اندیشه های سهراب سپهری جوان در چهار کتاب اوّل (66) آوار آفتاب: ای همه سیماها-2

همیشه حرف هایی هست که آدم نمی داند از کجا شروع کند، زیرا از هر جا که وارد بحث شود، همیشه افرادی هستند که اصل مطلب را نمی گیرند و همچنان به همان فروع و حواشی می چسبند و ول کن تعصب های عادی و سنتی شان نیستند. امّا، چاره ای نیست، بالاخره هر حرفی را باید از جایی شروع کرد. چه طور است ما با هم از اینجا شروع کنم:

با جست و جویی ساده و سریع در فضای مجازی به جعلیّات یا اشعار تقلبی ای برمی خورید که به سهراب نسبت داده شده است. اثبات درستی یا نادرستی این انتساب ها چندان دشوار نیست. هشت کتاب از کوچک ترین مجموعه شعرهای ادبیات فارسی است و خیلی زود می شود ثابت کرد که تمام یا بخشی از شعری که به نام او جا زده شده است، از او نیست. اگر سهراب مثنویِ چند منی یا دیوانِ چند هزار صفحه ای با روایت ها و نسخه های جور واجور می داشت، تشخیص نسخه ی اصلی از نمونه ی تقلبی بسیار سخت تر از این می بود. حتی به یاریِ نرم افزارها نیز نمی شد خیلی دل بست و اعتماد کرد. با همه ی این ها و با فرض بر این که محققِ نسخه خوانِ وسواسی تأیید کند که فلان شعر، واژه به واژه اش، از سهراب است، او سرانجام چه نسخه ای می تواند برای خواننده های آن شعرِ بِکر بپیچد تا خیال شان راحت شود که خوانش و درک شان از آن درست بوده است؟

اثبات درستی و نادرستی نسخه ها بیشتر نقل محفل ادیبان و در کلاس استادانی است که هر اثری را با نام و شرح حال شاعرش می خوانند و می فهمند. هر اثری برای این خواننده های حرفه ای و دانشگاهی نسخه ی المثنیِ شناسنامه ی مؤلف اش است که با اصل برابری می کند و به همان اندازه معتبر است.

اگر این شروع به شما نچسبید، بهتر است از جای دیگری شروع کنم!

چند سال پیش، دانشجویی به من گفت که بعضی از استادان ادبیات گاهی در چیزهایی که در مورد تاریخ ادبیات و زندگی و آثار بزرگان از حافظه نقل می کنند دچار اشتباه می شوند. بنده که همیشه چنین ایرادهایی را با آگاهی از این که خودم هم در کارهایم بی اشتباه نبوده ام و نیستم، اوّل از همه به خودم می گیرم، به دفاع از همه ی معلم های خطاکار، ابتدا لوله ی توپ را به سمتِ او گرفتم و گفتم که خودِ جنابش هم پس از پاس کردنِ این واحدهای «فست فودی»، تا چند سال دیگر به احتمالِ زیاد یکی از همین استادهای ادبیات می شود. آیا به خیالِ مبارکش رسیده است که تمام این کتاب های تاریخ ادبیات و دواوینِ شاعران را از بر خواهد بود؟ به فرض این که از پسِ این امر محال بربیاید، این تسلط تا چه اندازه به او اطمینان می بخشد که متن مورد مطالعه اش را دارد درست می خواند و درست می فهمد و درست نقد می کند؟ در ادامه به او گفتم که از کجا معلوم که لا به لای آن حرف های به ظاهر درستی که از بر کرده است، انبوهی از حرف های نادرست بوده باشد که او به صورت فله ای به خاطر سپرده است و طوطی وار بازگویی شان می کند! به فرض مثال، او برخلافِ استاد کزازی آن افسانه هایی را که در مورد زندگی حکیم ابوالقاسم فردوسی خوانده است، از قصصِ وحیِ منزل تلقی کند، آیا گمان می کند این شرح حالِ به پندارِ او صد در صد درست به او کمک می کند که شاهنامه را به درستی بخواند و به درستی تجزیه و تحلیل کند؟ واقعیت این است که اگر کسی بیاید و ثابت کند که همه یا بخشی از شاهنامه نوشته ی فردوسی نیست، باز هم تآثیری روی خوانش و دریافت و برداشت خواننده ی بی غرض ندارد. این گونه بحث ها و تحقیق های تاریخی در جای خودش باارزش است، اگر نبود که خیلی از رساله های تحصیلات تکمیلی در دانشگاه ها بایستی از دم رد می شد. امّا، بینی و بین الله، اگر از همین استادان ادبیات، آزمونی از تاریخ ادبیات گرفته شود، فکر می کنید، چند نفرشان و با چه نمره هایی قبول می شوند؟ اصولاً، درس تاریخ ادبیات در دانشگاه ها درسی «استاد ضایع کُن» است. خیلی ها از تدریس اش طفره می روند. نمره ای که دانشحویان به این استادان می دهند، نشان می دهد که نبایستی روی پایداری «حفظی جات»ی از این دست و نیز روی ارزش همیشگی و همه جایی شان پافشاری کرد.

