بررسی داستان کوتاه  «مرده شور» نوشته ی نسرین مدنی

برای خواندن متن داستان به آدرس زیر رجوع کنید:

www.sokhan.com

مقدمه:

نقدی را در مورد داستان کوتاه «مرده شور» نوشته ی نسرین مدنی خواندم که نقد نبود؛ و سوسه شدم نقدی بر این داستان کوتاه بنویسم. در کشور ما، نقد ها بیشتر نسیه است، و منتقد منتظر می ماند و وقتی مطمئن شد که «آبها از آسیاب اُفتاده و دارها را برچیده و خون ها را شسته اند،»  بعد در آرامش می آید و نقد می کند. منتقدی که از او می خواندم  اوّل از همه شروع به تحسین این داستان کوتاه کرد و عقیده داشت که به حق جایزه ی داستان کوتاه صادق هدایت را برده است. بعد چیزی ننوشته بود که بتوان نامش را نقد گذاشت. یاد فیلمی از «وودی آلن» اُفتادم که در آن کارگردانی درست در گرماگرم کار روی یکی از فیلم هایش نابینا می شود و برای اینکه کارش را از دست ندهد با زیرکی بدون اینکه تهیه کننده ی فیلم متوجه بشود فیلم را با همان چشم های نابینا کارگردانی می کند. فیلم که تمام و اکران می شود در آمریکا منتقدینی برآشفته می گویند فیلم طوری ساخته شده است که انگار یک آدم کور آن را کارگردانی کرده است؛ در عوض، در فرانسه منتقدین فیلم او را تحسین می کنند و کارگردان چمدان اش رامی بندد تا راهی فرانسه شود و به همسرش می گوید اگر این منتقدین فرانسوی نبودند کار ما باید چی می شد. البته خدای نکرده فکر نکنید که از آن کارگردان هدف گوشه و کنایه زدن به خانم نسرین مدنی است؛ خیر. امّا نسبت به آن منتقد بی نظر نیستم. بر خلاف آن منتقد من در بررسی داستان کوتاه «مرده شور»  مثل یک مرده شور عمل می کنم؛ برای من مهم نیست که جایزه گرفته است یا نه.

قسمت  اوّل: روایت تصویر اُفتاده در آینه 

بعد از عنوان داستان، سه خط از شعر «دیدار در شب»   فروغ فرخزاد می آید که به ظاهرهنوز بخشی ازخود داستان نیست. امّا، در حقیقت، متن داستان مثل آینه ی بزرگنمایی همین سه خط را می خواهد  ابتدا بزرگ و بعد منعکس کند. و چون خطوط  دیگری نیز از اشعار فروغ در متن و طرح داستان می آید، اینگونه بنظر می رسد که داستان مثل آینه ای اشعار و افکار فروغ را به تصویر می کشد، و اشعار فروغ نیز به نوبه ی خود انعکاس معنی تصاویربهم ریختهی این داستان کوتاه هستند.  به همین خاطر حرف ها و حوادث در این داستان مثل تصاویری که در تکه های منظم آیینه کاری ها مدام خود را تکرار می کنند، پیوسته تکرار می شوند و یکدیگر را تکرار می کنند. این تکرارشدن ها در داستان نظم تصاویر آینه کاری ها را ندارند، برای اینکه واقعیت از چنین نظمی تبعیت نمی کند. در عوض درباره ی ساختاراین داستان و نوع استفاده از زاویه ی دید در می توان گفت که انگار حوادث در برابر آینه ای که چندین ترک دارد گذاشته شده است و چون ترک ها تغییر زاویه هایی نسبت به هم دارند بخش هایی از واقعیتِ روبروی آینه در چندین بخش آن تکرار می شود، بخش هایی اصلاً به چشم نمی آید، و بعضی بخش ها هم سرجای خودش نیست. و دیدن چنین تصویری «مثل حسِ گمشدگی وحشت آوراست.» مثل کسی که در آیینه ی پُر تَرَک می بیند که چندین چشم و دهان و گوش و بینی دارد. در یک بخش از آینه می بیند که چشم اش بالای ابروی اش است و چند بخش را که می خواهد با هم نگاه کند تا صورت کامل خود را هر طوری که هست ببیند به یکباره متوجه می شود که شاخه ی گل گلدانی که در اُتاق است درست جای بینی اش در تصویر آینه ی پُر ترک قرار گرفته است. (نمی خواهم به شما تلقین کنم که هر کسی که این داستان را می خواند باید حتماً در مورد ساختار این داستان به همین نتیجه برسد. امّا فکر می کنم نویسنده ی داستان با تأثیر از فروغ و اشعارو افکارش، حداقل ناخودآگاه فلسفه ای را در داستان خود به تصویر کشیده است که از دل مشغولی های فروغ در زندگی و بیشتر اشعارش بود. )

