اندیشه های سهراب سپهری جوان در چهار کتاب اوّل (66) آوار آفتاب: در سفر آن سوها-5
اندیشه های سهراب سپهری جوان در چهار کتاب اوّل (66) آوار آفتاب: در سفر آن سوها-5
اشعارِ شاعرانِ تصویرگرا یا تصویرساز را بایستی در گام نخست به تصویر کشید تا سطحی ترین معنی اش ظاهر شود. اگر حساب و کتابی در این تصویرسازی ها باشد، شاید از جمع و تفریق و ضرب و تقسیم شان، دست کم بشود به سطحی ترین و گاهی به عمیق ترین معنیِ هر شعرشان رسید.
آموزگارها سعی می کنند تا زبان فارسی را با لوحه های کتاب فارسی اوّل دبستان با داستانسرایی و داستانگویی به کودکان یاد بدهند. در واقع لوحه خوانی برای آموزش زبان فارسی به کودکانی سودمندتر بوده است که در ایران به زبان مادری یا گویشی دیگر، مانند کُردی، ترکی و...، سخن گفتن را آغاز کرده اند. برای کودک فارس زبان چندان دشوار نیست که از روی تصاویری که به عنوان مثال نشان می دهد سگی گربه ای را دنبال کرده و گربه فرار کرده و بالای درخت رفته است تا از پنجه و دندان او در امان باشد، داستانی بسازد و آن را برای همزبان هایش تعریف کند. امّا، برای کودکی که تازه دارد زبانی غیر زبان مادری اش را در دبستان یاد می گیرد، تعریف این داستان آسان نیست، با این که او نیز همین تصاویر را در ذهن اش تقریباً به همان ترتیبی می فهمد که کودکِ فارس زبان فهمیده و تعریف کرده است.
در بزرگسالی، هر خواننده ای ناچار می شود وارونه ی این کار را انجام بدهد؛ یعنی، به جای این که از دلِ تصاویری که می بیند، داستانی را بیرون بکشد، او بایستی برای فهمِ بهترِ متن، آن را به صورتِ تصاویری ببیند که به یکدیگر ربط دارند و با هم داستان یا رویدادی را تعریف می کنند که اجزای آن با منطقی قابلِ فهم(البته تا حدودی مطابقِ دریافت و فهمِ شخصیِ خودِ خواننده) به یکدیگر و به کلِّ متن معنی و مفهومی قابل قبول می دهد.
متأسفانه، کم هستند کسانی که این کار را به طور جدّی انجام می دهند. در دوره ی کارشناسی زبان و ادبیات انگلیسی، در دانشگاه علامه طباطبایی، مرحوم مریم خوزان از ما خواسته بود که برای پروژه ی درس شعر، پنج شعر را انتخاب کنیم و برای هر کدام، جدای از بررسی و بیان معنی، تصویر و نقاشی ای متناسب با آن بکشیم. پس از سال ها دوری از مداد رنگی و آبرنگ، بنده هم با نگاهی نو سرگرم نقاشی شدم، با آگاهی از این که، بدون شک، شعر در این نمایشِ تصویری قربانی ناتوانی های تصویر برای بیان چیزهایی که نمایاندنی نیست می شود، همان طورکه تصویر نیز اگر به واژه دربیاید، ناقص می شود.
سهراب سپهری، نه تنها در «در سفر آن سوها»، بلکه در تمامیِ آثارش، آنچه را می دید، نمی توانست به کلمه دربیاورد. و آنچه را حس می کرد، نه می توانست به تصویر بکشد، و نه می توانست با واژه ها بیان کند. او مانند دیگران، چه شاعر و چه غیرشاعر، فقط به اندازه ی بضاعتِ خودش و امکاناتِ ابزارهایی که به کار می گرفت می توانست در بیان مقصود و حسّ اش موفق باشد، آن هم تا جایی که او با مخاطبانش و مخاطبانش با او به حسّ و درکِ مشترکی آز آن حرف ها و تصاویر می رسیدند. با مثال ساده ای سعی می کنم منظورم را بهتر برسانم. ترانه ای از روی بخشی از «صدای پای آب» ساخته شده که بابک افرا آن را با عنوانِ «پنجره، فکر، هوا» خوانده است. این ترانه را به صورت نماهنگ در آورده اند و مخاطب در حالی که خواننده دارد می خواند: زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد، قطاری را می بیند که از روی پُلی دارد رد می شود. معلوم است که «خوابِ پل» را به طور عادی