اگر از این شروع هم خوشتان نیامد، بگذارید از جای دیگری شروع کنم. از جایی که همه ی این ها را با خودش آغاز می کند و پیش می برد.

تقریباً چهار قرن ونیم پیش، فرانسیس بیکن (1626-1561 میلادی) در رساله ی فلسفی ارغنون جدید از چهار بُتی نام برد که بر ادراک بشری فرمانروایی می کند. نخستین اش به طبیعتِ آدمی برمی گردد. او می گوید این ادعا که حواس آدمی مقیاس همه ی چیزهاست نادرست است، زیرا ادراک آدمی مانند آیینه ی کاذبی است که اشعه را نامرتب می گیرد و با مخلوط کردنِ طبیعت خویش، آن تصاویر را آشفته و بیرنگ نشان می دهد.

فرانسیس بیکن دسته ی دوم از بُت ها را «بُت های غار» می نامد و می گوید:

هر انسانی در خویشتن غار یا مغاکی دارد که نور روشن طبیعت را تاریک و بیرنگ می سازد، و این انکسار یا تیرگی، یا به خاطر طبیعت خاص فرد است و یا تربیت و تعلیم دیگران و شاید هم به خاطر مطالعه ی کتب یا تلقین پذیری از افرادی است که مورد احترام و یا ستایش اوست و یا اختلاف نظر و سلیقه است که این بازتاب ها در هر ذهنی، مثلاً ذهن افراد گیج یا پریشان حواس یا اذهان پاک و مستعد نسبت به دیگری تفاوت می کند.

او می گوید:

امّا بت های سوم هستند که در اثر آمیزش و اتفاق انسان ها با هم بوجود می آیند و من نام آنها را «بت های بازار» نهاده ام و دلیل انتخاب این نام داد و ستد و مراوده ی انسان ها با هم از طریق زبان است. به عقیده ی من آدم ها از راه مکالمه است که با هم می آمیزند و کلمات بسته به میزان فهم مردم عوام تحمیل می شوند....

آخرین بُت، بُت نمایشی است. این نوع بُت ها از طریق اصول و عقاِد فلاسفه به ذهن انسان ها ره می یابند و در آنجا متمکن می شوند. گاهی هم این مهاجرت فکر به مغز آدمی از راه قوانین غلط استدلال است. من به این ها عنوانِ بُت نمایشی داده ام زیرا به قضاوت من، بسیاری از سیستم های فکریِ به ما رسیده، نمایشنامه های چند پرده ای است که متفکری بنا به ذوق و میل شخصی، ساخته و پرداخته های غلط ذهنی خود را برابر ما آراسته و به ما تحمیل کرده است. منظور مورد نظر من تنها سیستمهای متداول نیست و یا منظورم شیوه هایی نیست که از عهد باستان به صورت میراث برای ما باقی مانده، بلکه مقصودم نمایشنامه هایی است که همین امروز هم ساخته و پرداخته می شوند و در اختیار ما قرار می گیرند و همچنان مطالب بی اساس و بنیان و اشتباه است. این سخن من شامل بسیاری از اصول و مبانی علم نیز هست که حکم سنت را پیدا کرده اند و بر ما از گذشتگان تحمیل شده و یا از معاصران تحمیل می شود و بی چون و چرا می پذیریم زیرا جهل ما آنها را پذیرفته است.(برگرفته از کتاب سیری در بزرگترین کتاب های جهان، جلد چهارم،ص 35-34)

امروز، از نوع نگاه و نوشته ی خیلی ها می شود حس کرد که ما نه تنها از اندیشه ی زمانه ی خودمان، که از آنچه که یافته های بیش از چهار قرن پیش است بسیار دور و پرت افتاده ایم. می شود سر در کتاب ها و مقالات تاریخی و شرح حال نامه ها فرو برد و از «نبرد کتاب ها و مقاله ها» سرافراز بیرون آمد و «جعبه ی سیاه شریعتی» را فتح کرد (به فارسی یعنی «باز کرد») و به این افتخار نائل شد که چیزی از گذشته بر ما معلوم شده است که بر هیچ کس دیگری با این یقینی که مو لای درزش نمی رود معلوم نشده بود. می شود با روخوانیِ چند کتاب و مقاله «فدائیان جهل» را چه در امریکای لاتین و چه در ایران پیدا کرد و از کشف خود خوشنود شد و آن را همه جا جار زد؛ امّا، همچنان دور از یافته های زمانه ی خود، و حتی دور از اندیشه ای که چند سده پیش برای فرانسیس بیکن ها جا افتاده بود، به شیوه ای بسیار سنتی و روزنامه نگارانه برای خود و گرایش های خود بازارگرمی کرد. مشکل اصلی گرایش هاست نه مطالعات و پژوهش ها. جهت دهی ویژه به خبرهایی است که به خودی خود بی جهت اند و در نتیجه، اعتبارشان همواره مورد تردید است.

