داستان کوتاهی از ویلیام سارویان

ترجمه از محمد رضا نوشمند

شما سر زندگی خودت باش، من هم سر زندگی خودم

نامه رسان جلو خانه ی خانم «رُزا ساندوال» از دوچرخه اش پیاده شد. رفت دم در خانه و آرام در زد. تقریباً درجا متوجه شد که  در خانه کسی  هست. صدایی نمی شنید ولی مطمئن بود که در زدنش کسی را به سمت در می کشاند. بی اندازه مشتاق بود ببیند این  زن که نامش رُزا ساندوال است چه جور آدمی است.  زنی که  سهمش از دنیا،  خبر از قتلی بود که حالا باید می شنید و با تمام وجودش حس می کرد. خیلی طول نکشید که در باز شد، امّا چرخش در روی  پاشنه اش طوری بود گویی شتابی برای باز شدن نداشت. حرکت در نشان می داد این زن هر که که هست انگاردر این دنیا چیزی برای ترسیدن ندارد. بعد در بازِ باز شد و خودش هم نمایان.

به چشم هومر، زن مکزیکی زیبا بود. از چهره اش می خواند که همه ی عمرش را با  شکیبایی گذرانده است، به همین خاطر،یک عمر شکیبایی لبخند ملیح و مقدسی را روی لب هایش نشانده بود. ولی مانند همه ی افرادی که هرگز تلگرافی برایشان نمی آمد، حضور نامه رسانی دم در خانه،  برایش  پر از هول و ولا بود. هومر می دانست که خانم رُزا ساندوال از دیدنش یکّه خورده است. اولِین حرفی که زد حرف اوّل همه ی آدمهای حیرت زده در هنگام بروز تعجب است. گفت: "اُ! عجب!" انگار فکر می کرد به جای نامه رسان در را به روی کسی باز می کند که آشنای سالیان سال اوست و از هم نشینی با او لذّت خواهد برد. پیش از آن که حرف دیگری از دهانش بیرون بیاید خبری را که در چشم های هومر بود خواند و فهمید که خیری در آن نیست.

گفت: "برایم تلگراف آوردی؟"

هومر تقصیری نداشت، کارش رساندن تلگراف بود. با این حال فکر می کرد که او هم در کل ماجرا بی تقصیر نیست. احساس غریبی داشت، انگار خیال می کرد خودش به تنهایی مسئول هر آن چیزی است که رخ داده است. در ضمن دلش می خواست خوب به خودش مسلط می شد و می گفت: "خانم ساندوال من فقط یک  نامه رسانم، از اینکه مجبورم خبری مثل این را برای شما بیاورم خیلی متأسفم، ولی چون کارم این است چاره ی دیگری ندارم."

زن مکزیکی گفت: "تلگراف برای چه کسی آمده؟"

هومر گفت: "برای خانم رُزا ساندوال، خیابان جِی، پلاک 1129." دستش را پیش برد تا تلگراف را به زن مکزیکی بدهد، امّا او آن را نگرفت.

هومر پرسید: "مگر شما خانم ساندوال نیستید؟"

زن گفت: "خواهش می کنم لطفاً بیایید تو. من بلد نیستم انگلیسی بخوانم. اهل مکزیکم. فقط مجله ی «لاپرنسا» را می خوانم که از مکزیکو سیتی می آید." لحظه ای مکث کرد و نگاهش به پسر بود که به طرز غریبی با یک پا پیش و یک پا پس جوری  دم در ایستاده بود که توی خانه هم باشد.

زن گفت: "خواهش می کنم بگویید تویش چه نوشته شده."

نامه رسان گفت: "خانم ساندوال، در تلگراف آمده که_" ولی زن در همین جا حرفش را برید و گفت: "امّا اوّل باید تلگراف را باز کنی و بعد برایم بخوانی. هنوز که بازش نکردی."

هومر انگار که دارد با معلمی که غلط اش را تصحیح کرده است صحبت می کند، گفت: "چشم،  خانم." با انگشت های لرزان تلگراف را باز کرد. زن مکزیکی خم شد و پاکت بریده شده  را برداشت، و تلاش  کرد چین و چروکش را بگیرد؛ در ضمن پرسید: "تلگراف از چه کسی است؟ پسرم خوان دومینگو؟"

هومر گفت: "نه خانم، از اداره ی ارتش است."

زن مکزیکی گفت: "از اداره ی ارتش؟"

هومر گفت: "خانم ساندوال، پسر شما مرده. شاید این حرف راست نباشد. خانم ساندوال، هر کسی ممکن است اشتباه کند. شاید پسر شما نبوده که مرده؛ شاید کس دیگری بوده. در تلگراف نوشته که این شخص پسرشما، خوان دومینیگوبوده. شاید در تلگراف اشتباه شده."

