این روزها حرف ها را باید سنجید و گفت؛ البته نه با قپان های میدان های تره بار که جعبه جعبه وزن می کنند و بار می کنند و می فروشند؛ بلکه با ترازوی زرگرها که عیار کارشان مثقال ذرةً زراً یره است به جای خیراً یره. از قدیم دو نفر که با هم داشتند حرف می زدند به هم می گفتند: «دیوار موش داره، موش هم گوش داره!» تا بدانند که هر حرفی را نباید برای دیگری گفت، و با این ضرب المثل شکّ شان را نسبت به هم نشان می دادند؛ دیگر به در نمی گفتند تا دیوار بشنود؛ بلکه به دیوار می گفتند تا موش بشنود! حالا که دیگر همه ی پشت بام ها دیش دارد و همه ی دیش ها هم نیش، هیچ حرفی رو هوا نمی ماند؛ در جا به همه جای زمین ارسال می شود. پس احتیاط شرط لازم است، هر چند کافی نیست. چرا؟ چون گاهی حرف حرف می آورد و نمی شود مانند «عروس و داماد»های سر سفره ی عقد به گفتن «با اجازه ی بزرگ ترها، بله» قناعت کرد. به همین خاطر اعتراف می کنم در آنچه  که می خواهم بگویم خیلی سعی کردم حرف دهن ام را بفهمم تا شما همه اش را نفهمید؛ پس اگر فهمیدید تقصیر خودتان است، به روی خودتان نیاورید.

می گویند آقا پسری بود که هر وقت به اتفاق بزرگ تر های خانواده به خواستگاری می رفت  از دهان بی صاحب مانده اش بالاخره حرف بی جا و نسنجیده و بی ادبانه ای در می رفت که همه ی کاسه کوزه ها را بهم می ریخت و خواستگاری بهم می خورد. پس از مدّتی باز هم با نذر و نیاز مادرش خواستگاری دیگری جور شد. قسم اش دادند که لالمونی بگیرد و چیزی نگوید تا همه چیز به خیر و خوشی تمام شود. قیافه اش با آن پاپیونی که تنگ گلوی اش بسته بودند تا نقش هشداردهنده را هم داشته باشد نشان می داد که این بار سر براه شده است. همه چیز خوب پیش می رفت. همه ی حرف های مقدماتی را زدند.همه شیفته ی حجب و حیای آقا داماد شده بودند. آن قدر ساکت ماند تا همه ی «بله»ها را «برون» کردند و «بله برونی» شد که سال ها آرزویش را داشتند. بعد دخترچای را آورد؛ به خیر گذشت. با شیرینی ازشان پذیرایی کرد؛ به خیر گذشت. تا اینکه شربت را آورد، که ای کاش نمی آورد. پسر لیوان شربت را برداشت و خیره به شهد و شیرینی ای که ته آن رسوب کرده بود نگاه می کرد.  لیوان شربت در دست او دو رنگ مانده بود و از قاشق شربت خوری هم خبری نبود.این گونه دورنگی ها برای آدم  یکرنگی مثل او که به دورنگی آلرژی داشت، خوب نبود. اوّلش همین طور ساکت نشست و نشست و نشست. چیزی نگفت و نگفت و نگفت. وقتی دید کس دیگری هم چیزی نمی گوید، دیگر طاقت اش طاق شد و گفت: «همه اش به من می گویید حرف نزن! حرف نزن! نگاه کنید شربت را آورده و قاشق شربت خوری را نیاورده. شربت را با چی هم بزنم؟ با آنجایم؟» بقیه اش را دیگر خودتان حدس بزنید. مولوی هم گاهی در غزلیاتش  اهل تعارف نبود.