امروز، بحث بر سر این است که بر اساس هیچ نوشته ای، به ویژه آنهایی که به زمان های گذشته برمی گردد، نمی شود به معنی و برداشت درستی که جای تردید نداشته باشد رسید، زیرا خواننده ی امروزی در افقِ معناییِ دیگری نسبت به شخصیّت هایی که در موردشان دارد نظر می دهد قرار دارد. این نه تنها در مورد کسانی که در دوره و زمانه ای پس از آن شخصیّت ها زاده شده اند و زیسته اند و اکنون درباره شان نظر می دهند صادق است، بلکه حتی در مورد کسانی که واقعاً مانند بسیاری دیگر، با توجه به جبرهای موجود، به اصطلاح نه در باغ بوده اند و نه می توانند و نه می توانستند باشند و تقصیر خودشان نیست، صادق است. تنها عیب شان در این گونه جبهه گیری هایشان است که با چاشنیِ قیافه ی حق به جانب گرفتن غلیظ شده است. امروز، خیلی ها دم از مدرن و پست مدرن می زنند، در حالی که هنوز همچون الگوهای فقیدشان برای نقدِ متن به همان روش های سنتیِ نخ نما، مانند توسل به شرح حال مؤلف، دخیل می بندند. با این که کمتر چیزی و شخصی است که بتوان در مورد زندگی و کردار و پندار و گفتارش به یقین نظر دارد، اینان در مورد هر چیزی با پافشاری اظهار نظر می کنند. با این که بایستی همواره یک جایی برای انتقاد از خود در گفته ها و نوشته های خود بگذارند، جوری نظر می دهند انگار که برداشت هایشان هیچ جای حرف و امّا و اگری ندارد. اغلب ناخواسته و ناآگاهانه از خود بُتی می سازند، در حالی که می دانند، پس از فرایندِ نقد، هیچ بُتی نمی تواند آن قداستِ پیش از انتقاد را داشته باشد مگر این که به طرز خداگونه ای همواره در نزد خداباورها ساحت اش انتقادناپذیر باقی بماند.

می بینید که چیزهایی و حرف هایی مهم تر از شعر سهراب و شعر فروغ و شعر ... در زندگی مان هست. بحث در موردِ شعر، چه به طور کلّی و چه با موشکافیِ جزء به جزءِ اشعارِ این شاعران یا دیگران، بهانه ای بیش نیست. بهانه ای برای پرداختن به فلسفه و هنرِ اندیشیدن و اندیشه های برتر و نجاتبخش. بارها ناچار شده ام بهانه ها را کنار بگذارم و بگویم که هدفِ اصلی ام از خوانش و نقدِ این متن های کوچک چه بوده است، ولی باز هم خیلی ها هدف اصلی شان همان لذّتِ سرگرمی گونه ی آنی شان است و در پیِ آن آنِ اصلی نیستند. آن «آن» چیست؟ یکی اش همانی است که در انتهای نمایشنامه ی دشمنِ مردم اثر هنریک ایبسن از زبان دکتر استاکمن بیان شده است. دکتر که می پنداشت آنچه سلامت مردم را تهدید می کند آبِ آلوده است، پس از مخالفت های سودجویانه ی شهردار و اعضای انجمن شهر و مردمی که به تحریک آن ها او را دشمنِ خود می دانستند و نمی خواستند عامل بیماری زا، ولی سودآور، را از بین ببرند، می گوید که پس از کشفِ علّت بیماریِ جسمانیِ مردم شهر، اکنون وجود بیماریِ مهم تری را در میان مردم و مسئولین کشف کرده است. اکنون می داند که تا بر آن بیماریِ مهم ترغلبه نکنند، پیشگیریِ بیماری های جزئی تر امکان پذیر نخواهد بود. آن بیماری ای که اگر مداوا نشود، سرانجام، کلِّ جامعه را نابود می کند، چیزی جز دروغگویی نیست. متنی که اکنون دکتر استاکمن پیش روی خود می بیند، بسیار گسترده تر از آن استخر آب آلوده است. او مانند فرانسیس بیکن نگرانِ آلودگیِ ذهن های مردم است. این که ذهن کسی با تعصب های خامی در مورد شاعری همچون سهراب یا فروغ آلوده است، فقط به این دلیل مهم است که این تعصبِ ناشیانه ناشی از آلودگیِ جدّی ای است که اثرش را در زندگی اجتماعی، سیاسی و فرهنگی مان در تصمیم گیری ها و اقداماتِ عملیِ مهم تری نشان می دهد. ما قرار نیست در متنِ سهراب بمانیم.

ادامه دارد