زن مکزیکی وانمود می کرد که چیزی نشنیده است؛ بعد گفت: "اوه! از چه می ترسی؟ بیا تو. بیا تو. برایت شیرینی می آورم." دست پسر را گرفت و او را سر میزی در وسط اتاق برد و همانجا نشاند. گفت: "همه ی پسرها از شیرینی خوش شان می آید. برایت شیرینی می آورم." به اتاق دیگری رفت و زود با یک قوطی قدیمی شیرینی شکلاتی برگشت. سر میز قوطی را باز کرد و هومر دید که نوعی شیرینی عجیب در آن بود.

گفت: "بفرما! از این شیرینی ها بخور. همه ی پسرها از شیرینی خوش شان می آید."

هومر از قوطی یک شیرینی برداشت و به دهان گذاشت و سعی کرد آن را بجود.

زن گفت: "تو که برایم تلگراف بدی نمی آوری، تو پسر خوبی هستی، مثل خوانیتوی کوچک خودم وقتی که پسر کوچولویی بود. یکی دیگر هم بخور." نامه رسان مجبور شد یک شیرینی دیگر هم بردارد.

هومر نشسته بود و شیرینی خشک را می جوید، زن مکزیکی هم داشت حرف می زد: "شیرینی محلی خودمان است. از کاکتوس است. برای خوانیتوی خودم وقتی به خانه بیاید درست می کنم، حالا تو این ها را بخور. تو هم پسر من هستی."

بعد ناگهان بغض گلویش را گرفت، خودش را نگه داشته بود،  گویی کسر شأن بود که صدای ناله اش بلند شود.هومر ابتدای ورودش می خواست بلند شود و دربرود، امّا حالا می دانست که می ماند. حتی فکر می کرد که اگر می شد بقیه ی عمرش را هم همانجا می ماند. خوب نمی دانست چه کار دیگری از دستش برمی آید تا ناراحتی آن زن را کمتر کند. اگر آن زن از او می خواست که جای پسرش را بگیرد نمی توانست جواب ردّ بدهد، چون نمی دانست چطور باید از پس این کار بربیاید. بلند شد و سرپا ایستاد انگار با ایستادن می خواست آنچه را که برگرد اندنی نیست برگرداند. بعد وقتی که فهمید این جز خیالی واهی چیزی  نیست، درمانده تر ازپیش شد.

در دل با خود پشت سر هم می گفت: "چه کاری از دستم برمی آید؟ چه خاکی باید به سرم بریزم؟ من که فقط یک نامه رسانم."

زن ناگهان او را در آغوش گرفت و گفت: "پسر کوچولوی من، پسر کوچولوی من!"

حالش از چیزی ناخوش بود، امّا نمی دانست از چه چیز؛  فقط می دانست که احساساتش از کل ماجرا جریحه دار شده است، فکر می کرد اگر بالا بیاورد حالش بهتر می شود. از آن زن و یا از هیچ کس دیگری بدش نمی امد، ولی بلایی که سر آن زن آمده بود آن قدر دور از انصاف  و آن قدر زننده  بود که حالش را بهم می زد..

زن گفت: "حالا بیا، بشین اینجا !" او را کشاند و روی صندلی دیگری نشاند و بالاسرش ایستاد و گفت: " اجازه بده  نگاهت کنم." به طرز عجیبی نگاهش می کرد و نامه رسان که حالش کاملاًً خراب شده بود،  نمی توانست جنب بخورد. نه احساس عشق در  او بود و نه احساس نفرت، امّا حسی بود خیلی شبیه به دلخوری؛ در عین حال حس دلسوزی شدیدی در او بود، نه تنها برای آن زن بیچاره، بلکه برای همه چیز، و برای این شیوه ی مسخره ای که زیر بار همه چیزی می رفتند و جان می دادند. گذشته ی آن زن پیش چشمش بود. زن زیبای جوانی را می دید که کنار گهواره ی پسر کوچکش نشسته است. می دید که به این انسان تودرتوی بی زبان و ناتوان و آینده ای پر مشغله چشم دوخته است. می دید که دارد گهواره را تکان می دهد و می شنید که برایش آواز می خواند. با خودش می گفت: "امّا حالا بیا و نگاهش کن."

ناگهان سوار دوچرخه اش بود و داشت سریع از خیابان تاریک می گذشت، اشک از چشمهایش سرازیر شده بود و زیر لب مثل بچّه ها و دیوانه ها بد و بیراه می گفت.  وقتی به تلگرافخانه رسید دیگر از چشمهایش اشکی نمی آمد، امّا تازه چیزهای دیگری در راه بود و می دانست که چیزی جلو آمدنشان را نمی تواند بگیرد. گفت: "اگر غیر از این باشد من هم شبه مرده ای بیش نیستم." این را جوری گفت انگار کسی به حرفهایش  دارد گوش می دهد  که گوش اش خوب نمی شنود.