نقدی که زندگی ست(6) نقد یکپارچه و نقد پاره پاره

از ایرادهای نقدهایی که برای خودنمایی یا خودشیرینی عرضه می شود، و می توان گفت که مهم ترین ایرادش، در این است که فاقد فلسفه و چارچوب منطقیِ مناسبِ ادعای آقا یا خانمِ ناقد است. این نقص بیشتر از این واقعیت سرچشمه می گیرد که گاهی آدم ها ادای پذیرش عقیده ای و باور به آن را درمی آورند، بی آن که بتوانند با یکپارچگیِ حرف و همچنین یکدستیِ رفتارشان نشان بدهند که آن را بی کم و کاست در خود نهاده اند و دارند. نهادینه شدنِ یک باور نقطه ی مقابلِ ادا درآوردن است.

فیلسوف ها ادا درنمی آورند. اگر تناقضی هم در آثار و افکارشان باشد، یا از آن بی خبرند یا حتماً با توجه به ایده ها و اندیشه هایشان پاسخ و توجیهی برای آن دارند.

خیلی ها بی آن که بدانند ایدئولوژی چیست، با تبلیغاتی که بر ضدِّ آن شده است، «ایدئولوژی گریز» شده اند. همین ها وقتی که از دیگران ایراد می گیرند، و محض نمونه، در انتقاد از مذهبی هایشان می گویند که آن ها تنها ادای مذهبی بودن را در می آورند، در واقع، از ایده و ایدئولوژی نداشتن و عدم انسجام فکری و رفتاریِ آن ها ایراد می گیرند. البته، این منتقدها ممکن است چنین ایرادی را با توجه به معیاری مطرح کنند که خودشان برای مذهبِ آنان یا مذهبی که گمان می کنند بایستی از آن پیروی کنند گذاشته اند.

این که گفته می شود کسی در باره ی چیزی ایده ی خاصی ندارد، یک معنی اش این است که با شناختی که از او وجود دارد نمی شود حدس زد که او در برخورد با آن مورد چه واکنشی از خود نشان می دهد. این که گفته می شود فلانی حالی به حالی است، یعنی بعید نیست که او برای همرنگیِ با جماعتِ حاضر حرفی را بزند و در حضورِ جماعتی دیگر به گونه ای دیگر رفتار کند. البته ایدئولوژی داشتن به معنی دُگم بودن و عدم تغییرِ عقیده نیست، بلکه به این معنی است که هر کسی در هر زمانی براساسِ باورهای خود حرف بزند و رفتار کند. هر کسی در هنگام صحبت و پیش از انجامِ هر کاری بایستی ایده ای داشته باشد و همان را مبنای تصمیم گیری اش قرار دهد. اگر در آن زمان ایده ای نداشته باشد ناچار می شود با توجه به جهتِ باد حرکت کند. بسیاری از مردمی که بدون مطالعه و آگاهی و بدون گرایش های فرقه ای و حزبی در انتخابات شرکت می کنند، جهتِ وزشِ بادِ موافق یا مخالف را در نظر می گیرند.

نه تنها مردمِ عادی اغلب عاری از ایده و فلسفه ای مشخص حرف می زنند و رفتار می کنند و زود به زود نظرشان و رأی شان عوض می شود، بلکه منتقدان حرفه ای نیز گاهی بی هوا حرف می زنند و بلاتکلیف جا به جا می شوند.

پس از رسیدن به پایانِ کتابِ THINGS I’VE BEEN SILENT ABOUT(memories of a prodigal daughter) نوشته ی دکتر آذر نفیسی متوجه شدم که متن اش از جمله ای که با آن آغاز شده است پشتیبانیِ سفت و سختی نمی کند. نخستین جمله ی این اثر این است:

MOST MEN CHEAT ON THEIR WIVES to have mistresses.

شاید این اثر به این خاطر با این جمله آن هم با این حروفِ بزرگ و خودنما آغاز شده است که چنین جمله هایی باب میل و دلِ فمنیست هاست. در واقع، جمله ی دوم می بایست آن جمله ای می بود که این خاطرات با آن شروع می شد:

My father cheated on my mother to have a happy family life.

