نقدی که زندگی ست(1) نقد می کنم، پس هستم
نقدی که زندگی ست(1) نقد می کنم، پس هستم
احمد شاملو «شعری که زندگی ست» را سرود تا بگوید که موضوع و مصالحِ شعر، از واژه و جمله گرفته تا وزن و ردیف و قافیه، همه اش بایستی از زندگی روزمره ی مردم گرفته شده باشد. او می خواست بگوید که حواس شاعر در آثارش باید به کار و بارِ عوام باشد نه عیش و عشرتِ خواص. اصولاً، در هستیِ یک موجود زنده هیچ چیزی نمی تواند بیرون از زندگی اش باشد، حتی مرگش. بنابراین، آن شاعری هم که برخلافِ نظریه ی شاملو از گل و بلبل و عاشق و معشوقه ای می سراید، حرف هایی را می زند که به هستی وزندگیِ خودش و دیگران، چه عوام و چه خواص، مربوط می شود. خودِ شاملو هم عاشقانه های خوبی درباره ی عشق و زندگی اش با «آیدا» سروده است.
امّا، با گفتنِ «نقدی که زندگی ست»، در واقع، بنده می خواهم بگویم که زندگی چیزی جز نقد نیست. از یک نق زدنِ ساده گرفته تا مجموعه ی چند جلدیِ نقد یک اثر، همه اش نقد شمرده می شود. اگر فیلسوف بودم با شهامت و گستاخیِ بیشتری می توانستم بگویم: نقد می کنم پس هستم.
«موجود زنده» در مورد هر چیزی، هر موجودی و اثری و پدیده ای در هستی، آگاهانه یا ناآگاهانه، واکنش نشان می دهد. در واقع، هر گونه واکنشی از سوی انسان نسبت به هر چیزی در این هستی برآمده از نقدی است که این موجودِ هوشمند خواسته یا ناخواسته با ذهنِ همواره در کارش انجام می دهد. نوزاد با نخستین گریه اش، نقد ناآگاهانه ای را نسبت به محیط جدیدی که واردش شده است انجام می دهد. موجوداتِ زنده ی دیگر نیز، چه گیاهان و چه حیوانات، نسبت به پدیده ها و رویدادهای پیرامونشان واکنش نشان می دهند. گیاهان به سمتی می رویند که به صلاح شان است، و حیوانات آن چیزی را می جویند که به زندگی شان می اید و به دردشان می خورد. این ها نمونه های ساده ی نقدهایی است که موجوداتِ صاحب مغز یا فاقد مغز انجام می دهند. امّا، انسان اگر نتواند چیزی یا شخصی را به اشاره ای یا به جمله ای نقد کند، مانند آن قمارباز دار و ندار باخته دق می کند. بنابراین، چه دق کند یا دق نکند، در هر دو صورت، نمی تواند از نقد کردن بگریزد.
«نقد» با یک نق زدن ساده، حتی به صورتِ اخمی گذرا یا گوشه ی چشمی ناپیدا نمایان می شود و در اوج، با شرحی مفصل و تخصصی به صورت کتاب، مقاله یا سخنرانی، هستیِ پیچیده اش را نشان می دهد.
از «نقدنویسی»، یا به طور کلی «نقدپردازی» ،که هر کسی به صورت یا صورت هایی درباره ی موضوعاتِ گوناگون از خود می فرماید و می نمایاند، قصدهای گوناگونی را می توان استنباط کرد که در میان شان صد البته «قصد قربت» نادر است. همان طور که هیچ گربه ای در راه رضای خدا موش نمی گیرد، شاید هیچ منتقدی هم معصومانه و خالی از غرض، یا خدای نکرده از رویِ مرض، و فقط در راه خدا، یا به قول بعضی ها «حضرت حق»، مرتکبِ تفسیر متن های ادبی، هنری، فرهنگی، آموزشی، اجتماعی، اقتصادی و سیاسی نشود.
نقدهای فرقه ای و حزبی و آرمانی و مانند خواندنی و قابل ارزیابی است، ولی بنده واقعاً نمی دانم چه واکنشی مناسب نقدهایی است که صرفاً برای کاسبی و جلب مشتری ارائه می شوند. دکتر علی شریعتی در «معبودهای من»(مجموعه آثار 13، هبوط در کویر، ص338) برای شناساندن امام حسین(ع)- یکی از معبودهایش- می گوید: «و حسین کسی که به آزادی روح داد و به "بعضی ها" نان!»
