مقدمه ای بر خودکفاییِ متن با نگاهی به رمان وضعیت بی عاری و چند متن دیگر(2)

هر متنی زبان خودش را پیدا می کند. به آن زبان هر لهجه ای را که به خانه و کوچه یا به خواب و خیال و... به زندگی اش بخورد برای خودش می سازد. هر زبان و گویش و لهجه ای را بایستی در متن اش سنجید. مقایسه اش با آنچه که در بیرون متن جریان دارد، به منطقی که کاربردش را در متن توجیه می کند ربطی ندارد.

متن هر آرایه ای را که به کارش بخورد مالِ خود می کند. هر سبکی را که به دردش بخورد می سازد. متن خودش می گوید که دارد بیش تر از آنچه که در ظاهرش است می گوید. گاهی خودش داد می زند که ممیزی این طوری اش کرده است. اغلب چاره ای ندارد جز این که بگوید همینی هستم که هستم! کم نیستند متن هایی که فضول نمی خواهند و حتی به مؤلف شان می گویند که این فضولی ها به تو هم نیامده!

درباره ی «سبک بی عاری» در رمانِ وضعیت بی عاری، ناچارم بگویم که بی عاری در نگارش و شخصیّت پردازی و پیرنگ اش آن قدر برجسته است که انگار از سبک اش است نه از ضعف اش. واژه ی «سَبْک» گاهی بهانه ی محترمانه ای است برای توجیه یا نادیده گرفتن کمبودهای متنی که نمی تواند با داشته هایش آن نداشته های ضروری اش را پشتیبانی کند یا بپوشاند. داشته های هر متنی خودشان دست متن را رو می کنند و نشان می دهند که یا خودشان زیادی اند یا متن چیزهای مهمی را کم دارد. هر متنی خودش خودش را لو می دهد و با همان زبانی که به خودش خدمت کرده است به خودش خیانت می کند. گاهی با زبان بی زبانی اعتراف می کند که کمبودهای اساسی دارد و نمی تواند خودش را راست و درست بفهماند و بشناساند. خودش هم می داند اگر توانِ خود-ایمنی اش نتواند کمبودهای شکل و محتوایش را جبران کند و آن را به یکی از معانیِ ممکن اش قابل فهم کند، رفتنی است. متنی ماندگار است که بتواند خودکفایی اش را به رخ بکشد. متنِ وضعیت بی عاری بدون وسواس ها و اضافات و افاضاتی که در پاورقی ها خودنمایی می کند، خودش را می تواند با داشته هایش سر پا نگه دارد. متنِ خودکفا با خوداظهاری های آشکار و نهانش هر چه را که نیاز داشته باشد می سازد و هر چه را که لازم ببیند در باره ی هر چه و هر که در خود دارد می گوید. هر متنی مانند هر انسانی بعید نیست حرفی از دل حرف هایش دربیاید که نمی خواست آن را بگوید. همچنین، گاهی نیز بعید نیست که حرفی را که می خواست بزند به دلیل کم گویی اش آن گونه که باید و شاید نگفته است. خواننده از کجا این را می فهمد؟ از خودِ متن. از گفته های خودش می شود فهمید که یا نمی خواست یا این که اصلاً نمی بایست آن حرف را به زبان می آورد.

منظور از خودکفاییِ متن این نیست که متن خودش آفریننده ی همه چیزش است و ابزار نوشتن و الفبا و واژه و دستور و قاعده ی کاربردش را از عدم درآورده است. منظور این است که خودش خودش را می فهماند. بدون همکاری متن، هیچ خواننده ای نمی توانست از متنی که چند هزار سال پیش به خط میخی نگاشته شده است رمزگشایی کند.

