نقدی که زندگی ست(2) کارناوالِ رامبد جوان

«کارناوال» در نقد ادبی به توجه میخائیل باختین به پدیده ی تاریخیِ کارناوال گره خورده که از قرون وسطا به بعد مرسوم شده است. از آغاز پیدایش اش، «کارناوال» همیشه فرصتی بوده است برای دهن کجی نسبت به قیدها و قواعدِ نظام حاکم. در مراسمِ کارناوال چیزی شبیه به بر تخت نشستنِ موقتِ «میر نوروزی» در بخشی نمایشی از مراسم جشن نوروز روی می دهد. در این نمایشِ طنز و کمدی، مردم فردی عامی و عادی را انتخاب می کنند تا چند روزی به جای پادشاه بر تخت بنشیند و بر مردم حکومت بکند. همگان موظف اند که دستورهای او را اجرا کنند. در کارناوال نیز هیچ کس و هیچ چیزی، مقدس یا نامقدس، مهم یا بی اهمیت، دون پایه یا بلند پایه در جای خودش نیست.

امّا، در کارناوالِ رامبد جوان چه چیزهایی سر جای خودشان نیستند و چه هنجارهایی بهم ریخته است؟

این که مردم به جای منتقدهایی می نشینند که رشته ی تحصیلی و تخصصی شان این است که درباره ی آثار هنری نظر بدهند، نوعی دهن کجی به نقدهای منتقدان است. البته، بدون شک، در میان حاضران، حتماً تک و توک، افرادی هستند که رشته ی تحصیلی و کارشان به آنها این اجازه یا توانایی را می دهد که درباره ی آثار هنریِ نمایش داده شده اظهار نظر کنند، امّا، دهن کجیِ دومِ این کارناوال به سَرسَری گرفتنِ این نقدهایی برمی گردد که بایستی حرفه ای تر و با تأمل بیشتر انجام شود. حرف های بعدی ام معلوم خواهد کرد که چرا این نوع برداشت های آنی را گونه ای دهن کجی به نقدهای حساب شده می دانم.

این کارناوال، در واقع، چندین نظریه ی ادبی را نادیده گرفته و زیر پا گذاشته است. به عنوان مثال، «تأثیرپذیریِ مخاطبان از آثار» و رأی هایشان در تأیید یا رد هر یک از آن ها به طور کامل affective fallacy یا «مغالطه ی عاطفیِ مخاطب یا منتقد» را کنار می گذارد. رأی و نظر خیلی از مخاطب ها به احساسات شخصی و رابطه ی عاطفی شان با اثری که دیده اند ربط پیدا می کند، نه به شکل و محتوای اثر و تجزیه و تحلیلِ بی غرض شان از آن. نمونه ی دیگری از این دهن کجی ها نسبت به نظریه های ادبی، محل نگذاشتن به نظریه ی «مرگ مؤلفِ» بارت است. در این نظریه، جایی برای اعلام وجود مجدد و عرض اندامِ مؤلف برای توجیه و تفسیر اثرش پس از آفرینشِ آن وجود ندارد و او از این نظر نه تنها مرده ای بیش نیست، بلکه فقط به همان اندازه و به همان صورتی زنده است که مخاطبان دیگر هستند. معمولاً برای درک بهتر هر متن و اثری، نخستین سفارش به مخاطبانِ اثر این است که آن را دوباره و چند باره ببینند و بشنوند و بخوانند و با شناخت بهتر و بیشتری از آن درباره اش نظر بدهند. در عوض، در کارناوالِ رامبد جوان با نادیده گرفتنِ intentional fallacy یا «مغالطه ی نیّتِ مؤلف» از مخاطبان خواسته می شود که پس از شنیدنِ توجیه ها و توضیح ها و تفسیرهای مؤلف دوباره به اثرش رأی مثبت یا منفی بدهند. از بدی های این نوع واکنشِ مثبت یا منفی نسبت به آثار هنری که با رأی دادن به خودشان یا مؤلف هایشان و شمارش آرا برای برنده شناختنِ برترین آن ها مشخص می شود، این است که مخاطب می تواند در گزینشِ یکی از دو اثری که دیده است، درست مانندِ صندلی ای که رویش نشسته است، بی رأی و بی نظر باقی بماند. شاید بگویید که رأی بی طرف یا ممتنعِ مخاطب نشان دهنده ی این است که او نخواسته است دچارِ «مغالطه ی عاطفی» شود، ضامّا، درصد و درجه ای هر چند ناچیز از این نوع مغالطهْ اجتناب ناپذیر است. رفتارهای این چنینی در ابراز رأی و نظر، در واقع، گونه ای هنجارشکنی و دهن کجی به نقدهایی است که با قیدها و قواعدی انجام می شود که تخصصی ترند.