به عبارت دیگر، نقد می تواند جلوه ای از آزادی روح باشد یا سفره ای برای پیچیدنِ نان.
مشکل اصلی این است که در برخورد نخست نمی شود به آسانی تشخیص داد که ناقد در پی کدام شان است. نمی شود آقا یا خانم منتقد را متهم کرد که «مستقیم» یا «غیر مستقیم» نگاهی یا نیم نگاهی به «نانِ نقد» داشته است. خیلی از مداح ها و مرثیه خوان ها هستند که با این که بازارشان در عیدها و عزاها گرم است، ادعا می کنند که اصلاً در زمان دریافت پاکت ها به موجودی شان نگاه نمی کنند و نمی دانند که چه پاکتی را از چه دستی و چه هیئتی گرفته اند، ولی معلوم نیست که پس از تخلیه محتوای آن ها، ذهنی که کارش به اختیار و بی اختیار، نقد کردن است به گوششان این جملات را نخوانده باشد که: «ده تا پاکت روی هم رفته شده همین؟! یعنی کدام دسته یا هیئت ناخن خشکی کرده؟»
از حق نگذریم، خیلی ها هم هیچ پاکتی نمی گیرند، ولی بعید است نیم نگاهی به اعتبار اجتماعی و بازاریِ ثوابی که می برند نداشته باشند. اگر کار خیرشان را با اخلاص شروع کرده باشند، پایان کارشان در جامعه ای که هر «بِده»ای به یک «بِستانی» می انجامد، بعید است ختم به خیر شود.
اکنون، «نقد ادبی و هنری»، چه برای سرگرمی یا وقت گذرانی یا آغاز و تداوم معاشرت با دیگران، و چه با نشر کتاب و مقاله برای تبلیغ عقیده و ایمان یا برای کسب نان، گرفتار بازاریابی است. این حساب و کتابِ عرضه و تقاضاست که به منتقد می گوید چه چیز را نقد کند و به رنگِ چه جماعتی دربیاید و بابِ سلیقه ی چه ناشری بنویسد. به عنوان نمونه، می توانید ببینید که در مورد سهراب سپهری و نقد آثارش کتاب و مقاله زیاد است. همین نام «سهراب سپهری» به تنهایی در عنوان یک مقاله یا کتاب، برجامی بُرد-بُرد برای ناشر و مؤلف دارد. چنین عنوانی از دیدِ یک کتابخوان، خواننده پسند و از دید آن دو مشتری پسند است. برای همین است که کتاب هایی که در مورد سهراب و شعرش بیرون آمده است، با این که بعضی هایشان کم مایه اند، همچنان بازارشان داغ است. حجمُ بعضی از کتاب های منتشر شده به اندازه ای است که می شود آن ها را به صورت مقاله ای کوتاه در یک روزنامه یا مجله چاپ کرد، امّا، دلایلی، برخی ساده و برخی پیچیده، باعث شده است که کتاب شدن شان سودمندتر یا به صرفه تر باشد. برای این که کم مایگی یا کم حجمیِ این تألیفات به چشم نیاید، معمولاً آن ها را با قلم درشت تر و در قطع های کوچک تر چاپ و منتشر می کنند. جناب مؤلف به پشتیبانیی حضرتِ ناشر چندین صفحه را با شرح سرگذشت سهراب سپهری، همگی برگرفته از کتاب های دیگر، پُر می کند، و تنها ابتکارش در این است که خلاصه ی غلط اندازی را که ربطی هم به مطالعه و موضوع این اثرش ندارد در آغاز کتابش می گنجاند و حجم کارش را با همین بهانه دو برابرو گاه چند برابر می کند. گاهی تألیف های این چنینی برای کسب مدرک در تحصیلات تکمیلی است. نانِ این گونه مؤلفان فعلاً در مرحله ی خمیرگیری است. نقدی که برای کاسبی، از هر نوعش، چه برای جلب مشتری و چه برای جذب هوادار، انجام می شود، با این که بدون شک بخشی از همین زندگی است، ایرادش در این است که بعید نیست با حرف ها و رأی های عامه پسندانه آمیخته شده باشد.