در شعر زیر به نام «گمشده» که از کتاب دیوار انتخاب شده است فروغ در آئینه به دنبال آن فروغی می گردد که پیش از این بوده و یا دلش می خواست که باشد؛ امّا در آئینه که به خودش نگاه می کند متوجه می شود این تصویر، تصویر آن فروغی نیست که باید باشد، آن فروغ در وجودش گمشده و مرده است.

گمشده

بعد از آن دیوانگی ها ای دریغ

باورم ناید که عاقل گشته ام

گوئیا «او» مرده در من که این چنین

خسته و خاموش و باطل گشته ام

 

هردم از آئینه می پرسم ملول

چیستم دیگر، به چشمت چیستم؟

لیک در آئینه می بینم که، وای

سایه ای هم ز آنچه بودم نیستم

 

همچو آن رقاصه ی هندو به ناز

پای می کوبم ولی بر گور خویش

وه که با صد حسرت این ویرانه را

روشنی بخشیده ام از نور خویش

 

ره نمی جویم به سوی شهر روز

بی گمان در قعر گوری خفته ام

گوهری دارم ولی آن را ز بیم

در دل مرداب ها بنهفته ام

 

میروم... امّا نمی پرسم ز خویش

ره کجا...؟ منزل کجا...؟ مقصود چیست؟

بوسه می بخشم ولی خود غافلم

که این دل دیوانه را معبود کیست

 

«او» چو در من مرد، ناگه هر چه بود

در نگاهم حالتی دیگر گرفت

گوئیا شب با دو دست سرد خویش

روح بی تاب مرا در بر گرفت

 

آه... آری... این منم... امّا چه سود

«او» که در من بود، دیگر، نیست، نیست

می خروشم زیر لب دیوانه وار

«او» که در من بود، آخر کیست، کیست؟

(از کتاب دیوار- فروغ فرخزاد)

در گفتگویی که بخشی از آن در اینجا نقل می شود، فروغ این جستجوی در آینه را به همه کس و همه چیز تعمیم می دهد.

او (در گفتگویی با سیروس طاهباز و دکتر ساعدی. آرش، شماره ی 13 ، اسفند 1345) در مورد شعر «دیدار در شب» که داستان «مرده شور» با خطوطی از آن آغاز می شود می گوید: «من به قیافه های آدم هائی که یک موقع ادعاهای وحشتناکی داشتند نگاه می کردم و پیش خود فکر می کردم: این که جلوی من نشسته، همان است که مثلاً هفت سال پیش نشسته بود؟ آیا اگر این، آن را ببیند، اصلاً می شناسد؟ همه چیز وارونه شده بود. حتی خودم وارونه شده بودم. از یأس خودم بدم می آمد و تعجب می کردم. این شعر نتیجه ی همین دقت است. بعد از این شعر توانستم خودم را درست کنم. در متن فکرها و عقیده هایم دست بردم و روی بعضی حالت های خودم خط قرمز کشیدم. امّا دنیای بیرون هنوز همان شکل است، آن قدر وارونه است که نمی خواهم باورش کنم.»

در داستان «مرده شور» شخصیت ها و ادعا هایشان  در کنار هم به تصویر کشیده شده اند؛ در آینه ی پر ترک واقعیت ، هر یک از آنها تصویر دیگرگونه ای است از آنچه که می خواهد باشد.  هر یک از آنها به گونه ای از تصویر واقعی خود غافل است. «چهره ی شگفت» از دریچه ی این داستان می گوید که بیشتر مردم از دیدن چهره ی واقعی خود وحشت دارند و خود را پشت ظاهری پسندیده پنهان می کنند. در همین شعر دیدار در شب فروغ می گوید:

«حق با شماست

من هیچگاه پس از مرگم

جرئت نکرده ام که در آیینه بنگرم

و آنقدر مردهام

که هیچ چیز مرگ مرا دیگر ثابت نمی کند.»

