بدبختی و خوش بختی
این روزها خیلی ها از بدبخت شدن می ترسند. خودِ ترس بدترین بدبختی است در راه رسیدن به خوش بختی با هر تعریفی. هر کس به زبان و سلیقه ی خودش «بخت» را تعریف می کند و تکلیف خود را با بدبختی و خوش بختی اش روشن. برای خیلی ها واژه ی بخت مترادف با زیبا، جادار و مطمئن نیست. مترادف با نان و اُکسیژن هم نیست. مترادف با مدرک تحصیلی و معدل عالی هم نیست. یک چیزی در روح و جان شان است که در زمان و مکان نمی گنجد. می دانند اگر همه ی دنیا را به آنها بدهند، و عمر همه ی آدم های دنیا را در کوزه ای کنند و غول چراغ جادو را درونش بگذارند تا پس مانده ی آرزوهایشان را نیز برآورده کند، باز هم به قول مولانا «چند گنجد؟ قسمت یک روزه ای، کوزه ی چشم حریصان پُر نشد؛ تا صدف قانع نشد، پُر دُر نشد.» آن عیش مدامی که کار حافظ را به کام کرد و او گفت «الحمد لله»، از جنس این دنیا نبود، وگرنه مثل عیش همه ی ماها موقتی بود نه مداوم. آن شرابی را که خیّام تعجب می کرد که می فروشان می فروشند و فکر می کنند بهتر از آن را در بازار تره بار دنیا می خرند، نه هم بوی پیاز بود و نه هم رنگ سیب زمینی. سعدی هم نتوانست برای پر کردن «چشم تنگ مرد دنیادار» چیزی بهتر از قناعت یا خاک گور پیدا کند.
بزرگترین بدبختی هر آدمی در راه رسیدن به هر چه که او خوش بختی می داند و می نامد، ترس اوست. و بزرگترین خوش بختی برای هر آدمی داشتن شجاعتی است که نخستین سلاح او برای رسیدن به هر خواسته ای است. زیباپسندی که شهامت رسیدن به زیبایی را ندارد، سرانجام به هر زشتی ای تن خواهد داد. زندگی برای آنها که حاضرند برای حفظ و تقسیم زیبایی های آن از خود نیز بگذرند، بدون شک زیباتر از حس شخصی و خصوصی زیبایی در کنج خلوت رفاه است. توصیف بی مانند هوشنگ ابتهاج ازحدّ زیبایی زندگی جایی برای حرف من و شما نمی گذارد:
آن چنان زیباست این بی بازگشت
کز برایش می توان از جان گذشت
در دنیا خیلی ها هستند که برای این که دیگران از زیبایی ها لذّت ببرند از زندگی خود می گذرند، و خیلی ها هم هستند که برای خصوصی سازی زیبایی های زندگی، به خردسال و کهنسال هم رحم نمی کنند.