فریدون مشیری

برای پدرم و پسر کوچکم

 

میراث پدر خواهی؟

-          علم پدر آموز!

«سعدی»

 

پند

 

هان ای پدر پیر که امروز،

می نالی ازین درد روانسوز؛

علم پدر آموخته بودی،

«وان دم که خبردار شدی سوخته بودی»

*

افسرد، تن و جان تو در خدمت دولت،

قاموس شرف بودی و ناموس فضیلت،

وین هر دو، شد از بهر تو اسباب مذلت.

چل سال غم و رنج ببین با تو چه ها کرد

دولت، رمق و روح تو را از تو جدا کرد.

چل سال تو را برده ی انگشت نما کرد!

وآنگاه چنین خسته و آزرده رها کرد.

*

از مادر بیچاره ی من یاد کن امروز:

هی جامه قبا کرد،

خون خورد و گرو داد و غذا کرد و دوا کرد،

جان بر سر این کار فدا کرد.

*

هان ای پدر پیر!

کو آن تن و آن روح سلامت؟

کو آن قد و قامت؟

فریاد کشد روح تو، فریاد ندامت!

*

علم پدر آموخته بودی،

«وآندم که خبردار شدی، سوخته بودی»

از چشم تو آن نور کجا رفتن؟

آن خاطر پر شور کجا رفت؟

«میراث پدر» هم سر این کار هبا، رفت!

وان شعله که بر جان شما رفت،

دودش همه در دیده ی ما رفت.

*

امروز، تو ماندی و همین درد روانسوز

نفرین نکند سود به استاد بدآموز!

*

چل سال اگر خدمت بقّال نمودی،

امروز، به این رنج، گرفتار نبودی.

*

هان ای پدر پیر،

چل سال در این مهلکه راندی،

عمری به «تماشا» و «تحمل» گذراندی،

دیدی همه ناپاکی و خود پاک بماندی،

آوخ! که مرا نیز بدین ور طه کشاندی!

*

علم پدر آموخته ام من!

چون او همه در دام بلا سوخته ام من

چون او همه اندوه و غم اندوخته ام من.

*

ای کودک من، مال بیندوز،

وان علم که گفتند میاموز!