این روزها خیلی چیزها نیاز به بازسازی،  شبیه سازی و یا غنی سازی دارد، البته تشخیص اینکه «چه چیز» احتیاج به «چه چیز سازی» دارد با هر کسی نیست. این کار فقط از نخبه ها برمی آید. ما که نخبه نیستیم، البته نخاله هم نیستیم. یعنی یک چیزهایی سرمان می شود؛ (بعضی ها فکر می کنند که هر کسی که مثل آنها نخبه نیست، حتماً و حکماً نخاله است.) مثلاً تشخیص می دهیم که ایمان و اعتقاد شبیه سازی شده همان ریا و تظاهر است. وطن پرستی اگر شبیه سازی شود، می شود همان بی وطنی و جهان وطنی که سر و ته اش پیدا نیست. دین اگر بازسازی شود، همان  بدعتی است که آن سرش بی دینی است. البته تعیین میزان ریاکاری، نوع بی وطنی و حکم بی دینی اش فقط کار همان نخبه هاست.

 ما هم می دانیم که در دنیایی که قلدرها در آن حکومت می کنند به غنی سازی اورانیوم برای رو کم کنی نیاز داریم. از اینکه قدرت هایی که در کار خودشان هم مانده اند چیزی را به ما دیکته کنند بدمان می آید. ما از بچگی از دیکته بدمان می آمد؛ فارسی و انگلیسی نداشت. نه اینکه دیکته ی ما بد بود، نه. بیشتر بیست می گرفتیم. یعنی، در حقیقت، آن کسی که به ما دیکته می گفت بیست می گرفت. چون هر چه را که او می گفت ما می نوشتیم، حتی تقلب هم که می کردیم برای این بود که باب میل او بنویسیم؛ پس بیست اصلی مال او بود. فقط یک باریکی از همکلاسی ها تقلبی کرد که پاک معلم دیکته را از رو برد. هر چه معلم گفته بود، او به جایش یک چیزهای دیگری نوشته بود. از بی سوادی اش بود یا از ناشنوایی اش و یا از رونویسی از یک کتاب دیگر، هرچه که بود نشان می داد که بنده ی خدا دیکته پذیر نبود.  کسی که دیکته می کند، می خواهد جمله ای را که او دوست دارد ما بنویسیم. از آنجا که او دوست دارد بنویسیم. هر جا که دلش خواست، نقطه بگذاریم و برویم سر خط. با هر رسم الخطی که سلیقه ی اوست بنویسیم. هر وقت که گفت : "تمام!" قلم ها را پایین بگذاریم و ورقه ها را بالا بگیریم، جنب نخوریم  تا او بیاید و تحویل بگیرد. برای همین دیکته برای زرنگِ باهوش و تنبلِ بی هوش به یک اندازه زجرآور است.

دیکته تنها چیزی است که شبیه سازی، بازسازی و غنی سازی اش هواخواهی ندارد.