وعده ی پادشاه
پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباس اندک در سرما نگهبانی می داد. به او گفت: ایا سردت نیست. نگهبان پیر گفت: چرا ای پادشاه، امّا لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم. پادشاه گفت: اشکالی مدارد، من الان به داخل قصر می روم و می گویم یکی از لباس های گرم مرا بیاورند. نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. امّا پادشاه به محض ورود به قصر، وعده اش را فراموش کرد. صبح روز بعد جسد پیرمرد را که در اثر سرما مرده بود در اطراف قصر پیدا کردند که در کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود: ای پادشاه، من هر شب با همین لباس کم، سرما را تحمل می کردم، امّا وعده ی لباس گرم تو مرا از پای درآورد.
+ نوشته شده در سه شنبه سوم آذر ۱۳۸۸ ساعت 7:35 توسط Mohammad Reza Nooshmand