آخرین درس

داستان کوتاهی از آلفونس دوده
ترجمه از متن انگلیسی: محمد رضا نوشمند
آن روز صبح پیش از آنکه راهی مدرسه شوم حسابی دیرم شده بود و عجیب ترس برم داشته بود که حتماً تنبیه می شوم؛ چون آقای هامل به ما گفته بود که وجه وصفی را می پرسد و من حتی یک کلمه هم در باره اش نمی دانستم. یک لحظه به سرم زد که از مدرسه در بروم ودر دشت و صحرا گشتی بزنم.
چه روز گرمی بود! و چه آسمان صافی! مرغ های توکا این سو و آن سوی بیشه زار آواز می خواندند. پشت کارخانه ی چوب بری، در جایی به نام «ریپرت میدو» ، سربازهای پروسی مشق نظامی می دیدند. اینجور چیزها برایم خیلی جالب تر از قاعده ی کاربرد وجه وصفی بود. امّا تا آنجا که در توانم بود سعی کردم وسوسه نشوم، وبدون معطلی به سمت مدرسه راه اُفتادم.
به بخشداری که رسیدم چشمم به عدّه ای از مردم افتاد که کنار پنجره ی کوچک آن از حرکت ایستاده بودند و اعلامیه هایی را که روی دیوار آن بود می خواندند. دو سالی می شد که هر نوع خبر بدی را از آن پنجره به اطلاع ما می رساندند. در آنجا می خواندیم که در چه جنگ هایی شکست خورده ایم، چه پیشروی هایی داشته ایم؛ و از همانجا با خبر می شدیم که از مقر فرماندهی چه دستوراتی می رسد. با اینکه همراه دیگران آنجا نماندم، دل تو دلم نبود که بدانم "این بار چه خبر است!"
داشتم سریع به آن سوی میدان می رفتم که «واشتر» آهنگر که همراهِ شاگردش غرق در مطالعه ی آن اطلاعیه بود با لحن کنایه آمیزی گفت: "اینقدر تند نرو بچّه، به موقع به مدرسه ات می رسی!"
حتم داشتم که می خواهد مرا دست بیاندازد. وارد قلمرو کوچک آقای«هامل» که شدم دیگر نفسی برایم نمانده بود.
اینجور وقتها با شروع کلاس معمولاً چنان همهمه ای راه می افتاد که تا آن سر خیابان هم شنیده می شد. درِ میز تحریرها یمان را باز و بسته می کردیم، درس هایمان رابا آخرین نفس بلند بلند از بر می خواندیم، همه با هم داد می کشیدیم، همگی گوشهایمان را تیز می کردیم شاید که بهتر بشنویم. تا آخرش معلم خط کش اش را محکم روی میزش می زد و می گفت: "ساکت!"
روی اینکه درست وسط این قیل و قال همیشگی وارد کلاس می شوم و یواشکی می روم سر جایم، حساب باز کرده بودم. امّا درست در چنین روزی همه لالمونی گرفته بودند. سکوت، سکوت روزهای تعطیلی بود. از پنجره ی باز می دیدم که همکلاسی هایم حالا دیگر سرجایشان نشسته اند. خود آقای «هامل» را می دیدم که خط کش آهنی ترسناک اش را زیر بغل دارد و عقب و جلو می رود.
ناچار بودم در را باز کنم و باید درست وسط آن سکوت مطلق وارد کلاس می شدم. اینکه صورتم سرخ شده بود دیگر گفتن ندارد.سراپای وجودم را ترس فرا گرفته بود.
امّا با کمال تعجب دیدم آقای «هامل» که داشت سر و وضع ام را برانداز می کرد، هیچ خشمی در نگاهش نیست. خیلی آرام گفت: " برو سر جایت «فرانس» کوچک من؛ نزدیک بود درس را بدون تو شروع کنیم."
رفتم طرف نیمکت ام و سر جایم نشستم. وقتی کمی از آن هول و هراس بیرون آمدم، متوجه شدم که معلم مان لباس رسمی سبز و قشنگ اش را با شیک ترین پیراهن چین چین دارش پوشیده است و کلاه ابریشمی سیاه و قلابدوزی شده اش را که فقط روزهای بازرسی مدرسه و روزهایی که جایزه ها را می دادند می پوشید به سر گذاشته است. از اینها گذشته، جدّیّت بی سابقه ای بود که درچهره ی همکلاسی هایم بچشم می خورد. امّا از همه تعجب آورتر وقتی بود که چشمم به نیمکت های ته کلاس افتاد. آنها معمولاً خالی بودند، ولی حالا روستایی ها آنجا نشسته بودند؛ جدّی، درست مثل خود ما. «هاوسر» پیر هم آنجا بود، با آن کلاه سه گوشه اش، شهردار عالی رتبه، نامه بر پیر و دیگر شخصیت های مهم، همه آنجا نشسته بودند. میهمانان ما گویا همه ناراحت بودند، «هاوسر» با خودش یک کتاب الفبای کهنه داشت که گوشه هایش خورده شده بود. آن را روی زانوهایش باز گذاشته بود.عینک بزرگش روی صفحه آن قرار داشت.