اکثر افراد از نگاه به خود درآیینه ای که چهره ی شگفت آنها در آن شکسته شده است گریزانند، زیرا آن ظاهر پسندیده در آن خواهد شکست و تصویری از خود را خواهند دید که در این داستان از شخصیت های آن دیده می شود.  روایت این داستان به گونه ایست که خواننده ناگزیر باید هر یک از شخصیت ها  را بریده بریده ببیند و بشناسد.

در بریدگی یا ترک اوّل، داستان با زاویه ی دید دوربینی گفتگوی بین راحیل و صادق را ضبط می کند. در صحنه ای که حاصل این گفتگو ست تصاویری از صحنه های دیگری که در ترک های دیگر نشان داده شده است دیده می شود؛ مانند «من از کفش های کتونی بند دار سفید بدم می آید.» و «مرده شور قیافه ات راببرم؛» و .... البته همان طوریکه گفته شد در تکرار، این تصاویر دچار جابجایی و نیز تغییر می شوند. به عنوان مثال، جمله ی  «من از کفش های کتونی بند دار سفید بدم می آید،» را در این بخش صادق می گوید، در حالی که همین جمله را در بخشی دیگر راحیل می گوید، و نیز در بخش مربوط به مدرسه، خودِ این تصویر با اندکی تغییر استفاده می شود.

در بخش دوم با همان دورببن از نمایی دیگر مکان(چاه قبر)و زمان (شب) در حالی به تصویر کشیده می شود که شخصیت ها با آنچه که می گویند بیشتر معرفی می شوند.

در بخش سوم نیز گفتگو ادامه دارد و آنچه را که شخصیت ها انجام می دهند خواننده  در گفتارشان می بیند و متن به خوبی تاریکی شب را به صورت لایه ای بر روی این گفتار نگه می دارد.

در بخش چهارم، زاویه ی دید تغییر می کند و دیگر دوربینی در کار نیست. هر چند هنوز شب است، با این زاویه ی دید تاریکی به کناری زده می شود تا جمله ی «صادق لبش را به پستان راحیل چسباند،» از زاویه ای روشن تر و بازتر دیده شود وداستان  نکات و احساساتی را که برای دوربین قابل کشف نبود از دید سوم شخص بیان کند. نگاه به راحیل و صادق این بار از دید دانای کل است زیرا «مست بغل خواب بودن» و «مثل گل شکفتن» که به ترتیب به صادق و راحیل نسبت داده می شود به چشمی نیاز دارد که شادی آنها را در عمقی زیر سطح صوتی و تصویری پیدا کند. این دو عبارت رابطه ی این دو را مثل عشق موجود در قصه ها شرح می دهد. و این همان گل گلدانی است که فرد در تصویر آینه ی پُر ترک می بیند که جای دماغ اش قرار گرفته است. بدون چنین برداشتی (البته نه حتماً همین برداشت) چنین توصیفی ر ا باید خدشه ای در شیوه ی روایت این داستان دانست.

بخش پنجم «تک گویی» راحیل در مورد حادثه ی کلاس ادبیات است و همزمان تکّه هایی از بخش های دیگر را هم منعکس می کند.

بخش بعدی نیز بدون خط آخر آن که صادق می گوید «بابایت آدم وظیفه شناسی است،» می توانست «تک گویی» دیگری از راحیل باشد؛ و با توجه به اینکه پیش از این گفته شده بود که اغلب  هنگامی که راحیل داشت برای خودش «می گفت و می گفت» صادق در خواب بود، و نیز با توجه به اینکه بقیه ی حرف های صادق بیشتر از سر هوس است تا تفکر، حرفی را که در اینجا در دهان او گذاشته می شود به اندازه ی دهان و شخصیت اش در این داستان نیست؛ و نبود آن در معرفی شخصیت راحیل و نیز خودِ صادق مؤثرتر بود.

