اندیشه های سهراب سپهری جوان در چهار کتاب اوّل (66) آوار آفتاب: در سفر آن سوها-1

در سفر آن سوها

ایوان تهی است، و باغ از یاد مسافر سرشار.

در دره ی آفتاب، سر برگرفته ای:

کنار بالش تو، بید سایه فکن از پا درآمده است.

دوری، تو از آن سوی شقایق دوری.

در خیرگی بوته ها، کو سایه ی لبخندی که گذر کند؟

از شکاف اندیشه، کو نسیمی که درون آید؟

سنگریزه ی رود، بر گونه ی تو می لغزد.

شبنم جنگل دور، سیمای تو را می رباید.

تو را از تو ربوده اند، و این تنهایی ژرف است.

می گریی، و در بیراهه ی زمزمه ای سرگردان می شوی.

پیش از این، چند بار گفته ام که سهراب شعرهای بعدی اش را که مشهور شده اند و او را نیز برای اندیشه های روشن و برجسته شان به شهرت رسانده اند، گاه روی تصاویر و گاه روی طرح هایی بنا کرده است که پیش از این شعرها در شعرهای به بلوغ نرسیده یا بهتر است بگوییم «شعرهای نارسِ» نخستین دفترهایش به کار برده بود. این تصاویر و طرح ها، هر چند کوچک و گاه مبهم، در شعرهای بعدی بزرگ تر و گویاتر شده و رشد کرده اند تا به قد و قامتِ «مسافر» رسیده اند.

در شعرِ حاضر، عبارتِ «در سفر آن سوها» مبهم است، زیرا نمی گوید که این سفرِ موردِ نظر در آن سوها روی داده است یا از آن سوها به این سو کشیده شده یا از این سو آغاز و ادامه اش در آن سوها خواهد بود، یا شاید اصلاً آغاز و انجامش در همین جا و فقط ذهنی باشد. البته متن اگر رو به راه و خودبسنده و خواننده اش سر به راه و حواس جمع باشد، این ابهام با توافق بین شان برطرف می شود، هر چند به این راحتی ها نمی شود گفت: متن راضی، خواننده اش راضی، گورِ پدر قاضی!

نه خودبسندگی متن به این معنی است که هر چه متن دارد و می گوید همان است که در قلمرو جمله بندی و سطربندی و صفحه بندی اش دیده و خوانده می شود؛ و نه حواس جمعیِ خواننده به معنیِ سرک کشیدن در متن های دیگر برای کشفِ پاسخِ پرسش هایش در موردِ این متنِ پیش روی اش است. این که «مسافر» در این شعر چه دخلی به «منظومه ی مسافر» دارد، اگر بخواهیم این متن را با داشته های خودش بفهمیم، واقعاً هیچی. این که «شقایق» در این شعر را می شود با عبارتِ «تا شقایق هست، زندگی باید کرد» معنی کرد و به این نتیجه رسید که، شقایق هر چه و هر که که هست، می تواند با «امید» برابری کند و در نهایت خودش همان «زندگی» در نظر گرفته شود، نشان می دهد که حواس جمعیِ خواننده فراتر از این متن است. همین که او بتواند از خودِ متنِ «در سفر آن سوها» به نتیجه ی مشابه یا نزدیک برسد، کافی است.

بعضی از مخاطبان این نوشته هایی که با عنوان «اندیشه های سهراب جوان در چهار کتاب اوّل» عرضه شده است، جوری نظر می دهند که معلوم است که به معنیِ خودِ این عنوان چندان توجهی نکرده اند. بحث هایی که پیش کشیده شده است و پس از این نیز همچنان در مورد این چهار کتابِ اوّل پیشکش می شود، پیرامونِ «اندیشه های سهراب جوان» است. بنابراین، ممکن است به هیچ یک از جنبه هایی که بعضی از مخاطبان در اشعار سهراب یافته یا درباره شان در کتاب های دیگر خوانده و به آن ها علاقه مند شده اند نپردازد، یا خیلی سرسری ازشان عبور کند. اندیشه برای سهراب آن قدر مهم بوده است که در همین شعر هم می بینیم که او از «شکاف اندیشه» می گوید.

نکته ی مهم تری که مخاطبانِ ناآشنا با نقدِ متن، با این رویکرد که متن پدیده ای نسبتاً خودبسنده است، نادیده می گیرند این است که، «سهرابِ جوان» آن متنِ زنده ای است که امروز پیش روی خواننده است و می تواند حرف بزند، نه آن سهرابِ جوانی که روزی از مادری زاده شد و از نوزادی به کودکی و سپس به نوجوانی و جوانی و سرانجام به میانسالی رسید و متأسفانه زود از دست رفت و حالا دیگر نیست و نمی تواند حرف بزند. «سهراب»ی که امروز متن شده است از خودش زاده شد. خودش خودش را به دنیا آورد. بنابراین، منظور از «اندیشه ی سهراب جوان» همان اندیشه ای است که از دل یا از مغزِ خودِ هر شعری که حالا «سهرابِ جوانِ زنده و گویا»یی است بیرون می آید.