متن را کسی می خواند که زبان متن را بلد است- می خواهد میخی باشد یا سوزنی! منظور از این «بلد بودن» این است که متن با همزبان های خودش در مورد عناصر و اجزای بنیادین زبان حسّ و درکِ مشترکی دارد. همزبانِ متن کسی است که از روی قاعده و نوعِ نظمی که متن از خود بروز می دهد، ریز و درشت حرف هایش را می فهمد. اگر متن دو پهلو و چند پهلو حرف بزند، می داند با پیروی از چه نظمی پهلوی کدام معنی لنگر بیندازد، و از ریز و دشت هایش چه معنی ای را بیرون بکشد. خواننده ی همزبانِ متن با شناختی که از واژگان و کاربردشان و ساختار دستوری جملات دارد، می تواند متن را تجزیه و تحلیل کند. او می تواند با توجه به معنیِ الفاظ و عبارات و اصطلاحات و نحوه ی کاربردشان در جملات و در متن به یک یا چند معنیِ ممکنی که از متن برمی آید برسد. البته، او در درک و کاربرد زبان نه تنها از نظر میزان دانش و توانش و کنش با دیگران فرق دارد، از نظر میزان دقت نیز با خیلی ها ممکن است برابری نکند. امّا، همان شناخت اش از اصول اساسی و الفبای زبان به او کمک می کند که آنچه را که دیگران در متنی دیده اند و او ندیده است، بسنجد و ارزیابی کند، و در صورت درستی ادعایشان حق را به آن ها بدهد. این که می گویم متن خودش زبان دارد، به این معنی است که تا وقتی که خواننده از زبانِ خودِ متن آن حرفی را که خواننده ی دیگر به آن رسیده است نشنود، می تواند با دلیل و برهان از او نپذیرد. این دلیل و برهان را از خود متن می گیرد و روی آن اصول و الفبای بنیادین زبان می گذارد و با آن خواننده ی دیگر به بحث می نشیند.

کسی که از خودکفاییِ متن دم می زند، بی خبر از بدیهیاتی که مورد پذیرش همگان است نیست. او نیز از پیش پذیرفته است که متنِ بدون خواننده در واقع متن نیست، درست مانندِ آن تخته سنگی که تا زمانی که روی سیّاره ی مریخ افتاده بود و کسی نبود تا کاری به کارش داشته باشد، متن به حساب نمی آمد. پس از این که مریخ نورد تصویری از آن را برای انسان ها ارسال کرد، تبدیل به متن شد و یکی گفت که این تصویری از سر انسان است و دیگری گفت که این شبیه فلان است و بعضی ها هم گفتند که این تصویرِ بهمان است. بنابراین، همه مانند آقای شبستری می دانند که وجود خواننده است که متن را متن می کند. نکته ی بدیهی دیگر این است که متن را کسی می خواند که زبانش را می داند. زبان با همه ی مخلفاتی که با آن است و با واژه هایی مانند علمی، ادبی، فلسفی و...مانند این ها همراهش می آید. تازه، این خواننده ی زبان آشنا آن را به اندازه ی دانش و تجربه اش اش می فهمد. این دانش و تجربه با مطالعه و تحقیق تغییر می کند. در نتیجه، در خوانش های بعدی حتماً کج فهمی هایش را به کمکِ شکل و محتوای متن اصلاح خواهد کرد. از بدیهیاتِ دیگر یکی این است که هر خواننده ای یک چیزهایی از منطق و استدلال سرش می شود. به عنوان مثال، این را می داند که تا نباشد چیزکی، مردم نگویند چیزها. این مثال را جدّی بگیرید! ولی می خواهم بروم سراغ مثالی گویاتر. هر خواننده ای می داند که مثلاً دو دو تا می شود چهارتا.

شاید خیلی ها بگویند که متن های زیادی داریم که سرشارند از تلمیح ها و اشارات گوناگونی که بعضی هایشان آن قدر دور و پرت اند که بدون متن های کمکی نمی شود آن متن های اصلی را فهمید. بنده بر این باورم که استفاده از تلمیح، اگر قرار باشد که آن متن تمام حرف اصلی اش را در دهان آن تلمیح بگذارد، اشتباهی بزرگ است. برعکس، اگر بیانِ حرف اصلی بر عهده ی عناصر و اجزای دیگرِ متن است، تلمیح می تواند نقشی حاشیه ای، برای تزئین یا تأکید، داشته باشد.