در بخش هفتم نیز فقط با یک «نه» که صادق می گوید تک گویی راحیل به دو تکه می شود. این بخش به مرده ی پولدار و چاقی می پردازد که قبری را که راحیل و صادق در آن هستند پیش خرید کرده بود. این بخش به هیچ یک از بخش های قبلی نمی خورد؛ و فقط به گونه ای به توصیف و توجیه  شرایط و وضعیت این قبر می پردازد که به شیوه ی دیگری هم می شد سرانجام سرنوشت راحیل را به قبر قطعه ی پانزده ردیف بیست و هفت پیوند زد. تصویری که از خانواده ای  پولدار و زندگی شان ترسیم می شود در اصل انعکاس کم رنگی از «سیّد جواد» و خانواده اش در شعر «کسی که مثل هیچ کس نیست» است. اگر قرار بود که داستان از حرفی که اصلی تر و بسیار عمیق تر از این حرف سطحی است  منحرف نشود و وحدت موضوعی بخش ها را از دست ندهد بهتر بود  نویسنده فکر دیگری به حال این بخش می کرد. به هر حال، حذف آن  به طرح داستان آسیبی نمی رساند.

در بخش هشتم زاویه ی دید اوّل شخص است، و راوی راحیل است که از گفت و گوی خود با خاله اش می گوید. تصویری که از مرده ها در این بخش دیده می شود، همان تصویری است که با تغییراتی در تکه های دیگر دیده شده است.

در بخش نهم، زاویه ی دید سوم شخص است. در دلِ تصویری که در این بخش دیده می شود تصویر دیگری نیز قرار دارد.  تصویری که قاب تصویر دیگر شده است. تصویر بیرونی تر صادق را نشان می دهد که فقط به فکر ارضای شهوت خود است و در نهایت ناراضی و عصبانی می رود، و در تصویر درونی تر راحیل به توصیف حادثه ای می پردازد که در واقع در درون آن مثل آینه های روبروی هم  عاقبت خود را می بیند.

در بخش دهم انگار دوربینی به ضبط صدا و تصویر راحیل و صادق می پردازد. 

در بخش یازده با زاویه ی دید اوّل شخص راحیل صحبت خود با خاله اش را در مورد دندا نها و عروسی او بیان می کند.

زاویه ی دید بخش بعدی کوتاه و  سوم شخص است. در این بخش بسیار کوتاه نام صاذق آورده شده است و مثل کلمه ی «مردن» که انگار جای نام راحیل را گرفته است ، برجسته نشان داده شده است. پاسخ صادق در این بخش دو پهلوست.

 شروع بخش سیزدهم  از زبان راحیل و به صورت اوّل شخص  است. او درباره ی  فروغ صحبت می کند  و بعد مکالمه ی خود با صادق را نقل می کند.

بخش چهاردهم  دو باره به صورت گفتگوی آنها نشان داده می شود.

 شروع  بخش پانزدهم با گفتگوی کوتاهی است که بعد به  زاویه ی دید سوم شخص ختم می شود.

در بخش شانزدهم چون صادق  چیزی نمی گوید انگار راحیل دارد در مورد نحوه ی ماندن اش در مدرسه تک گویی می کند.

در بخش هفدهم راحیل در گفتگو با صادق نشان داده می شود و راحیل تصویری از حادثه ای را که در مدرسه برایش رخ داده بود نشان می دهد.

در بخش هجدهم با زاویه ی دید دوربین و بدون تفسیر،  گفت و گوی صادق با راحیل در مورد عدم امکان ازدواج واقعی آنها نشان داده می شود.

 در دو بخش نوزده و بیست  داستان از زاویه ی دید سوم شخص روایت می شود.

امّا در بخش بیست و یکم، یعنی بعد از مرگ راحیل،  داستان  از زاویه ی دید اوّل شخص که به عنوان راوی اوّل داستان تازه خودش را نشان می دهد تعریف می شود.

در بخش بیست و دوم آنچه که در مرده شور خانه دارد اتفاق می اُفتد از زاویه ی دید سوم شخص نشان داده می شود. و کاملاً در شیوه ی بیان اش از بخش قبلی  فاصله می گیرد.

