«این روزها چرا؟»  شاید چون در شب ها نمی توانم بنویسم، از نادیده های شب بی خبرم، چشم جغد هم که ندارم. در شب چیزی را نمی شود دید. من آنچه را که می بینم می نویسم. این حال و روز من و «روزگار» من است. دامنه ی دید من همین قدر است.  انکار نمی کنم که گاهی خطای دید هم دارم، مثل همه؛ برای همین است که نظر دیگران را هم می خواهم تا بدانم آنها چه دیده اند و می بینند. شب چشمم را کور می کند. شامه ام را آزار می دهد؛ از بس که بوی  گل های شب بو تند است. همه چیز و همه کس در کنارشان بی بو و بی خاصیت می شود. شب بوها، برای خیلی ها خوش و قابل تحمل اند، امّا دکترها می گویند بوی تند برای آسم و تنگی نفس خوب نیست. من آسم و تنگی نفس دارم.

«چو غلام آفتابم هم از آفتاب گویم     نه شبم نه شب پرستم که حدیث خواب گویم»