روزهای رنگی
سفید از درد می گوید.
سیاه از صلح می گوید.
و سرخ از سرد می گوید.
و زرد از شعله می گوید.
و آبی قصه می گوید.
و سبز از غصه می گوید؛
و «بی رنگی» است که چیزی نمی گوید.
اگر «کارل گوستاو یونگ» بود از این اغتشاش رنگ ها چه نتیجه ای می گرفت که بتواند وجود «حافظه ی نژادی» بشر را تبیین کند؟
سهراب سپهری وقتی «مرگ رنگ » را می نوشت، در«نبودِ رنگ» «تاریکی» را می دید. من «نبودِ رنگ» را به روشنایی تعبیر می کنم و باورم این است که حقیقت در پشت رنگ ها پنهان است؛ و پشت رنگ ها رنگی نیست. سیاهی، امّا، «نبودِ زندگی» است. شعر سهراب را بخوانید:
در قیر شب
دیر گاهی است در این تنهایی
رنگ خاموشی در طرح لب است.
بانگی از دور مرا می خواند،
لیک پاهایم در قیر شب است.
رخنه ای نیست در این تاریکی:
در و دیوار به هم پیوسته.
سایه ای لغزد اگر روی زمین
نقش وهمی است ز بندی رسته.
نفس آدم ها
سر بسر افسرده است.
روزگاری است در این گوشه ی پژمرده هوا
هر نشاطی مرده است.
دست جادویی شب
در به روی من و غم می بندد.
می کنم هر چه تلاش،
او به من می خندد.
نقش هایی که کشیدم در روز،
شب ز راه آمد و با دود اندود.
طرح هایی که فکندم در شب،
روز پیدا شد و با پنبه زدود.
دیرگاهی است که چون من همه را
رنگ خاموشی در طرح لب است.
جنبشی نیست در این خاموشی:
دست ها، پا ها در قیر شب است.