اندیشه های سهراب سپهری جوان در چهار کتاب اوّل (67) آوار آفتاب: محراب

محراب

تهی بود و نسیمی.

سیاهی بود و ستاره ای

هستی بود و زمزمه ای.

لب بود و نیایشی.

«من» بود و «تو»یی:

نماز و محرابی.

چرا ما گاهی تا این حد مختصر و به خیالِ خودمان مفید صحبت می کنیم؟ شاید نخست به این دلیل که فکر می کنیم که طرفِ مقابل می داند یا می تواند حدس بزند که چه کلمات و حرف هایی را از قلم انداخته ایم و خودش آن ها را سر جایشان برمی گرداند تا معنی را کامل کند. این هم برای خودش یک بهانه و دلیلی است؛ امّا، مهم تر و، به احتمالِ زیاد، درست تر از آن عذرِ موجه این است که بگوییم که چون حرفِ اصلی اش ذهن اش را مشغول کرده است، با زبانِ بی زبانی از مخاطب نیز می خواهد که به همان حرف اصلی و مهم تر توجه بیشتری بکند و جوری به آن بچسبد که حرف های دیگر تنها حاشیه ای بر آن و برای آن باشد. اگر آن حرف های دیگر جا مانده باشند یا آنقدر در متن بی یار و یاور باشند که گُنگ و بی جا به نظر برسند، آن حرفِ اصلی که سر جایش است. مخاطب همان را بگیرد و بفهمد کافی است. بقیه اش فضولی است، مثل همین کاری که من حالا با این شعر می کنم.

به انتهای شعر که می رسم، برمی گردم به ابتدای آن و نخستین حدس و حرفی که می زنم این است که این نمازی که گوینده از آن می گوید در برابر نمازهای دیگری که پیش از آن و بعد از آن خوانده یا بپاداشته است چیز دیگری بوده است. چرا؟ شاید آن محراب، محرابِ بسیار متفاوتی بود که نمازش در برابر آن متفاوت شده است. امّا، این محراب چگونه محرابی است و او در این اشاره ی مختصرش به آن چه نشانه هایی از آن را برای مخاطب گذاشته است؟

این که می گوید: «تهی بود و نسیمی» یعنی چه؟ این چه جایی بود که «تهی بود» و موقعیت اش جوری بود که گوینده نسیمی را هم در آن جا حس می کرد؟ اصلاً، منظورش از «تهی» چیست؟ همان «خالی» است؟ شاید از «محراب» بشود درجا به این نتیجه رسید که او در مسجدی است که فعلاً خالی است و کسی جز خودش در آنجا نیست و در و پنجره اش هم باز است و نسیمی به درون می وزد. امّا اگر «محراب» معنیِ استعاری داشته باشد چه؟ بدون شک، «سیاهی بود و ستاره ای» به فضای درون مسجد برنمی گردد. این عبارت نشان می دهد که شب بود، البته در شب فقط یک ستاره در آسمان نیست که گمان کنیم منظورش از «سیاهی بود و ستاره ای» این باشد که شب هنگام بود و فقط یک ستاره در آسمان دیده می شد. به نظر می آید که دارد می گوید: شب بود و چشم هایم به ستاره ای بود. این ستاره نیز می تواند استعاری یا نمادین و برای خودش «محراب»ی باشد.

می بینید که گوینده را از مسجد بیرون کشیده ایم و برده ایم در فضایی باز، مانندِ باغی خلوت و خالی، و گذاشته ایم در شبی تاریک به ستاره ای در آسمان چشم بدوزد.

در عبارتِ «هستی بود و زمزمه ای»، «هستی»اش می تواند اشاره ای به این باشد که این دیدنی ها و شنیدنی ها را در خیال نمی دید و نمی شنید و همه را در هستی واقعی اش حس می کرد.

«زمزمه» می تواند به صدای نیایشِ خودش برگردد، مخصوصاً با عبارتِ «لب بود و نیایشی»، هر چند اگر به همان فضای باغ در تاریکیِ شب برگردیم می توانیم وجود جوی کوچکی را هم فرض بگیریم. «زمزمه» برای صدای آبِ جاری واژه ی مناسب تری است تا برای نیایش. حق با شماست که می گویید که با آن «لب» چه کنیم. البته فقط با یک لب نمی شود زمزمه و نیایش کرد، ولی در زبان فارسی منظور از «لب» همان «لب ها» است مثلِ وقتی که «لب گشودن» را به کار می بریم. اگر بگویم که «لب» برای «لبِ جوی آب» با آن زمزمه جور در می آید، متوجه می شوید که این دیگر از آن فضولی های زیادی ست. ولی این همه خالی بندی برای خالی نبودنِ عریضه است. من نیز مانندِ سراینده ی این «محراب» می خواهم آن نیایش اش را از نمازهای دیگرش جدا کنم جوری که همان طور که خودش با این سروده اش می خواسته است(!) واقعاً گفتنی باشد، وگرنه این نمازش هم می شد یکی مانندِ آن نمازهای دیگرش. حتماً یک تفاوت هایی دارد که به یاد ماندنی و به یادآوردنی شده است.

مهم ترین تفاوت را شاید در "«من» بود و «تو»یی "باید جست. البته این جمله به این صورت و معنای ظاهری اش وضعیت و موقعیتِ متفاوتی را نشان نمی دهد. چرا؟ زیرا «من» همیشه برای خودش وجود داشته است مگر این که حواسش به خودش نبوده باشد. و «تو» نیز همیشه وجود داشته است، «نبودِ تو» برابر است با عدمِ توجه «من» به او در هنگامی که حواسُ «من» جای دیگر و به چیزهای دیگر است. بنابراین، آن معنیِ متفاوت و قابل تأمل در این است که «من» در این مورد نگاه اش کاملاً به «تو» است و همین حس و نگاهِ جدید است که هم نماز و هم محراب را برای او متفاوت و به یادماندنی کرده است.