در حالیکه هنوز از وجود تمامی اینها حیران بودم، آقای «هامل» سر جایش نشست و با همان لحن آرام و ملایمی که از من استقبال کرده بود به ما گفت: "فرزندانم، امروز آخرین روزی است که به شما درس می دهم. از برلین دستور رسیده که از این به بعد در مدارس آلزاس و لورین فقط باید به زبان آلمانی تدریس شود. معلم جدید شما فردا می آید. امروز شما آخرین درسی را که به زبان فرانسه ارائه می شود می شنوید؛ پس خواهش می کنم خوب دقت کنید."
«آخرین درس» فرانسه ی من! و من هنوز نوشتن را خوب بلد نبودم و حالا دیگر باید یاد نمی گرفتم. تحصیلات من باید نیمه کاره می ماند. چقدر در آن لحظه برای تمام دقایقی که تلف کرده بودم، و برای تمام درس هایی که به خاطر پیدا کردن لانه ی پرندگان و آبتنی در رود خانه ی «سار» از دست داده بودم افسوس می خوردم. این کتاب ها _ کتاب دستور، کتاب قصص انجیل_ که تا چند لحظه پیش برایم آنهمه خشک و خالی از لطف بودند و روی دست هایم سنگینی می کردند، حالا گویا قیافه ی دوستان قدیمی را پیدا کرده بودند که طاقت خداحافظی کردن با آنها را نداشتم. در مورد آقای«هامل» هم چنین احساسی داشتم. فکر اینکه می خواهد ما را بگذارد و برود، و اینکه دیگر او را نخواهم دید، باعث شد تمام ضربه های خط کش و تنبیه عهای بی شماری را که از او دیده بودم فراموش کنم.
بیچاره آقای «هامل» به احترام این آخرین جلسه بود که بهترین لباس مخصوص حضور در کلیسا را به تن کرده بود. تازه داشتم می فهمیدم که چرا اهالی روستا در انتهای کلاس جمع شده بودند. حضورشان در چنین زمانی گویای تأسف شان از این مسئله بود که چرا کمتر به مدرسه سر می زدند. این طور به معلم ما می گفتند که از چهل سال خدمت مخلصانه ی او سپاس گزارند و مایل اند تمام احترامشان را نسبت به سر زمینی که امپراتوری اش داشت از دست می رفت ابراز کنند.
در این فکرها بودم که شنیدم اسمم را صدا می زنند. حالا نوبت من بود که درسم را از بر بخوانم. آه! چه می شد اگر حالا اینکار را نمی کردم یا اگر می توانستم از اوّل تا آخر آن قاعده ی مشهور کاربرد وجه وصفی را بلند، واضح و بدون کوچکترین اشتباه بیان کنم. ولی نشد که نشد، در همان چند کلمه ی اوّل گیر کردم و همانطور سر جایم ایستادم. این پا و آن پا می کردم. قلبم داشت می ترکید، جرأت نمی کردم سرم را بلند کنم. آقای«هامل» داشت به من می گفت: " تو را سرزنش نمی کنم «فرانس» کوچک من. همانطور که می بینی تنبیه تو به اندازه کافی بزرگ هست. هر روز به خودمان می گوییم «ول کن بابا، وقت کافی داریم؛ فردا یاد می گیریم؛» و حالا نتیجه اش را ببینید. افسوس! بزرگترین بدبختی مدرسه ی ما تا به امروز این بود که همیشه می خواستیم کار امروز را به فردا واگذار کنیم. و حالا این اجنبی ها می توانند به ما بگویند «عجب! ادعا می کنید فرانسوی هستید، امّا نمی توانید به زبان خودتان صحبت کنید یا بخوانید و بنویسید.» و با همه ی اینها «فرانس» مظلوم من، تو مقصر نیستی. هر کدام از ما چیزی داریم که به خاطرش خودمان را سرزنش کنیم.
"پدر و مادر تو آن جور که باید و شاید در مورد تحصیل تو جدّی نبودند. ترجیح می دادند تو را در حال ریسندگی یا کشت و کار ببینند. چون از این راه پول بیشتری عایدشان می شد. و خود من چه؟ آیا چیزی نیست که به خاطرش خودم را سرزنش کنم؟ این من نبودم که اغلب شما را می فرستادم که باغچه ام را آبیاری کنید؟ آنهم وقتی که باید به تکالیف تان می رسیدید؟ یا وقتی که خودم دلم می خواست به ماهیگیری بروم آیا دچار کمترین ناراحتی وجدان می شدم که چرا شما را تعطیل می کردم؟"
از موضوعی به موضوع دیگر می پرید. آقای «هامل» شروع کرد به صحبت در باره ی زبان فرانسه. می گفت این توانا ترین، روان ترین و زیباترین زبان دنیاست. می گفت باید آن را مانند میراثی حفظ کنیم و هر گز اجازه ندهیم به فراموشی سپرده شود. به ما می گفت ملّتی که در اسارت بسر می برد، کلیدی را که درِ زندانش را باز می کند تا وقتی در دست دارد که زبان مادری اش را حفظ کرده باشد.
