چنین آمده است اندر اخبار که یوسف پیغامبر(ص)، چون از دنیا بیرون رفت، می آوردند او را، تا اندر حظیره ی ابراهیم(ص)، نزدیک پدران او، دفن کنند. جبرئیل، علیه السلام، بیامد. گفت: «هم اینجا بدارید که آن جای او نیست. چه، او را جواب مُلک که رانده است، به قیامت می باید دادن.» پس چون حال یوسف پیمبر چنین باشد، بنگر تا کار دیگران چگونه بُوَد.

و در خبر از پیامبر(ص)، چنان است که هر که را روز قیامت حاضر کنند از کسانی که ایشان را بر خلق دستی و فرمانی بوده باشد، دستهای او بسته بُوَد. اگر عادل بوده باشد، عدلش دست او را گشاده کند و به بهشت رساند؛ و اگر ظالم بُوَد، جورش همچنان بسته با غلّها، او را به دوزخ افگند.

و هم در خبر است که روز قیامت، هر که او را بر کسی فرمانی بوده باشد در این جهان، بر خلق یا بر مقیمان سرای و بر زیر دستان خویش، او را بدان سؤال کنند؛ و شبانی که گوسفندان نگاه داشته باشد، جواب آن از او بخواهند.

گویند عبدالله بن عمر بن الخطّاب، به وقت بیرون رفتن پدرش از دنیا- عمر خطاب- پرسید که «ای پدر، تو را کِی بینم؟» گفت: «بدان جهان.» گفت: «زودتر خواهم.» گفت: «شب اول یا شب دوم یا شب سوم مرا در خواب بینی.» دوازده سال برآمد که او را به خواب ندید، پس از دوازده سال به خواب دید. گفت: «یا پدر، نگفته بودی پس از سه شب تو را بینم؟» گفت: «مشغول بودم، که در سواد بغداد پُلی ویران شده بود و گماشتگان تیمار آبادان کردن آن نداشته بودند، گوسفندان بر آن می گذشتند؛ گوسفندی را بر آن پُل دست به سوراخی فرو شد و بشکست. تاکنون جواب آن می دادم.»