اندیشه های سهراب سپهری جوان در چهار کتاب اوّل (68) شرق اندوه- مقدمه
اندیشه های سهراب سپهری جوان در چهار کتاب اوّل (68) شرق اندوه- مقدمه
شرق اندوه نخستین بار که چاپ شد سهراب سی و چهارساله بود. هنوز به آن بلوغی که دست-نوشت خود و خاص خودش باشد، آنگونه که در چهار کتاب بعدی اش منعکس شده است، نرسیده بود؛ با این که به ادعای بعضی ها به آن خیلی نزدیک شده بود. مقدمه ای را که در چاپ نخست بر شرق اندوه نوشته بود، می شود به حساب جوانی اش گذاشت و حذف آن مقدمه را از هشت کتاب می توان نشانه ای از رشدِ سهرابی دانست که آرام تر شده بود. منظورم از «سهراب»، این «سهراب»ی است که با متن هایش شناخته می شود، نه آن «سهراب»ی که از روی خاطرات اقوام و اطرافیان و دوستان و آشنایانش بازآفرینی شده است. دلایلِ واقعیِ حذفِ آن مقدمه هر چه که بود، با تغییراتی که متنِ چهار دفترِ بعدی نشان می دهد، خوب جور درآمده است. باور کنید این سهرابی که می گوید: واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد، دیگر آن سهرابی نیست که مقدمه ی شرق اندوه را با این جمله ها شروع کرده بود:
آسیا وحدت را در گسترش بی کران یافت. آسیاییان به فراترها رفته اند. بی سویی را زیسته اند.
چرا این دو سهراب با هم یکی نیستند؟
برای این که این حرف هایی که در آن مقدمه زده بود و همراهشان، برای تأیید و تأکید، چند حکمی صادر کرده بود، همه خیلی کلّی و کیلویی اند. بدون شک، منظورش از آسیا، همه ی مردم این قاره نیست. همه ی مردم این قاره مانند «بودا» نبوده اند و بودایی هم نشده اند. عجیب است که سهراب این طور احساساتی و بدون توجه به جزئیاتِ منطقیِ گفتار تا این حد بی حساب و کتاب حرف می زند، در صورتی که شعرهایش سرشار از جزئیاتِ ملموس است. ذرّه ذرّه ی وجود را می بیند و اگر هم حرف هایی برای گفتن دارد، آن ها را به دیگران نشان می دهد تا با دیدن شان متوجه شوند که حرفِ حسابش چیست. مقدمه ی سهراب پرسش انگیز است. «گسترش بی کران» یعنی چه؟ «فراترها» کجاست؟ چطور می شود «بی سویی» را زیست؟ آسیایی ها چگونه به این افتخاراتِ مبهم رسیده اند؟
بعد، سهرابِ جوان یقه ی غربی ها را می گیرد و می گوید:
باختر از nama-rupa چندان فراتر نشد. هنوز گامی چند برون ننهاد، به جهان maya باز آمد.
در غرب هم مردم همه یک جور و یک دست نبوده اند و نیستند. سهراب در ادامه ی مقدمه اش با نام یا با نشان به طور مشخص تری روی آسیایی ها و باختری هایی که برچین کرده است انگشت می گذارد. می گوید:
آن جاانسان خدا نتواند شد، به بی پایان نیارد پیوست. این جا اناالحقّ می زند، به گرنمان می رسد، به برهمن می پیوندد، بودا می شود، به تائو راه می یابد.
این جهت گیری های احساسیِ سهراب از سر جوانی است. اگر چشم هایش را می توانست در زمانی که غرور جوانی اختیار زبانش را به دست گرفته بود خوب بشوید، این مقدمه را نمی نوشت. با نگاهی واقع بینانه متوجه می شد که در این جا هم کسی نتوانسته است که خدا بشود. کسی به بی پایان نپیوسته است، حال این «بی پایان» معنی اش هر چه که می خواهد باشد. خوب دقت کنید! ادعای آدم ها با آنچه که در واقعیت روی می دهد یکی نیست. آن کسی که گفت «اناالحقّ»، واقعاً خدا نشد. برداشت فلسفی-عرفانی اش از وحدت و کثرت را عدّه ای ادعای خدایی تلقی کردند و بر دارش کردند. تازه، در همین آسیا، تعداد آن هایی که او را تکفیر کرده اند بیش از آن هایی بوده است که او را فهمیده و از او پیروی کرده اند. در آن غربی که از دید سهراب جوان کسی نمی تواند خدا بشود، امثال لایبنیتس که اندیشه ی خدایی با شیوه ی استدلالی و به گمانِ خودشان عقلانی داشته اند کم نبوده اند، آن ها هم به زعم خودشان به یک بی پایانی نظر داشته و رسیده اند. همان طور که در این جا با داشتنِ «حلّاج» هیچ کسی خدا نشده است، در آن جا هم وجودِ «کافکا» کسی را سوسک نکرده است. این ها همگی بازی های زبانیِ برآمده از اندیشه های فلسفی است. این ادعاها همه شنیدنی اند و شنیدن کی بود مانند دیدن. سهراب بعدها در پی کتابی بود که عاری از این زبان بازی ها باشد. کتابی می خواست که در آن باد بیاید و پوست شبنم تر باشد و در آن یاخته ها چند بعدی باشند. او به طبیعت و نگاهی بی پیرایه به آن رسید. تا حدودی متوجه شد که ما چیزی جز نگاه هایمان نیستیم و به ما هیچ، ما نگاه رسید. کار اوّل مان که دیدن است، کار آخرمان نیز باید همان باشد. تبدیل دیده ها به حرف ها مقدمه ی انحراف هاست. انحراف از واقعیت، و از حقیقت. این حرف هایی راهم که از سر ناچاری می زنیم بایستی به آنچه دیده ایم و حس کرده ایم محدود بشود و آلوده به برداشت های شخصی مان نشود. این که پیش تر گفته ام او «تا حدودی متوجه این واقعیت شد» به این دلیل است که هر بار که او زبان به نصیحتِ این و آن باز می کند، می خواهد به نوعی برداشت های خودش از واقعیت را به دیگران تجویز کند.
واقعیت خیلی پیچیده تر از تعریف هایی است که زبان برای پدیده های محسوس و غیرمحسوس دارد. واژه ها و اصطلاحاتی را که سهراب به کار برده است، مانندِ nama-rupa، maya، گرنمان، هر کدام شان معنی و تعریفی کوتاه و کافی دارد که باطن و ظاهرش همان است که واژه نامه های عمومی و تخصصی نوشته اند. این که در باطنِ آن هایی که ادعا می کنند به آن مقام ها یا حالاتی که در معنی و تعریف شان آمده است رسیده اند، چه گذشته است، بر کسی معلوم نیست. گاهی حتی بر خودشان! ما از سهراب حرف های او را داریم نه آن حالاتی را که تجربه کرده است. ما تنها حرف های به اصطلاح عرفانیِ او را دم دست داریم نه حالاتِ او را. آن را هم از طریق زبان ارتباطی اش با ما تجربه می کنیم. راهی غیر از این برای فهم تجربیاتش نداریم. خودش هم بعد ها به همین نتیجه رسید. از دیگران خواست که خودشان باد و باران و ... خلاصه همه چیز را تجربه کنند و در بندِ حرف های دیگران نباشند و در سطحِ حرّافی های خودشان نیز نمانند.
ادامه دارد