این روزها همه کاری سخت است؛ چون مهار اوضاع همه اش به دست خود آدم نیست؛ و این با آنچه که در کودکی در نظر داشتم خیلی جور در نمی آید.   سوم دبستان بودم و باید برای انشاء درباره ی موضوعی می نوشتم که موضوعی بود برای روزهای بی موضوعی معلم ها: «وقتی بزرگ شدید می خواهید چه کاره شوید؟» آن روزها نمی دانستم که آدم ها به همان راحتی که بزرگ می شوند، کار پیدا نمی کنند؛ فقط این را می دانستم که اغلب پدرها و مادرها به بچّه ها می گفتند که شما را به سختی و ناراحتی و خون دل بزرگ می کنیم، ولی به راحتی می روید سر کار و پی کار خودتان و همه چیز را فراموش می کنید.

همه ی دوستانم به شغل های مورد علاقه شان فکر می کردند، بعضی به شغل های نان و آب دار،  بعضی به شغل های اسم و رسم داری که عکس شان را به روی جلد مجلات می برد، و بعضی به شغل های پر ماجرا؛ امّا من به «سختی شرایط کار» فکر می کردم؛ و موضوعی که دلم می خواست در باره اش بنویسم این بود: «می خواهی چه کاره نشوی؟»

منزل ما از یک طرف به کاروانسرایی راه داشت که محل استراحت مسافرانی بود با کالاهای تجاری متفاوت. امّا چهارپایان آنها برای ما بچّه ها از خودشان و کالاهای تجاری شان جالب تر بود. اسب، قاطر، الاغ و حتی شتر. امّا صدای این چهارپایان اصلاً چنگی به دل نمی زد؛ مخصوصاً صدای  آن اُلاغ مشهور، با آن صدای انکرالاصواتش. آن روزها هنوز تعداد ماشین های پیکان در شهر آنقدر زیاد نبود که صدای بوق شان بر صدای عرعر الاغها غلبه کند. هنوز از ماشین های مدل بالا خبری نبود؛ و به جای آنها از خر و الاغ و قاطر مدل بالا استفاده می کردند. از نمایندگی های مجاز هم خبری نبود. نعل بندها بازارشان داغ تر از مکانیک ها بود. کارشان هم خرید و فروش این چهارپایان بود، و هم عرضه ی خدمات پس از فروش؛ یعنی نعل بندی. یکی از روزها که از مدرسه به خانه برمی گشتم، از کنار یکی از این نعل بندی ها ردّ می شدم که دیدم صاحب اش دارد با خری کلنجار می رود- البته گاهی بنظر می رسید  که آن خر دارد با او کلنجار می رود. مرد خسته شده بود.صدایم کرد و گفت کیف و کتابت را بگذار  و بیا. کیف و کتابم را کناری گذاشتم و پیش او رفتم. گفت اگر به او کمک کنم و پای آن خر چموش را نگه دارم تا نعل اش کند دو ریال به من می دهد. یک نگاهی به آن مرد انداختم، یک نگاهی به کیف و کتابم انداختم، یک نگاهی هم به آن زبان بسته انداختم و دیدم که زبانش کاملاً بسته است و در عوض هر چه حرف دارد در پاهایش جمع کرده است تا با جفتک به طرف مقابل منتقل کند. مطمئن بودم که این از آن مشاغلی است که دلم می خواهد در آینده نداشته باشم. امّا نمی دانستم که در شغل های دیگر هم ممکن است جفتک اندازی و جفت و کلک های بدتری هم باشد.

در طرف دیگر خانه ی ما خانقاهی بود که به گونه ای کاروانسرای دراویش بود. زیبایی آوای دف  و آواز دراویش که از آنجا به گوش می رسید هیچ شباهتی به ظاهر دراویش در کوچه و بازار نداشت. لطافت آواز در برابر خشونت خنجری که به جای جای بدن شان فرو می کردند آنها را گاهی دکتر جکیل نشان می داد و گاهی مستر هاید.  هر وقت که در انجام تکالیف ما تأخیری پیش می آمد مادر می گفت مگر می خواهید درویش شوید. فکر می کردم که دراویش فقرایی هستند که با شعرو دف و آواز ونمایش های عجیب و غریب به نان و آبی می رسند. روی بدن بعضی از دراویش از نزدیک بخیه هایی را دیده بودم که نشان از زخم های ابتدای کارآموزی آنها داشت. مطمئن بودم که با این تصویری که از دراویش در ذهنم دارم می خواهم درویش نشوم. نمی دانستم که در هر کاری به گونه ای باید درویش هم بود.

بچّه بودم و نمی دانستم که همه ی کارها  مثل هم هستند و مشکل؛ و آدم ها به هر کاری مشغول باشند باید  مانند نعل بند و درویش تلاش کنند تا مهار کار را بدست بگیرند. برای کسب مهارت در هر کاری باید مانند نعل بند به نوعی بر موضوعی بیرونی مسلط شد، و مانند درویش بر نفس درونی مهار زد. هنگامی که آدم می خواهد در کارش ماهر باشد و مهار کار را بدست  بگیرد باز هم صحبت مهار بستن بر چیزی  مهار ناشدنی تر از  الاغ چهارپا و سرکش تر از نفس درویش دوپا است. ممکن است برخی بگویند که این توهین است، امّا من می گویم این قیاسی است بدون تعارف. درویش عارفی مثل باباطاهر حتی با خودش هم تعارف نداشت که در وصف کار و بار و حال نزار خود زیر سلطه ی معشوق می نوشت:

غم عالم همه کردی ببارم

مگر مو لوک مست سر قطارم

مهارم کردی و دادی به ناکس

فزودی هر زمان باری ببارم