شعری از سیمین بهبهانی
شلوار تا خورده دارد مردی که یک پا ندارد:
خشم است و آتش نگاهش؛ یعنی: «تماشا ندارد!»
رخساره می تابم از او، امّا به چشمم نشسته:
بس نوجوان است و شاید از بیست بالا ندارد.
بادا که چون من مبادا چل سال رنجش پس از این!
خود گرچه رنج است بودن؛ «بادا مبادا» ندارد.
با پای چالاک پیما دیدی چه دشوار رفتم!
تا چون رود او که پایی چالاک پیما ندارد؟
تق تق کنان چوبدستش روی زمین می نهد مُهر
با آنکه ثبت حضورش حاجت به امضا ندارد.
لبخند مهرم به چشمش خاری شد و دشنه یی شد:
این خویگر با درشتی نرمی تمنا ندارد.
بر چهره ی سرد و خشکش پیدا خطوط ملال است:
گویا که با کاهش تن، جانی شکیبا ندارد.
گویم که با مهربانی خواهم شکیبایی از او،
پندش دهم مادرانه، گیرم که پروا ندارد.
رو می کنم سوی او باز تا گفت و گویی کنم ساز...
رفته ست و خالی ست جایش مردی که یک پا ندارد.
سیمین بهبهانی
+ نوشته شده در دوشنبه نهم آذر ۱۳۸۸ ساعت 17:30 توسط Mohammad Reza Nooshmand