در بخش بیست و سوم زاویه ی دید سوم  شخص است و تصویر از چشم  یک دانای کل دیده می شود.

در بخش آخر دوباره از زاویه ی دید دانای کل به حرف دل راحیل  توجه می شود؛ و از پشت آن مثل چند بخش دیگری که به بعد از مرگ  راحیل مربوط می شود صدای نویسنده واضح تر شنیده می شود. این بخش در اصل با احتساب بخش های آغازین پیش از شروع داستان می تواند بیست و هفتمین بخش  به حساب آید که معرف ردیف بیست و هفتم باشد و نیز قطعه ی پانزدهم برای راحیل پانزده ساله است. (البته این گونه شباهت ها ی بی ربط گاهی بد نیست که ربط داده شود!)

قسمت دوم: تصویر بازسازی شده

این داستان کوتاه با نام «مرده شور» آغاز می شود. با اینکه همه می دانند که کار مرده شور چیست؛ امّا در داستان مرده شورها فکر می کنند که کارشان از شست و شوی سطحی بدن فراتر می رود. برای اینکه در متن داستان، هر چند به زبان طنز، گفته می شود که اگر مرده شور مرده را خوب نشورد چه بسا «خدا غیظش گیرد و شاید به خاطر همین نجاست آن ها را بفرستد جهنم.» و پژواک همین صدا و  گفته در چند جای دیگر از داستان نیز طنین انداز و غالب است.  فقط پس از مرگ راحیل که دیگر خودش نه صدایی می شنید و نه چیری می گفت، با تغییر زاویه ی دید به دانای کل، صدای نویسنده شنیده می شود که از زبان راحیل چیزی را می گوید که خلاف عقیده ی مرده شورها را نشان می دهد: «خاله اثر انگشت صادق روی پستانم با سنگ پا پاک نمی شود؛» در حالی که تصویر خاله ی راحیل که انگار در هنگام شستن جسدِ او دارد او راشکنجه می کند، تصویری است که با تغییری فاحش، در اصل تکرار حرف های راحیل و پدر و مادرش است. البته راحیل که صدایش انعکاس صدای فروغ است مرده ها را تمیز و خوشبو می داند و فکر می کند که مرده ها بوی سیب می دهند، برای او صادق زنده است چرا که «همیشه گرم و کثیف» است؛ در عوض، خود او در آغوش صادق مثل یک مرده است، زیرا که تن اش همیشه سرد است و گردن اش (با تصویری آینه ای، حتماً به دلیل اینکه بعداً سرش بریده می شود)  بوی سیب می دهد.

