اندیشه های سهراب سپهری جوان در چهار کتاب اوّل (66) آوار آفتاب: در سفر آن سوها-6

«دوری، تو از آن سوی شقایق دوری» یعنی چه؟ از کدام سوی شقایق؟ شقایق مگر این سو و آن سو دارد؟

سهراب در بخشی از نامه ای که از پاریس خطاب به «مهری» نوشته است می گوید:

می خواهم کتاب هایم را به گوشه ای پرتاب کنم. کعبه نقاشان را پشت سر بگذارم، بروم در شیب یکی از درّه های سرزمین خودمان ساعت ها به سرخی یک گل شقایق خیره شوم. چه کسی می تواند به من و این پندارهایم بخندد؟ در زندگی من یک گل شقایق جای خودش را دارد. و شاید به نظر غریب آید اگر بگویم روی گذشته خم می شوم تصویر درخت اقاقیا را از پس حوادث زندگی ام روشن تر می بینم.(هنوز در سفرم،ص89)

در این نامه ی کوتاه به آسانی می شود منظور سهراب را از این سو و آن سوی شقایق فهمید. سهراب این نامه را این طور شروع کرده است:

مهری سلام، می خواهم حرف بزنم، می خواهم با تو حرف بزنم. اما نه، با تو باید از سر حد حرف گذشت. نمی دانم چرا به نظر می رسد که همان لبخند شیطنت بار همیشگی روی لب های توست. لبخندی که چکیده ی یک کتاب حرف است و با این همه حرف می زنم.(ص87)

شاید بشود گفت که مهری با آن لبخندِ شیطنت آمیزش یکی از آن هایی بوده است که به سهراب و این پندارهایش می خندیده است. در این نامه سهراب جوری از نگاه به یک شقایق در سرزمین خودمان حرف می زند، انگار که در پاریس قحطی شقایق است. اما، چون این طور نیست این نگاه متفاوت به شقایقی که در شیب یکی از درّه های سرزمین خودمان است، نمادی برای حسّی است که او نسبت به فرهنگ و تاریخ و طبیعتِ وطن خود دارد، وگرنه او در نامه ی دیگری که از پاریس به پسرعمویش نوشته است می گوید:

باور کن آرزو داشتم در اینجا یک نفر را بشناسم که به درخت، به گل و آب نگاه کند. مثل این که در زندگی این آدم ها این چیزها جز زینت نیستند. بدون شک این مردم هم به درخت و گل و آب نگاه می کنند، اما این تماشا اصیل نیست. می بینند و می گذرند. ما میبینیم و غرق می شویم. می بینیم و فرو می ریزیم. در روح این مردم انحنا نیست، شعر نیست. باید به همان طرف برگشت به قول تو آنجا احساس هست و همین یکی خود خیلی حرف است. باید برگشت و به همان زندگی آشنا ادامه داد.(ص79)

با این که این نامه ها به روشنی نشان می دهد که منظور از این سو و آن سوی شقایق چیست، بنده قصد ندارم که از آن ها برای شرح شعر «در سفر آن سوها» بیش از این اشاره استفاده ای بکنم. به چیزهایی که در خود شعر اشاره ی مستقیمی به آن ها نشده است توسل نمی جویم تا حرف های مبهم این شعر را تک-توجیهی کنم. اگر قرار است فردی حرفش را پیچیده و مبهم بگذارد تا کم تر خنده دار جلوه کند، بگذاریم همان طور بماند. شاید این حرف و ادعای صریح که سهراب می گوید که مردم پاریس احساس ندارند یا نگاه شان به درخت و گل و آب اصیل نیست، اگر مبهم و گنگ بود، این قدر خنده دار نبود. شعرِ «در سفر آن سوها» چون جانبداریِ گویایی ندارد، تأمل برانگیزتر است. فرض کنید، ما به جای «درّه ی آفتاب» در این شعر، سرزمینِ ژاپن را بگذاریم و چنین گمان کنیم که مسافر در آنجا سر از بالش برمی دارد و به یاد شقایقی که در ایران جا گذاشته است می افتد و با حسرت به خودش می گوید: دوری، تو از آن سوی شقایق دوری. بعد او با نگاهی به بوته ها با خودش بگوید: در خیرگی بوته ها، کو سایه ی لبخندی که گذر کند؟

نتیجه اش این می شود که مردم توکیو را هم نسبت به طبیعت مانند اهالی پاریس بی احساس معرفی کنیم، در صورتی که با این کار به جای این که روی احساس گوینده نسبت به طبیعت تأکید شود، بیشتر وطن پرستی اش در غربت به چشم می آید.

بقیه ی حرف های این شعر نیز بی آن که تفاوتی بگذارد بین حسّی که طبیعت در این سو و آن سو در شخص برمی انگیزد نشان از این دارد که او هر جا که باشد جذبِ «سنگریزه ی رود» و «شبنم جنگل» می شود. چنان در آن ها غرق می شود یا به قول خودش آن ها او را از خودش می ربایند که دچار تنهاییِ ژرفی می شود:

سنگریزه ی رود، بر گونه ی تو می لغزد.

شبنم جنگل دور، سیمای تو را می رباید.

تو را از تو ربوده اند، و این تنهایی ژرف است.

می گریی، و در بیراهه ی زمزمه ای سرگردان می شوی.

اما، این گریه از چیست؟ از نداری است یا از دارندگی است؟ شاید چون از «شبنمِ جنگل دور» حرف می زند، از دور به چیزی می اندیشد که حالا در کنارش نیست. در خیال به آن سو و داشته هایش می اندیشد و در واقع در حال حاضر جز سرگردانی در این خیال ها و زمزمه ها چاره ای ندارد.

ادامه دارد.