آنچه که از هنر می ماند
این روزها به خودم می گویم چرا اینقدر می نویسی؟ آن هم در باره چیزهایی که زیاد هم مهم نیستند و زود فراموش می شوند و هر کس از این گذرگاه رد می شود اثری از آن چیزها نمی بیند و به خودش می گوید که از این راه نه خانی رفته است و نه خانی برگشته است. امّا کمی فکر که می کنم به او می گویم سعی می کنم جوری بنویسم که اصل مطلب همیشگی باشد و فقط در «این روزها» نماند. در کار هنرمی گویند حتی یک نگاهی که از حادثه ی عشق تر شده باشد با ارزش است. یاد گفته ی خدمتکار کمال الملک افتادم که می گفت وقتی کمال الملک تبعیدی و مهجور مانده بود برای خودش به کار نقاشی می پرداخت و در ضمن باغچه ای داشت که خیلی روی آن کار می کرد و برایم عجیب بود که این قدر به باغبانی علاقه مند شده بود. چندین ماه روی آن باغچه کار کرد. بذر پاشید و آبیاری کرد. تا کم کم رنگ و برگ گلها خودشان را نشان دادند. آن خدمتکار می گفت روزی کمال الملک مرا به بالای بام خانه برد و از آنجا باغچه اش را به من نشان داد. جل الخالق! چه دیدم. دیدم در آن باغچه با کشت و کار و گل و گیاه تصویر اُلاغی را رسم کرده است که بسیار زنده و طبیعی به چشم می آید. همین! شاهکاری که به ظاهر فقط به اندازه سیراب کردن دل هنرمندی و چشم خدمتکارش دوام داشت در واقع تصویر آن اُلاغی نبود که فقط آن دو نفر دیدند، بلکه قصه ی عشقی بود که از هر زبان و به هر بیانی گفته و شنیده شود زیبا و نامکرر است.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۸۸ ساعت 23:51 توسط Mohammad Reza Nooshmand
|