  این منطق آینه ای در همه جای داستان وجود دارد؛ برای همین است که بعضی جملات و تصاویر در داستان آینه وار تکرار می شوند و قرینه دارند. جالب اینجاست که بعضی از این قرینه ها، قرینه ی معادل و مشابهی نیستند.  و در اصل موضوع شعر فروغ و بخشی از موضوع همین داستان کوتاه این است که چرا تصویری که از افراد متفاوت دیده می شود تصویر حقیقی آنها نیست. آنچه که ادعا می کردند و یا ادعا می کنند با آنچه که در حقیقت و واقعیت هستند فرق دارد. در شعر فروغ، چهره ی شگفت می گوید: «حق با کسی است که می بیند.»  امّا چه چیز را؟ لابد، تصویر حقیقی آنچه را که بود، می خواست باشد و یا باید می بود و حالا نیست. جمله ی اوّل داستان (از کتونی های بند دار سفید بدم می آید) تصویر آینه ای کفش  کتانی سفید بند دار«زیبا» است که با آن در مدرسه سوسک را که نامش «مشکی» ست زیر پا له می کند؛ و نیز تکرار تصویر کتانی بند دار سفید صادق است که پس از پایان سربازی پوشیده است و با انصراف از ازدواج با «راحیل» او را زیر پا له کرد. پس حرف صادق در ابتدای داستان در مورد نفرت او ازکتانی های بند دار سفید ادعایی بیش نبود؛ و تصویر واقعی شخصیت او همان کفش کتانی بود، نه پوتین سربازی که راحیل دوست داشت برایش آن را بشوید. صادق در آینه ی شعر «دیدار در شب» از آن «بادپاسوارانی» ست که ظاهر یک مبارز را دارند. و آن نامردی است که فروغ می گوید: «در سیاهی، فقدان مردی اش را پنهان کرده است،» و «سیب را که سرانجام چیده است و بوئیده است، در زیر پا لگد خواهد کرد.»   صادق در خودِ داستان معادل آینه ای زیبا  است، و جالب اینجاست که این دو و برخی دیگر در داستان خلاف آنچه که باید باشند و ظاهر اسم شان نشان می دهد هستند. امّا سوسک سیاه وپوتین سیاه دوست داشتنی تر از زیبا، و صادقی که کتانی سفید بند دار پوشیده اند می شود.  بند دار بودن کتانی شاید رمزی از در بند آداب و سنن بودن زیبا و صادق است که یکی نمی تواند به پیروی از دوستان دیگرش با او دوست شود، و دیگری با توجه به  رسم و رسومات می گوید «از دختر مرده شور نباید زن گرفت.» بنابراین، سوسک  یا مشکی (که چادر مشکی و مقنعه مشکی و خاله سوسکه را نیز تداعی می کند و نشان می دهد که راحیل به عنوان یک زن نیز پامال هوس های مردانه ای شده است) تصویر آینه ای خود راحیل است و در وجود و سرنوشت اش با او مو نمی زند؛ مانند او نجس بحساب می آید، کسی جز راحیل با او دوست نمی شود و به سادگی زیر پا له و کشته می شود. تصویر آینه ای له شدن سوسک بعد ازکشته شدن، همان تصویر له کردن راحیل با «سنگ پا» در مرده شورخانه بعد از کشته شدن اش است. و جمله ی «مرده شورتان را ببرم» که در هنگام شستن راحیل در مرده شورخانه گفته می شود به نوعی جمله ای است که در ابتدای داستان خود راحیل می گوید که چیزی است که از آن خوش اش می آید.»

داستان به ما می گوید و نشان می دهد که خیلی ها در برابر آیینه ی واقعیت و حقیقت معلوم می شود که برخلاف آنچه که نشان می دهند هستند. در اصل  شخصیت حقیقی آنها در برابر آینه  قابل رؤیت نیست.  آنچه که دیده می شود در اکثر اوقات ظاهر غلط اندازی است که فقط در موقعیت های بحرانی خودش را لو خواهد داد. امّا راحیل همانی هست که نشان می دهد.  آن قدر ساده و روراست که برای ازدواج حقیقی او شاهد و عاقد بودن ماه کافی است. به راحتی  «عشق و میل و نفرت و دردش» را بروز می دهد. عشق و میل و شهوت اش را در آغوش صادق بروز می دهد و نفرت و دردش را در دعوا با زیبا بعد از له شدن سوسک. حرف ها و کار هایش بیشتر از شیرین عقلی است تا بی عقلی. در برابر معلم ادبیات از سادگی حرفی را می زند که تصویر دقیقی است از آنچه که ازخودش می بیند و انتظار دارد؛ در عوض، معلم ادبیات برخلاف تصویر دوست داشتنی ای که قبلاً از او راحیل در نظر داشت، عکس العملی از خود نشان می دهد که چهره ی واقعی او را هم مثل زیبا و صادق و خانم مدیر که دست اش را بعد از لمس مقنعه ی راحیل می شوید نشان می دهد. حتی معلم پرورشی هم که به ظاهرفروغ فرخزاد را فاسد می داند، نباید ظاهر و باطن اش با هم یکی باشد؛ زیرا وجود معلم پرورشی و کتاب فروغ در کتابخانه ی مدرسه با هم جور در نمی آید. البته در این داستان روی شخصیت معلم پرورشی آن گونه که روی معلم ادبیات کار شد کار نشده است. علاقه ی راحیل به معلم ادبیات در داستان با توجه به علاقه اش به خواندن شعر و نقل قول ها و گاه تقلید های شاعرانه از فروغ قابل توجیه است و همچنین تاحدودی واکنش معلم ادبیات در برابر حرف های راحیل در کلاس چندان دور از واقعیت نشان نمی دهد؛ و مطابق منطق داستان پیش می رود.    

