این روزها مثل همیشه خوب می دانم خیلی سخت نیست آدم خودش را راضی کند که برای وجود یک «بد» در جماعتی، به دیدن یک بدی، همه را به تازیانه نزند. از آن مهمتر اینکه می دانم خیلی سخت است آدم راضی شود که برای حتی یک  «خوب» در جماعت بدها، با دیدن صدها بدی، به حرمت آن یک «خوب» هم که شده تازیانه را زمین بگذارد. می دانم سخت است چون این کار تازیانه به خود زدن است. ممکن است بگویید: «امّا... اگر...» مگر آدمی چقدر عمر می کند که این قدر در امّاها و اگرها سیر کند؟  اصلاً عمر را می خواهد به چه کار اگر برای این کارها نمی خواهد؟ (سخت است، از همچو ماهایی که در غم نان مانده ایم بر نمی آید. بر عارفی همچون مولانا این کارها سخت نبود که می گفت: «نان پاره زمن بستان، جان پاره نخواهد شد.»

فیلم تس اهل دربرویلز را که بر اساس رُمانی به همین نام از تامس هاردی است می دیدم.

دختران زیادی از کار در مزرعه برمی گشتند. سیلاب راهشان را بسته بود و جرأت نمی کردند که از آب بگذرند. «تِس» آخر از همه ایستاده بود. پسر جوانی در آن سوی آب پدیدار شد. «تس» را می شناخت. دلش پیش اش بود. از آن سوی آب به سوی آنها رفت. به آنها گفت بیایید شما را به دوش می گیرم  و یکی یکی به آن سوی  آب می برم. قبول کردند و او چندین بار از این سو به آن سو رفت و برگشت. خسته شده بود تا سرآخر نوبت به «تِس» رسید. «تِس» قبول نکرد؛ گفت خودم می روم؛ با تو نمی آیم. جوان دلش شکست و افسرده شد؛ و گفت: «من سنگینی حمل همه ی آنها را تحمل کردم فقط برای اینکه نوبت به تو برسد.» شاید این هم یکی از معانی «همه برای یکی، یکی برای همه باشد» در دنیای عاشقی، نه در دنیای  سیاست.

گاهی بعضی صحنه ها به آدم می گوید: «تو چقدر کوچکی! ببین و یاد بگیر! عشق، گذشت و فداکاری را با حروف الفبا نمی نویسند. درباره ی «جان بر کف» خوب انشا می نویسی؛ ولی برای کف نانی غصه می خوری؛ کلماتت همه کف دریاست.»