماز شب کنم. تابی در پشتم اُفتاد و دردی سخت پدید آمد و تب درپیوست.» اُستاد گفت: «تو را با فضول چه کار تا نماز شب کنی؟ تا لاجرم به درد پشت مبتلا گردی. تو را مردار دنیا از خود دور باید کرد. کسی که سرش درد کند او را طلایی بر پا نهند، هرگز به نشود؛ و چون دست نجس بود، او آستین شوید، هرگز پاک نگردد.»