فرق و تفرقه
این روزها «داستانِ کوتاهی» فکر می کنم، امّا با داستان های کوتاهی با حقایقی به بلندای تاریخ؛ هر چند بسیار حقیرتر از حقایق قرآنی. از قرآن آموخته ایم که فر ق داشتن خوب است ، که همه با تفاوت هایی آفریده شده ایم تا ازاین تفاوت ها چیزی بیاموزیم:
بسم الله الرحمن الرحيم
يا ايها الناس انا خلقناکم من ذکر و انثي و جعلناکم شعوبا و قبائل لتعارفوا ان اکرمکم عند الله اتقاکم ان الله عليم خبير (13حجرات)
ای مردم! ما شما را از یک مرد و زن آفریدیم و شما را تیرهها و قبیلهها قرار دادیم تا یکدیگر را بشناسید; (اینها ملاک امتیاز نیست،) گرامیترین شما نزد خداوند با تقواترین شماست; خداوند دانا و آگاه است!
و از قرآن آموخته ایم که تفرقه بد و همچون حفره ای از آتش است:
و اعتصموا بحبل الله جميعا و لا تفرقوا و اذکروا نعمت الله عليکم اذ کنتم اعداء فالف بين قلوبکم فاصبحتم بنعمته اخوانا و کنتم علي شفا حفرة من النار فانقذکم منها کذلک يبين الله لکم آياته لعلکم تهتدون (103آل عمران)
و همگی به ریسمان خدا ( قرآن و اسلام، و هرگونه وسیله وحدت)، چنگ زنید ، و پراکنده نشوید! و نعمت (بزرگ) خدا را بر خود، به یاد آرید که چگونه دشمن یکدیگر بودید، و او میان دلهای شما، الفت ایجاد کرد، و به برکت نعمت او، برادر شدید! و شما بر لب حفرهای از آتش بودید، خدا شما را از آن نجات داد; این چنین، خداوند آیات خود را برای شما آشکار میسازد; شاید پذیرای هدایت شوید.
همه ی این ها را به ظاهر یاد می گیریم؛ امّا آنجا که باید درس جواب بدهیم کم می آوریم. و بیگانه همیشه آماده است که بین برادرها تفرقه بیاندازد و حکومت کند.
آرتور شنیتسلر داستان کوتاهی دارد به نام:
Blind Geronimo and His Brother
کارلوس و برادرش جرانیمو از راه گدایی امرار معاش می کنند. در کودکی هنگام بازی کارلوس باعث کوری برادرش شد و از همان زمان با خود عهد کرد که زندگی اش را وقف مراقبت از برادرش کند. بیست سال این دو پابه پای هم سفر کردند. جرانیمو گیتار می زد و آواز می خواند، و کارلوس چشم های او بود. و جهانگردها اغلب مشتریان آنها بودند.
روزی جهانگردی یک سکّه ی یک فرانکی به کارلوس داد و بعد با موذی گری به جرانیمو گفت که به کارلوس یک سکّه ی بیست فرانکی داده و این را به این خاطر به او می گوید مبادا کارلوس سرش را کلاه بگذارد. دروغ جهانگرد تخم شک و تردید را بین دو برادر بارور کرد. جرانیمو حرف برادرش را در مورد سکّه ی یک فرانکی باور نکرد و میان آنها شکرآب شد.
کارلوس برای اینکه برادری شان از بین نرود دست به دزدی زد تا با بدست آوردن یک بیست فرانکی، برادر و برادری اش را نیز بدست آورد. دزدی او زود لو رفت و خوشبختانه جرانیمو نیز زود متوجه شد که برادرش چقدر او را دوست دارد و می خواهد با او باشد.