بعد کتاب دستوری برداشت و درس را برایمان خواند. ماتم برده بود که چطور خوب می فهمیدم. هر چه که می گفت چقدر ساده بنظر می رسید وچقدر آسان! فکر می کنم به حرفهای هیچ کس به اندازه ی حرفهای او در آن لحظه گوش نکرده بودم.
انگار این مرد بیچاره واقعاً دلواپس بود که هر چه را بلد است پیش از آنکه از ما جدا شود به ما بسپارد. مشتاق بود که با یک دم تمام دانش اش را یکباره در ذهن ما بنشاند.
درس با رونویسی ادامه پیدا کرد. برای اینکار آقای هامل جزوه هایی را که همه تازه بودند آماده کرده بود. روی آنها با خط زیبا و خوشی نوشته بود «فرانسه، آلزاس. فرانسه، آلزاس!»
این کلمات درست مثل منظره ی پرچم های کوچکی که به میله ی نیمکت هایمان نصب شده بود، معنی داربود. خوب بود اگر می دیدید چطور هر کسی سرش گرم کار خودش بود و چقدر آنجا ساکت بود. هیچ صدایی نبود جز صدای قلم هایمان که برگه هایمان را لمس می کرد. راستی، یک بار چند تا سوسک طلایی وارد کلاس شدند امّا کسی محلشان نگذاشت، حتّی دانش آموزان کوچکتر؛ چون کوچکترها طوری جدّی و ناخودآگاه سرگرم خط خطی ها یشان بودند انگار که اینها را هم به زبان فرانسه می نوشتند. روی بام مدرسه کبوترها آرام بق بقو می کردند. صدایشان را که شنیدم با خودم گفتم: " آیا اینها را هم وادار می کنند که به زبان آلمانی آواز بخوانند؟"
وقت به وقت سرم را از روی ورقه ام بلند می کردم، آقای «هامل» را بی حرکت روی صندلی اش می دیدم. با چشمهایش به هر چه که در دور و برش بود زل می زد. انگار دلش می خواست برای همیشه تمام جزئیات مدرسه ی کوچکش را در خاطر ثبت کند. به خاطر داشته باشید که چهل سال بدون وقفه در محل خدمت اش حاضر بود، در همان کلاس، در برابر همان زمین بازی. کمی تغییر کرده بود. میز و نیمکت ها در اثر استفاده ی طولانی فرسوده و کهنه شده بودند. درخت های گردوی حیاط قد کشیده بودند. پیچکی که خودش کاشته بود شاخه هایش را دور پنجره ها می پیچید و تا سقف هم بالا می رفت. آن وقتی که به ترک همه ی اینها می اندیشید، چه اندوهی باید قلب این مرد بیچاره را پر کرده باشد! یاچه حالی داشت وقتی که صدای پای خواهرش را می شنید که این سو و آن سو می رفت و سرگرم بستن چمدان هایشان بود! چون فردای آن روز باید ازاین روستا می رفتند و دیگر بر نمی گشتند. با این حال، پایمردی او خدشه پذیر نبود. حتّی یک درس را هم جا نگذاشت. بعد از رونویسی نوبت تاریخ بود. بعد کوچکترها درس «بِ، با، بو، بی» را با هم خواندند. در انتهای کلاس، «هاوسر» پیر عینک اش را به چشمش زد و کتاب الفبایش را روی دست هایش نگه داشت و با کوچکترها صدای این حروف را تکرارمی کرد. صدایش در اثر هیجان زیاد می لرزید. صدای او را که می شنیدیم آنقدر خنده دار بود که همگی دلمان می خواست بزنیم زیر خنده، و در عین حال دلمان می خواست بنشینیم و گریه کنیم. آه! هرگز آن «آخرین درس» را از یاد نخواهم برد.
ناگهان ساعت کلیسا زنگ دوازده را نواخت و بعد صدای ناقوس نیایش به گوش رسید.
در همان هنگام صدای شیپور ازپای پنجره از بازگشت پروس ها از تمرین نظامی خبر می داد. آقای هامل از صندلی اش بلند شد. رنگش خیلی پریده بود. هیچ وقت مثل آن روز به چشمم آنقدر بلند قامت نیامده بود.
گفت: "دوستان من _ دوستان من _ من _ من _"
امّا چیزی گلویش را گرفته بود. جمله اش را نمی توانست تمام کند.
بعد تکه ای گچ برداشت و آن را با تمام توانش در دست گرفت و با خط درشت نوشت :
<< VIVE LA FRANCE! >>
« زنده باد فرانسه! »
کنار تخته سیاه به همان حال ایستاد. سرش را به دیوار تکیه داده بود. دیگر حرفی نزد، امّا با حرکت دست به ما گفت : " همین را می خواستم بگویم، دیگر مرخصید."