نمی شود نشان داد مگر در پویانمایی هایی که در آن ها برای پُل نیز مانند انسان ها چشم و پلک و گوش و دهان کشیده شده باشد. امّا، مسئله ی اصلی این نیست. مشکل اصلی این است که با دیدنِ تصویرِ بدون کلامِ «عبورِ این قطار از روی آن پُل» نمی شود به این نتیجه رسید که «زندگی این است»، زیرا هر مخاطبی با این تصویر به چیزی می رسد غیر از مفهومّ کلّیِ زندگی، شاید به چیزی مرتبط با آن و در حدِّ خاطراتِ خودش. حرف هایی را که متن با تصویر پیچیده ای بیان می کند، مخاطبِ این نماهنگ نه می بیند و نه می گیرد. به عنوان مثال، این که مسافرِ قطار که به هیچ وجه نام و نشانی از او در این شعر نیست، چه حسّ و تصویری از زندگی دارد مهم نیست، برای این که، در این جمله و این تصویر، «زندگی» از دید او نیست که دارد بیان و معنی می شود، بلکه «زندگی» برای آن پُلِ خوابیده آن «سوتِ قطاری است» که بیدارش می کند. یعنی، انگار پُل از خواب بیدار می شود و می فهمد که بایستی بگذارد آن قطار از روی درّه یا رودی بگذرد. قطار پُل را بیدار می کند و آن پُل هستی اش در این است که قطاری یا عابری از روی آن بگذرد. این برداشت به ظاهر خیلی فلسفی است و از این نظر خیلی عجیب است، ولی، آیا به نظر شما خودِ این حرفی که سهراب می زند عجیب نیست و تازگی ندارد؟ بعید نیست خیلی ها تحلیلی ساده تر داشته باشند و گمان کنند، و هیچ عیبی هم ندارد، که منظور از خوابِ پُل همان خوابِ مسافر قطار است. یعنی در واقع، شخصی که سوار قطار است و فعلاً در خواب است، با به صدا درآوردنِ سوت توسط لکوموتیوران در هنگام نزدیک شدنِ قطار به پُل از خواب بیدار می شود. درست است که این خواب و این بیداری همه اش استعاری است، ولی هر گونه تصویرسازی ای از این جمله خیانتِ به کلام و جزئیاتِ گفته و ناگفته اش است. در همین نماهنگ، همراهِ جمله ی زندگی حسِّ غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد، نشان داده می شود که تعدادی پرنده در آسمان دارند پرواز می کنند. درست است که «حسِّ غریب» را نمی شود نشان داد، همچنین نمی شود «مهاجرت» را با یک نما بدون نمایشِ مبدأ و مقصد و رفت و برگشتِ بین شان نشان داد؛ امّا مشکلي اصلی جای دیگری است و آن این است که واقعاً نمی شود نشان داد که به جای آن همه پرنده، در اینجا حرف از خودِ راوی است که اکنون همچون همیشه حسّی دارد شبیه به حسِّ «یک مرغ مهاجر».
این مقدمه را آوردم تا نخست این را بگویم که خواندنِ تصویری شعری مانند «در سفر آن سوها» با همه ی ضعف ها و کمبودهایش، نشان می دهد که کمبودها و ضعف هایی که در درکِ عاری از تصویر متن وجود دارد مخاطب را وادار می کند که به تصویرسازی روی بیاورد. اگر تصویرها را نبیند و آن ها را با منطقی برگرفته از خودِ متن به یکدیگر ربط ندهد، تنها واژه ها و جمله هایی پیش چشمانش می ماند که ناچار می شود سرسری و سریع از کنارشان بگذرد و از تمامِ یک شعر، تهِ ته اش چند شعار مانندِ «تا شقایق هست زندگی باید کرد» را در ذهن اش نگه دارد. نکته ی دومی که می خواهم بگویم این است که گمشده ی اصلی در واقع آن «اندیشه»ای است که شاعر یا راوی دارد و مخاطب باید آن را در لابه لای حرف ها و تصاویرش پیدا کند و بفهمد. جمله ی زیر را در نظر بگیرید:
کنار بالش تو، بید سایه فکن از پا درآمده است.
ابتدا سعی کنید برای این جمله تصویری بسازید که با جملات و تصاویرِ قبل و بعدش در این شعر جور دربیاید. جمله ی قبلی اش این بود:
در درّه ی افتاب، سربرگرفته ای:
و جمله ی بعدی اش این است:
دوری، تو از آن سوی شقایق دوری.