پیش از نگاهی به شعرِ «در سفر آن سوها»، لازم است نکات دیگری را نیز بیان کنم که جامع تر از آن است که به «شعر» محدود شود و توجه یا علاقه ی مخاطبان افراطی به «سهراب» باعث شود که نادیده اش بگیرند.

مهم ترین نکته این است که یاد گرفته باشیم که اگر روزی احمد شاملو فهمید که شعر نبایستی از زندگی روزمره جدا باشد و «شعری که زندگی ست» را سرود، ما بایستی از «نقدی که زندگی ست» بنویسیم، و حساب چنین نقدی را از نقدِ کاسبکارانه یا نقد چاپلوسانه جدا کنیم.

ام. اِی. آر. حبیب در جمله ی آغازینِ مقدمه ی کتاب A History of Criticism From Plato to the Present می گوید:

در روزگار ما، این که ما یاد بگیریم با دیدی انتقادی بخوانیم، از هر زمانی مهم تر شده است. رویدادهای 11 سپتامبر سال 2001 و پیامدهایشان، با ضرورتِ اضطراریِ جدیدی، به ما خطراتِ بدفهمی و آموزشِ نابسنده را نشان داده است.

این مقدمه در کتابی که انتشارات ویلی-بلک ول در سال 2005 منتشر کرد، یا در واقع، در نسخه ی افستی که در ایران منتشر شد، هست، اما در کتابِ Literary Criticism(from Plato to the Present) از همان قلم نیست، انگار که چنین ضرورتی رفع شده باشد؛ در صورتی که، نیاز به مطالعه ی انتقادی، چه پیش از آن رویدادها و چه پس از آن ها، از نخستین نگاهِ نخستین انسان تا آخرین نفسِ آخرین انسان، نه کم شده است و نه زیادتر می شود. از آن نیازهایی است که ارزش اش با داد و ستد، بالا و پایین نمی شود، در نتیجه، سنجیدنی نیست. اعضای طالبان که رویداد 11 سپتامبر نتیجه ی اندیشه ی آن ها بود، و نیروهای داعش که با جنگ و جنایت می خواستند خلافت اسلامی ایجاد کنند، اگر یاد گرفته بودند که در برخورد با متون مذهبی و تاریخی، به جای سرِ تسلیم داشتن، دیدی انتقادی داشته باشند، هرگز طوطی وار هر چه را که می شنیدند و می خواندند تکرار نمی کردند و میمون وار از ظاهرِ چیزهایی که توان تجزیه و تحلیل باطن شان را نداشتند تقلید نمی کردند و هر چه را که در کتاب های مربوط به تاریخ اسلام و احادیث، از ابن اسحاق و ابن هشام و ابن های دیگر و از صحیح بخاری و صحیح مسلم و صحیح ها و ناصحیح های دیگر، خوانده بودند، چشم بسته، و گوش به تفسیر و فتوای کسانی که خوانش شان عاری از تحلیلی انتقادی بود، انجام نمی دادند.

نقد و نگاه درهم آمیخته اند؛ منتها، این که نگاه با چه دقتی و رو به چه سمتی باشد، نتیجه ی روش فهم و نحوه و میزان آموزشِ نگاه کننده است. اصطلاحاتی مانندِ به چیزی « به چشم خریدار نگاه کردن»، یا به کسی «به چشمِ مادر و خواهر نگاه کردن» و «چشم ها را درویش کردن» نشان می دهد که می شود به هر شخص یا هر چیزی چندین جور نگاه کرد.

ما نه تنها از نگاهِ دیگران به خودمان و به هر چه که دوست داریم می ترسیم و دلواپسِ نوع نگاه دیگران هستیم، بلکه از نگاهِ دقیق و منصفانه به خودمان هم گریزانیم. آیزایا برلین در گفت و گو با براین مگی در پاسخ به پرسشی که به علاقه ی مردم به فلسفه مربوط می شود، می گوید: مردم نمی خواهند چیزهایی که به نظرشان مسلم است زیاد وارسی شود. او درباره ی چراییِ مقاومتِ مردم در برابرِ وارسی های فلسفی می گوید: بعضاً به دلیل این که مردم دوست ندارند بیش از حد تحلیل شوند و کسی ریشه هایشان را بیرون بیاورد و از نزدیک وارسی کند، و بعضاً به این جهت که لزوم عمل از این کار جلوگیری می کند. اگر شما به طور فعال سرگرم نوع خاصی از زندگی باشید، این کار عامل بازدارنده و حتی عاقبت شاید فلج کننده ای است که دائماً از شما بپرسند:«چرا این کار را می کنید؟ آیا مطمئنید که هدفهایی که تعقیب می کنید هدفهای حقیقی است؟ ...(از کتاب مردان اندیشه، پدیدآورندگان فلسفه ی معاصر، ترجمه ی عزت الله فولادوند).