 پدر راحیل هر چند فکر می کند همان است که اسم اش می گوید باید باشد و فکر می کند آدم از هر چیزی که هست باید خوبش باشد، در پدر بودن خود تصویری از خود ارائه می دهد که با ادعای او تناقض دارد.  جالب این است که درست همان کسی که حرف اش ورد زبان راحیل بود و راحیل صدایش گاهی پژواک صدای او بود (به خصوص در کلاس وقتی در باره ی مرده شویی همکلاسی هایی که از او لقمه نمی گیرند صحبت می کند،) صدای او را خاموش می کند. ابتدا تصویری که از شخصیت پدر راحیل در این داستان ارائه می شود کم نظیر است، امّا بعد پدر خیلی کلیشه ای به پای منقل کشانده و نشانده می شود تا از شب های طولانی ای که راحیل همراه صادق است بی خبر بماند. (طولانی بودن این ارتباط که حداقل دو ماه است نیز مناسب نیست.) پدری که هرچند«مریدی» نشد که مرید درویش محله شان بشود، ولی حرف هایی که از او نقل می شود به حرف درویش های مذهبی شاعر شبیه است، با منطق خود این داستان اشکالی ندارد اگر تصویری از خود ارائه دهد که خلاف ادعای او باشد؛ امّا این تصویر نباید تا به حدی اغراق آمیز باشد که در کنار تصاویر دیگر توجیه پذیر نباشند. البته تصویری که از پدر ترسیم شده است انعکاس پرسش است که در شعر فروغ مطرح شده است: «و این خمیدگان لاغر افیونی، آن عارفانِ پاکِ بلند اندیش (اند)؟»  پدر با منطق خودِ داستان نمی تواند تا به این اندازه از دخترش غافل باشد. فاصله ی بین بی خیالی و غیرت او که باعث قتل راحیل می شود خیلی زیاد است. غفلت پدر می توانست موازی با «وظیفه شناسی» او به تصویر کشیده شود، حتی اگر این وظیفه شناسی در سطحی سنتی و مردسالارانه به قتل دختر بی آبرو ختم شود.

در مورد شخصیت راحیل باید گفت که قربانی شدن راحیل  از قبل پیش بینی شده بود. اوّل اینکه راحیل به معنای کوچ کننده و هم خانواده ی کلمه ی  رحلت است که رحلتِ او را از این دنیا به کام مرگ تداعی می کند. (عرب ها شتری را هم که برای کوچ وسفر آماده و استفاده می کنند راحیل می نامند و در فرهنگ دهخدا برای  راحیل معنی گوسفند را نیز آورده است که با گوسفند قربانی جور در می آید.)  دوم اینکه در داستان گفته می شود که نام راحیل را از نام دختر دیوانه ی مرده ای با سرنوشتی مشابه روی او گذاشته اند. بدین ترتیب راحیل آیینه وار تصویر افراد همانند خود را نشان می دهد. سوم اینکه راحیل در آغوش صادق نیز قربانی هوس های او می شود. (و درد و خون حاصل اوّلین هم آغوشی با اوست.)  برای همین مثل یک مرده سرد است.  چاه قبر نیز قرینه ی رختخواب همبستری با صادق است. صادق در این چاه قبر که برای او با رختخواب توفیری ندارد او را قربانی شهوت خود کرده است. چهارم اینکه راحیل قربانی زن بودن خود است؛ و این به گونه ای بسیار دقیق در داستان ترسیم شده است که فمنیست ها را خیلی خوشحال و راضی می کند، برای اینکه بسیار خوب با منطق داستان عجین شده است.

آن داغ ننگ خورده که می خندید

بر طعنه های بیهده، من بودم

گفتم که بانگِ هستی خود باشم

امّا دریغ و درد که «زن» بودم

 فمنیست ها عقیده دارند که زن ها همیشه فریب خورده ی مردها هستند. همچنین اعتقاد دارند که این فریب تا به اندازه ای است که زنها نیز خود را به سود مردان فریب می دهند  و در عوض مردان را «صادق» می دانند. ( چنانچه راحیل به صادق می گوید: «تو همیشه گرم و کثیفی. بوی عرقت آدم را می کشد امّا من دوستشان دارم.)

