این انشاء را خودت نوشته ای؟
این انشاء را خودت نوشته ای؟
این پرسش را دبیرهای انشاء وقتی که متنی با برآوردهایشان فراتر از سنّ و توان و سواد دانش آموزی است که آن را در کلاس خوانده یا به آن ها تحویل داده، از او می پرسند. این پرسش برای درس های دیگر جنبه ی استفهام انکاری اش قوی تر و به این معنی است که آن دانش آموزِ مورد بازخواست پاسخ درست و یا حتی نادرست را از کسی گرفته یا از روی متنی رونویسی کرده است. از دانش آموزی که به درستی نیروی جاذبه را با ماجرای نیوتن و سقوط سیب از درخت شرح داده است کسی نمی پرسد: "خودت این را نوشته ای؟" یا "مگر توهم آنجا بوده ای؟"
منظورم از این مقایسه چیست؟
در مورد متنِ ادبی نیز مانند متن های دیگر در وهله ی نخست آنچه که مهم است درستیِ مطلب از نظر علمی و گیرایی اش از نظر هنری است. نام خاص شخصِ محقق یا نویسنده ی متن در گام های بعدی و با دیدی دیگر مورد توجه و بررسی قرار می گیرد. به عنوان مثال، معلّم انشایی که از دانش آموزش می پرسد که «این انشاء را خودت نوشته ای؟» نقش اش عوض می شود و با ذره بینِ کارآگاهی مانند شرلوک هولمز می خواهد مچِ مجرم را بگیرد. شاید این طور به نظر برسد که این کار معلّم انشاء نوعی تحقیق شمرده می شود، ولی بایستی پذیرفت که تحقیق علمی با مقایسه ی نوشته های قبلی نویسنده و با توجه به روند پیشرفتِ علمی و هنری اش و با در نظر گرفتن عوامل مهم دیگر انجام می شود. در واقع، وظیفه ی هر کسی که کارش در وهله ی نخست غیر از بررسیِ و نقد معنیِ متن است، چیز دیگری است. او به نکاتی حاشیه ای که ورای معنی متن است می پردازد. او در متنِ حاشیه ها در پی چیز دیگری است. فرض کنید روی دیواری در خیابانی شعاری نوشته شده باشد. برای مردمِ عادی معنیِ این شعار مهم است. شاید اهالیِ هنر به شکل و جنس و رنگ دیوار و رنگ جوهر و نوع خطی که برای نگارشِ آن شعار به کار رفته توجه کنند. شاید یک جامعه شناس معنیِ این شعار را به خیابان و محله ای که در آنجا نوشته شده است ربط بدهد و تلاش کند چیزی فراتر از معنیِ ظاهری اش از آن بفهمد. این گونه افراد بدشان نمی آید که با نقد و تحلیلِ سیاسی و فرهنگی و اجتماعی و مانند این ها به گروه خاصی اشاره کنند که چنین شعاری از ذهن و زبان شان در می آید. امّا، تنها یک مأمور امنیتی است که معنی شعار و درستی و مناسبت اش برایش مهم نیست و می خواهد درست همان کسی را پیدا کند که آن را نوشته است. او ردّ پای شعارنویس را تعقیب می کند. از زاویه دیدِ دوربین های مداربسته ی کوچه و خیابان به نویسنده ی شعار نگاه می کند. او هر کاری می کند تا همان کسی را پیدا کند که هنگام نوشتن آن شعار دست اش جوهری شده است. این هم برای خودش یک کاری است، ولی واقعاً هیچ ربطی به معنی متن ندارد.
معنیِ هر متنی از ظرفیت های درونی اش بیرون می آید. شناساییِ مؤلفِ متن تنها باعث می شود که خواننده روی یکی از آن معنی ها تأکید بیشتری کند، بی آن که بتواند متن را از ظرفیت هایی که دارد و معانیِ دیگری که از آن برمی آید محروم کند. وقتی متن این ظرفیت ها و معانی دیگر را دارد، نویسنده نمی تواند با سوگند خوردن و دست روی کتاب مقدس گذاشتن ثابت کند که من اصلاً ذهن ام سراغ آن معانی دیگر نرفته بود.
ببیند در مورد متونِ ادبی نیز مانند متونِ علمی آن چیزی که در وهله ی نخست مهم است، معنیِ متنی است که پیش روی خواننده است، نه آن معنی ای که نویسنده در ذهن اش در نظر داشته است. به عنوان مثال، دبیر فیزیک به پاسخ درستی که روی ورقه ی امتحان نوشته شده است نمره می دهد، نه به آنچه که دانش آموز از آن پاسخ در ذهن اش دارد. دانش آموز چه آن پاسخ را حفظ کرده باشد چه از روی کسی تقلب کرده باشد، همانی را نوشته است که دیر فیزیک آن را درست می داند و باید نمره اش را بدهد. شاید اگر دبیر فیزیک از او بخواهد که همان را معنی کند و شرح دهد، چیزهایی بگوید که ثابت کند که اصلاً اصلِ مطلب را نفهمیده است. جالب تر این که، بعید نیست آن پاسخی را که خودِ دبیر فیزیک فکر می کند درست است و مطابق آن به دانش آموز نمره داده است، از نظر بعضی از فیزیکدان ها درست نباشد یا توضیحاتِ خودِ آن دبیر برایشان قانع کننده نباشد. در هر صورت، آن دبیر با آنچه که خودش به عنوان پاسخِ درست در نظر دارد، نمی تواند به درستی پاسخِ دانش آموزش نمره ندهد مگر این که نقش اش عوض شود و با شکاکیّتِ پلیسی بخواهد به این قضیه نگاه کند.
هر شاعر و نویسنده ای باید بداند که هر خواننده ای در گامِ نخستْ کارش کشف و دریافت معنی متن بر اساس داشته های خودِ متن است. او با نقش هایی مانند محقق و منتقد و گارآگاه و ممیزی و امثالهم به چیزهایی اهمیت می دهد که بیرون از متن اند یا با ابزارهای بیرونی می توان به متن تحمیل کرد.