اگر این متن دارای ایده و فلسفه ای مشخص بود، حتماً در ادامه به نمونه های دیگری از این مردانی یا درست ترش این است که بگوییم از این «شوهرانی» که اکثریت شان زنان شان را فریب می دهند تا با معشوقه هایشان باشند اشاره می کرد. امّا، این جمله ی رها شده در ابتدای این خاطره نویسی، نه تنها در ادامه جملاتِ پشتیبانی ندارد، بلکه با حمایت و تعاریفی که نویسنده از پدرش می کند و در انتقادهای شدیدی که او از شخصیّتِ مادرش می کند، بیشتر معشوقه بازیِ پدرش را موجه جلوه می دهد. با این روال، بدون شک، این اثر نمی تواند خواسته ی فمنیست ها را برآورده کند. اگر در این اثر پاراگراف هایی یا حتی تک جمله هایی بود که نشان می داد رفتارهای این مادر برآمده از فرهنگی است که او را این چنین آموزش داده و پرورانده است، برای بیان نظرش در مورد مردها چارچوب و بیانِ منطقی تری می داشت و می شد گفت که ایده و فلسفه ی خاصی را دنبال می کند، امّا، واقعاً در این اثر از این خبرها نیست. مادری که تحصیلکرده است و با کسانی نشست و برخاست دارد که به اصطلاح روشنفکرند و، از همه مهم تر، پا به پای مردها فعالیت سیاسی-اجتماعی دارد و نماینده ی مجلس شورای ملی نیز می شود، نمی تواند نمونه ی مناسبی برای معرفی زنانی باشد که فرهنگِ مذهبی یا مردسالارانه ی آن زمانه آنها را آن گونه که در این خاطرات معرفی شده بارآورده باشد. در حرف ها و رفتارهای زن های دیگرِی که در موردشان صحبت می شود، از جمله خودِ نویسنده، چیزی را نمی توان دید که بتواند نمونه و نشانه ی برجسته ای از تقابلِ زن ها با مردها دید. جالب اینجاست که زن ها اغلب برای جذب و تصاحب و نگه داشتن مردها با یکدیگر در رقابت و مبارزه اند. این از آن کارهایی نیست که فمنیست های دوره دیده و سازمان یافته بپسندند. شاید همدستی شان برای فریب دادنِ شوهرانِ فریبکار تشکیلِ شبکه ی مخفی زنان را بهتر توجیه می کند.

متأسفانه، با این که آثاری که مبلّغ ایدئولوژی های سیاسی اند بازار تبلیغی خودشان را دارند، آثاری که به ظاهر ادبی و هنری اند نیز بازارگرمی و بار تجاری شان می تواند بر بارِ هنری شان بچربد. این بارِ تجاری اغلب با گرایشِ تبلیغی ای تأمین می شود که با جهت گیری های سیاسیِ باب روز هماهنگی و همخوانی دارد. این که اثری نمی تواند در کلیَّت اش از فلسفه و گرایشی خاص پشتیبانی کند و فقط با جملات دهن پرکنی در حمایت از آن پُر می شود، نشان دهنده ی این است که جنبه ی تبلیغی-تجاری اش قوی تر است.

می خواهم در اثباتِ این که چنین اثری برای بازاری ویژه نوشته می شود، به نکته ی دیگری درباره اش اشاره کنم. با این که خود نویسنده فارس زبان است، این اثر به زبان انگلیسی نوشته شده است. از یک سو، بیان آن بخش از خاطراتی که به زندگی اش در ایران مربوط می شود، چه در کنار خانواده و چه با دیگران، اگر به زبان فارسی بود می توانست، احساساتِ هر یک از شخصیّت ها را درست تر و مناسب تر منتقل کند. این اثر دستِ کم می توانست دوزبانه باشد، امّا، تجربه نشان داده است که انگلیسی اش نه تنها از نظر تجاری، بلکه از نظر تبلیغی و سیاسی نیز بازارِ گرم تری داشته است. استفاده از زبان فارسی موجبِ کاهشِ خواننده های این اثر می شد. از سوی دیگر، به زبان فارسی بودنِ این اثر از نظر هنری نیز موجه تر بود. نویسنده ای که در سراسرِ این اثر از علاقه ی خود و پدرش به شاهنامه می نویسد، نه تنها کلِّ اثر، بلکه ابیات شاهنامه را نیز از ترجمه ی انگلیسی اش به متن اش افزوده است. اگر فردوسی برای زنده نگهداشتنِ زبان پارسی سی سال رنج برد، نویسنده نیز برای همراهی با او می توانست ضررِ تبلیغی و تجاری را تحمل کند و با افزایشِ بار منطقیِ اثرش به سودی معنوی و هنرمندانه از آن برسد.