پس از تصویرسازی، سعی کنید دریابید چه اندیشه ای در این حرف ها و تصاویر وجود دارد. ما اغلب به خودمان زحمت نمی دهیم که آن اندیشه ی پنهان یا آشکار امّا پیچیده را دریابیم. از این می ترسیم که حدس ها و برداشت های ما جوری باشد که در جمع کنف شویم. آنچه را که سطحی تر است و با دیگران اشتراک نظر داریم درجا بروز می دهیم. در کلّیّات با دیگران تفاهمِ کامل داریم، ولی با جزئیات کاری نداریم، هر چند که تفاوتِ اندیشه ها خودش را در بیان و تجزیه و تحلیلِ جزئیات نشان می دهد. حتماً شنیده اید که ولادیمیر پراپ در ریخت شناسی قصه های پریان به این نتیجه رسید که در تمامی قصه های مورد مطالعه اش «سی و یک کارکرد»، یا به تعبیری رویداد، وجود دارد که اساسِ هر قصه ای بر چند تا از آن ها، و بعضی قصه های طولانی تر شاید بر همه شان، ریخته شده است. مردم عادی نیز کاری مشابه با تجزیه و تحلیلِ ولادیمیر پراپ را با مجموعه های تلویزیونی انجام می دهند. آن ها هم متوجه شده اند که بعضی از رویدادها در اغلبِ داستان ها تکرار می شود. به عنوان مثال،
- شخصی عاشق می شود.
- مانعی بر سر راه رسیدنِ او به معشوق وجود دارد.
- شخصیّت او به دلایلی ناشناخته است و او رازی دارد.
- او برای رسیدن به عشق اش ناچار به پذیرش پیمانی می شود.
- او رقیبی دارد.
- رقیب او را می شناسد.
- او ناچار می شود نقض پیمان کند.
- و...
لازم نیست که هر داستانی همه ی این ها را داشته باشد یا همه را مرتب، آن هم به ترتیبی که به عنوان مثال در اینجا آورده شده است، نمایش بدهد. مجموعه های آبکی در ایران، چه در شبکه خانگی و چه در صدا و سیما، اکثریتِ قریب به اتفاق شان، فقط ظاهر این رویدادها را نمایش می دهند. یعنی، چیزی بیش تر از این هم ندارند. آن چیز چیست؟ به باور بنده آن آنی را که ندارند همان «اندیشه» است. مجموعه های غنی تر و عمیق تر دارای جزئیاتی اند که اندیشه هایی گوناگون و سؤال برانگیز را عرضه می کنند. درست است که در آن ها نیز ظاهراً با رویدادهایی مشابه سر و کار داریم، ولی چند و چونِ قضایا در آن ها چندان سطحی و عادّی نیست.
دسته بندی های کلّی را در مورد اشعار نیز می توان انجام داد. می توان الگوهایی را پیدا کرد و اشعار را با توجه به حرف ها و تصاویرشان جوری در «جدولی از رویدادهای تعریف شده» قرار داد که هر مخاطبی بگوید که «معنی و مقصودش همین است و جز این نیست». به عنوان مثال می شود گفت در هر شعری کسی یا چیزی وجود دارد. او آرزویی دارد. او باید برای رسیدن به این آرزو سفر کند. او در راه به موانعی برمی خورد. آن ها را بایستی بشناسد. باید اصولی را رعایت کند تا بتواند آن ها را از سر راه بردارد. و... به عنوان مثال، اشعارِ «زاغکی قالب پنیری دید»، «جدا شد یکی چشمه از کوهسار»، «دید موسی یک شبانی را به راه» و ... را سعی کنید با بخش بندی ها و دسته بندی های مشابهی بخوانید و تحلیل کنید.
مطالعه ی شعرِ «در سفر آن سوها» را نیز می شود با چنین الگوهایی پیش برد. رویه ی این شعر با الگوهایی از این دست هر خواننده ای را به معنیِ ظاهری و سطحی اش می رساند. شاید با توجه به داشته های خودِ متن، هیچ خواننده ای نتواند از این رویه بگذرد و به مفاهیم و اندیشه های ژرفِ این متن برسد. خواننده هایی که نقشِ منتقدین و تحلیلگرهای حرفه ای را بازی می کنند، برای این که ثابت کنند که خبر دارند در اعماقِ این متن چه می گذرد، سراغ متن های دیگری می روند و اندیشه های آشکار در آن متن ها را به عنوان اندیشه ای که در این متن یافته اند جا می زنند. گاهی چنان با مهارت یا با زبان بازی این کار را می کنند که مخاطبان شان چاره ای جز پذیرش ندارند. تنها آن دسته از مخاطبانی که می خواهند مستندات اصلی و استدلا ل های محکم شان از دلِ چارچوب منطقی خود اثر باشد، به این در و آن در و به این متن و آن متن زدن آن ها را به این راحتی ها نمی پذیرند. مشابهِ پرسشی را که در سیاست و اقتصاد از بعضی ها در مورد ثروت و دارایی شان باید پرسید تا تکلیفِ بادآورده هایشان از بقیه مشخص شود، از هر خواننده ای بایستی پرسید که: فلان حرف یا بهمان معنی را، از کجا آورده ای؟ از درونِ متن یا از بیرون؟ اگر از متن، از کجای متن؟ و اگر از بیرون، از کجا وام گرفته ای و به چه دلیلی؟
ادامه دارد