 آنها بر این باورند که زنها همیشه  پا به پای مردان کار می کنند؛ اما حتی در این مورد نیز نوع کار و ارزش کارشان با مرد ها یکی دانسته نمی شود. ( پدر راحیا مرده ها را اُستادانه می شوید، امّا  مادر و خاله ی او انگار مرده ها را شکنجه می دهند.)

 به  زن ها مادری به عنوان بخشی از وظیفه شان تلقین شده است و این تلقین را در حرف های راحیل در مورد بچّه و سکته ی مادرش بعد از مرگ او می توان دید.

زنان در ارتباط با مردان حتی هنگامی که همسرشان هستند خود را از هیچ نظر ارضا شده نخواهند یافت. (صادق پس از آنکه خود را ارضا می کند خوابش می برد امّا راحیل که فکر می کند حالا کسی را دارد که با او درد دل کند همچنان تا دم دم های صبح حرف می زند؛ و براساس چنین نیازی است که سخن صادق عین واقعیت است که بر حسب سنت مرد عاشق زن  نیست و باید  معشوقه ی او به حساب بیاید. آن مردی هم که عاشق زنی می شود عاقبت دق می کند و می میرد مثل  شوهر خاله ی راحیل. برخلاف صادق که با لذّت می گوید: «پستان هایت را دوست دارم راحیل،» راحیل در هنگام صحبت از پستان و پستان های گردویی تصویری تحقیر شده از خود را در آیینه ی واقعیت می بیند. سهم او نیز مثل فروغ  «در اندوهِ صدایی جان دادن» است که به او بگوید: «دست هایت را دوست دارم.» به همین خاطر خواندن شعر یک زن و هم صحبتی با او از این طریق برای راحیل در داستان خیلی مهم و برجسته نشان داده می شود. فمنیست ها  می خواهند زن ها به عنوان خالق، خواننده، و منتقد آثار ادبی نقش برجسته تری داشته باشند. راحیل به گونه ای هر سه نقش را در داستان به عهده دارد.)

 زنان همیشه بعد از ازدواج در بند مردان هستند و هر چه که در سینه شان هست باید در بند باشد. (مادر راحیل که می خواهد سینه بند عروسی اش را هنگام عروسی راحیل به او بدهد انگار به او همین سنت در بند شوهر بودن از نظر جسمی و  روحی را منتقل می کند؛ و دهان بسته و بدون خنده و لبخند خاله در عکس عروسی اش تصویر یک در بند است نه یک عروس شاد. و قتی هم که می گوید «بوی مرده ها که به آدم بخورد دندان آدم زرد و پوسیده می شود،» انگار منظور اصلی اش «مردها» است نه «مرده ها» و این همان تصویری است که در شعر فروغ از مرد ها ارائه شده است: «چگونه می شود به مرد گفت که او زنده نیست؛ او هیچوقت زنده نبوده است.»و تصویر «هم سرنوشتی» راحیل و مادرش هم در زندگی «مرده شوری» و هم در مرگ انعکاس جمله ی «...مادرم در آئینه زندگی می کرد / و شکل پیری من بود» است. )  و در غسالخانه نیز بریدگی گلوی راحیل  به طوقی که کبوتر های طوقی به گردن دارند تشبیه می شود تا شاید این سرنوشت را سرنوشت طبیعی انداخته بر گردن او نشان دهد.

راحیل در داستان هر بار انگار به گونه ای سیلی می خورد و این سیلی سرنوشت بود که هر بار به صورتی دیده می شد: یکبار معلم ادبیات خواباند توی گوش اش  که چند دقیقه ای گوش اش زینگ زینگ می کرد. بعد وقتی که برای صادق داستان کسی را که مثل گوسفندِ قربانی بابایش سرش را بریده بود تعریف کرد گوش اش تیر کشید. همچنین هنگامی که زیبا مشکی را له کرد گوش اش تیر کشید، و سرانجام، در حالیکه گوش اش تیر می کشید رفت تا از مادرش قرص ضد بارداری بگیرد. و دیگر «صداها را نمی شنید فقط دید» که چه بر سرش آمده است و دارد می آید.