متأسفانه، شکلِ بعضی از حرف ها و کارهای مان جوری است که به نظر می رسد ظاهرِ نمایشی وجنبه ی ادابازی شان با محتوا و معنی شان همراهی نمی کند. مهم ترین دلیل اش این است که از باورهای واقعیِ ما و باورهای حقیقیِ آن کسانی که قبول شان داریم و بلندگوی تبلیغاتی شان شده ایم درنمی آید. این که شخصی ابیاتی از شاهنامه را به جای خواندنِ تلقینِ مذهبی سرِ قبر میِّت بخواند، نخست این پرسش را پیش می کشد که آیا خودِ مرحومِ حکیم ابوالقاسمِ فردوسی هم برای مراسمِ تشییعِ خودش همین را وصیّت کرده بود یا نه؟ مرده را بدون تلقین هم می شود به خاک سپرد، ولی، همان طور که تلقینِ مذهبی، بدون باورِ میّت و اطرافیانش به آن، نشان می دهد که گاهی آدم ها به ناچار ادای مذهبی بودن را درمی آورند، باز کردنِ پای فردوسی و شاهنامه اش به گورستان و مراسم خاکسپاری نشان می دهد که گاهی آدم ها چنان احساساتی رفتار می کنند که نتیجه اش تظاهرِ به میهن پرستی می شود به جای میهن دوستی. بعید نیست از این پس، افراد دیگری برای این که در برابر این تلقین خوان های پست مدرن کم نیاورند، در مراسم های تدفین شان از شاهنامه یا آثار ادبی دیگر استفاده کنند. آیا اگر مردم عادت کنند که به جای تلقینِ مذهبی، همیشه مرده هایشان را با شاهنامه خوانی در گور تکان بدهند، حقِّ فردوسی و شاهنامه و ایران و زبان فارسی را ادا کرده اند؟ بعضی از رفتارهای اجتماعی و سیاسی ای که جنبه ی تبلیغی دارد اگر عادتِ همگانی شود، کم کم نتیجه ی وارونه خواهد داد. از اشتباهاتِ افرادی که پیرو ایدئولوژی مشخصی اند این است که فکر می کنند همه ی زیر و بمِ اصول و قواعدش را بایستی در همه جا و در هر شرایط و در هر مقام و موقعیتی اجرا کنند. افراط و تفریطی که در کارهایشان دیده می شود، آن ها را انگشت نما می کند. به تفاوتِ موجود بین مارکس و لنین توجه کنید. مارکس فیلسوفی بود با باورهای تاریخی و اجتماعی و سیاسی ای که اندیشه اش چارچوب مشخصی داشت. او سعی می کرد پاسخِ پرسش ها و اشکالاتی را که مطرح می شد، جوری جعل می کرد که یا از باورهایش دربیاید یا در دلِ آن ها بگنجد. فکرِ همه جا و همه چیزش را کرده بود اِلّا عملی کردنِ زورکیِ پیشگویی هایش را. بر عکس او، لنین و استالین، سیاستمدارانی بودند که خیال می کردند به زور می توانند حرف های مارکس را به کرسیِ عمل بنشانند. بدون شک، مارکس در دفاع از اندیشه هایش در برابرِ منتقدانِ عملکردهای مقلدان و پیروانی همچون لنین و استالین حتماً می گفت که انتقال از جامعه ی فئودالی به سرمایه داری و پس از آن به جامعه ی اشتراکی بایستی بر طبق اندیشه هایش روند تاریخی خودش را طی می کرد. این نمونه را به میان آوردم تا بگویم که وجودِ انسجام در یک اندیشه ی سازمان یافته ضروری است، هر چند که در عمل ممکن است ضعف ها و خللی در انجامِ آن دیده شود که ربطی به آن اندیشه نداشته باشد. تفاوتِ کارِ یک رمان نویس یا یک فیلسوف با یک خاطره نویس در این است که کار و اندیشه ی آن دو دارای انسجامی است که تا این خاطره نویس اثرش را به قالبِ یک رمان در نیاورد یا دارای اندیشه ای فلسفی نباشد، نمی تواند از تناقض گویی پرهیز کند و نمی تواند به آن انسجام و یکدستیِ درست و مناسب دست یابد. معمولاً منتقدان فیلسوف و اندیشمندی مانندِ مارکس برای ردّ آرا و اندیشه هایش دنبالِ وجودِ تناقضاتی در میان آن ها می گردند.