پدر یا استاد
این روزها بعضی از پدرها و مادرها که به آنها اولیاء هم می گویند به بچّه هایشان آزادی می دهند تا حرف دلشان را بزنند. به آنها می گویند «پسرجان، دخترجان، چه می خواهید؟ از چه ناراحتید؟ حرفتان را بزنید. نترسید. ما که بد شما را نمی خواهیم. چه کسی از پدر و مادر به شما نزدیک تر. آدم از بیگانه که نباید توقع داشته باشد برایش پدری و مادری بکند.» این بچّه ها که گاهی در ظاهر چندان بچّه ی بچّه هم نیستند و در همه ی مقاطع تحصیلی و گاه شغلی تشریف دارند، غافل از طبع دمدمی مزاج والدین، خوش حال از این تحول عظیم و فرصت بادآورده، هر چه دل تنگ شان می خواهد می گویند. بعد، پدرها و مادرها که انتظار دارند مثل گذشته بچه ها فقط بگویند «هر چه صلاح شماست،» می بینند که نه، روزگار عوض شده است و ماحصل حرف بچّه ها این است که «فقط آن چیزی به صلاح شماست، که می تواند به صلاح ما باشد.» بعد، این اولیای خانه و مدرسه و خیابان، با توپ پُر به آنها می گویند که چرا ظرفیت یک ذرّه آزادی را نداشته اند و ادب و نزاکت را قورت داده اند. بزرگتری و کوچکتری سرشان نمی شود. به آنها می گویند «بی تربیت!» البته اوّل می خواهند به آنها بگویند «بی پدر و مادر!» ولی می بیبنند این که نمی شود. سرآخر تصمیم می گیرند این به اصطلاح بی تربیتی را مانند بسیاری از کمبودها و نبود های دیگر کودکان و نوجوانان و جوانان به گردن کج معلم ها و سیستم آموزشی آویزان کنند. بعد می گویند آدم بی پول و بی خانمان کاری به تربیت فرهنگی بچّه هایمان در برابر تهاجم فرهنگی ندارد. نمی تواند تعهد بخرد، تازه، اگر هم خرید، کجا و چطوری می خواهد آن را نگه دارد؟ آن روزها که بچّه ها در مکتب خانه و ملا خانه درس می خواندند، این جور زبان درازی ها نبود. ایراد معلم ها این است که گردنشان مثل چوب رختی همیشه کج است. و بخت شان به رخت چرک دیگران گره خورده است. اصلاً زیادی و بی خودی این قدر با ادب هستند. ادب را که از آدم با ادب نمی توان یاد گرفت. لقمان را گفتند «ادب از که آموختی؟» گفت «از بی ادبان!» این یعنی معلم های «گردن کج و با ادب» نمی توانند بچّه های ما را با ادب بار بیاورند. بعد چیزهایی در مورد چوبِ تَر و گاو وخر می گویند، و اینکه این جور چوب ها گُل است و هر کس نخورد خُل است، و جور اُستاد بهتر از مهر پدر است.
این روزها جور اُستاد بدتر از مهر پدر شده است. ای کاش این جور و مهر را همان پدر می داشت، تا این بچّه به جای دو پدر، یک پدر می داشت، و به جای یک اُستاد، دو اُستاد.
«یک چند به کودکی به اُستاد شدیم
یک چند به اُستادی خود شاد شدیم
پایان سخن شنو که ما را چه رسید
از خاک درآمدیم و بر باد شدیم» (خیّام)
+ نوشته شده در شنبه نهم آبان ۱۳۸۸ ساعت 21:38 توسط Mohammad Reza Nooshmand
|