واقعیت این است که خیلی سخت می توانیم با این و آن از شخص(مثلاً سهراب سپهری یا فروغ فرخزاد) یا از چیزی(به عنوان نمونه، مصرع های قصار این شاعران) که مورد علاقه شان است حرف بزنیم، چه برسد به این که بخواهیم تصویری از آن شخص را نشان شان بدهیم که بالای چشم هایش ابرویی کج است یا بهشان بگوییم که آن چیزکی که مردم در باره ی آن اشخاص و آن چیزها گفته اند و آنها شندیده اند، در واقع، با آن آب و تابی که دیگران گفته اند و با این رنگ و لعابی که این ها تصورکرده اند نبوده و نیست. جالب اینجاست که خیلی از این هوادارانِ متعصب هیچ چیزی از وجود و زندگی شان به اندیشه و زندگیِ سهراب و فروغ نمی خورد. یعنی از الگو و روش زندگی شان را نگرفته اند که نگرش انتقادی ما یا حتی خودشان باعث شود ناچار شوند رویه ی دیگری را در زندگی در پیش بگیرند. همین طوری، الکی خوش، یعنی خوش به زیباییِ ظاهریِ چند جمله و بدون هیچ دریافتی از اندیشه ی جاری در آن ها، احساساتی شده اند و رگ گردن برای هر منتقدی که برداشتِ متفاوتی دارد برجسته می کنند.

از زمانی که این واژه ی «سلبریتی» باب شده است، هم آن هایی که به اصطلاح سلبریتی لقب گرفته اند، بیش از آنچه که هستند خودنمایی می کنند؛ به عنوان مثال، یک ورزشکار یا یک هنرپیشه حتی در مواردی که به آن ها مربوط نمی شود و سواد و مطالعه و تحصیل و تخصص اش را ندارند اظهار نظر می کنند و به هوادارانِ چشم و گوش بسته شان سمت و سو نشان می دهند، و هم هوادارانشان آن ها را از آنچه واقعاً هستند، در زمینه هایی که اصلاً مطالعه ندارند و صاحبنظر نیستند، بیش از حد جدّی می گیرند. مصیبتِ بدتر این است که کار به جایی رسیده است که گاهی چه پیر و چه جوان، چه بی سواد و چه تحصیلکرده، از اشخاص و چیزهایی «سلبریتی» و «بُت» می سازند و نمی شود درباره ی این معبودهایشان با نگاه انتقادی صحبت کرد که پیش از این ها خیلی راحت می شد درباره شان با مطالعه و تحقیق و با دید و برداشتی انتقادی هر چیزی گفت و نوشت. هوادارنِ متعصب اغلب به هیچ صراطی مستقیم نمی شوند؛ اگر دعا به جانشان کارگر بود تا حال بایستی دعای دکتر علی شریعتی که می گفت: خدایا به متعصبین ما فهم عطا کن، شامل حال شان می شد و حالِ آن ها و روزگار همگان بهتر از این می بود؛ منتها، دکتر که در ادامه می گوید: و به فهمیده های ما تعصب، شاید کمتر به این فکر می کرد که خیلی ها الکی خودشان را «فهمیده» به حساب می آورند و جاهلانه غیرتی می شوند. شاید هم دکتر گمان می کرد که چنین افرادی انگشت شمارند و کم کم از خودستایی ها و خودنمایی هایشان پا پس می کشند. دکتر پیش بینی هایی داشت، ولی یادم نمی آید جایی خوانده باشم که او بارشِ مدارک تحصیلیِ جور واجور را بر سر مردم ایران پیش بینی کرده باشد، جوری که هر کسی سرانجام از جایی مدرکی در رشته ای اخذ کرده باشد، و بعد در همه جا، در هر موردی به پشتیبانی آن مدرک اظهار نظر کند. دکتر فکرش را هم نمی کرد که زمانی برسد که استقبال از خرده فرمایش های روانشناشانه و جامعه شناسانه ی جماعتِ سلبریتی در فضاهای بی در و پیکر، بیش از تحمل تحلیل های انتقادی و کارشناسانه ی روانشناس ها و جامعه شناس های در دانشگاه ها باشد.

ادامه دارد