متأسفانه بعضی ها فکر می کنند اگر خواننده ای نتوانست متنی را که با تلمیح ها و اشارات آشنا و ناآشنا پیچیده و دیرفهم شده است بفهمد ایراد از خودش است. بهتر است این را نیز در نظر بگیرند که شاید متن نمی تواند گره های تو در توی اش را باز کند و خودش را به خواننده بفهماند. هر متنی، هر چند کوتاه، زبانی دارد که دروازه ی ورود به آن است. هر خواننده ای بایستی آن زبان را بداند تا وارد آن متن شود. این زبان است که جنبه های ظاهریِ فرهنگ یا آداب و رسوم و عادت ها و آگاهی ها و تجربه های یک جامعه را به آشنایان و بیگانگان می شناساند. هر خواننده ای بایستی زبان متنی را که دارد می خواند به اندازه ی متعارف اش بداند. به اندازه ای که اشتراک بین الاذهانی اش با همزبان هایش آن قدر باشد که از روی گفته هایشان بفهمد که حرف های تازه شان چه معنی ای دارد. آن هایی که با هم در یک جامعه و با یک فرهنگِ غالب زندگی می کنند، حتی اگر خیلی چیزهایش را قبول نداشته باشند و به آن ها عمل نکنند، دست کم آن زبانی را که در بین شان مشترک است و معرف همان فرهنگ است می شناسند. بنابراین، هر متنی را که حرف اصلی اش را به همین زبان بیان کند می فهمند. هر خواننده ای که زبان فارسی را می داند و در فرهنگی پرورش یافته است که این زبان برآمده از آن است، بدون هیچ مشکلی این رباعی خیام را می فهمد که می گوید:

گویند بهشت و حور عین خواهد بود

آنجا می و شیر و انگبین خواهد بود

گر ما می و معشوقه گزیدیم چه باک

چون عاقبت کار همین خواهد بود

خیلی ها با همین زبان فارسی ای که صدا و سیما سعی کرده است آن را سفت و محکم پاس بدارد، این شعر را می خوانند و حرف اصلی اش را می فهمند بدون آن که وسواس به خرج بدهند و بگویند «آنجا» در مصرع دوم نمی تواند به «بهشت و حور عین» برگردد، برای این که در مصرع نخست فقط «بهشت» اسمِ مکان است. به اصلاح یا ویرایش اش هم فکر نمی کنند تا مثلاً به جای «بهشت و حور عین» از «بهشت جاودان» استفاده کنند. بدون این فضل فروشی ها همانی را می فهمند که متن می خواهد بفهمند. در «عاقبت کار» با توجه به زمان فعلِ «خواهد بود» قرار است «بهشت و حور عین و می و شیر و انگبین» باشد. و «ما» ، در «اینجا» که در از پشتِ «آنجا» در متن دیده می شود، با توجه به زمان فعلِ «گزیدیم»، به جای انتظار کشیدن تا آینده، همین حالا هم «می» را داریم و هم «معشوقه» را. «شیر» و «انگبین» هم، با این که مانند «بهشت» و «حور عین» اشارات آشنایی اند، اما در این شعر بیشتر برای تکمیل وزن آمده اند. اگر نباشند هم ظاهراً مشکلی پیش نمی آید. آن اصلی ها را که در همین جا داریم برایمان بس است. به فکر «آنجا» نیستیم. خواننده حرف اصلی این رباعی را از متن اش می گیرد بدون این که بداند دقیقاً چه کسانی از چه صنف یا طبقه و فرقه ای می گویند «بهشت و حور عین خواهد بود». او حسّ و حال آن «ما»یی را که می در کف شان و معشوقه به کام شان است می فهمد بی آن که بداند این «ما» در برابر این آینده گزین ها سخنگوی چه آیین و مرامی اند.

کسی که با این فرهنگ و این زبان بزرگ شده است، بدون فلسفه بافی، با این که متن نمی گوید که چه کسانی «گویند که بهشت و حور عین خواهد بود»، می داند این ها چه کسانی اند و دین و باورشان چیست، گرچه دانستن اش چیزی از لطف و مفهوم متن نمی کاهد، زیرا متن می تواند در همان فضای چهار مصرعی آن دین و آیینی را که نیاز دارد بسازد.

رباعی بسیار کوتاه است و خیلی سخت می تواند خودش را با آنچه که در رو دارد معنی و معرفی کند. اگر نتواند حرف اصلی اش را به بی زبان ترین و زبان بسته ترین مخاطبِ فارسی زبان حالی کند، کم کم از دهن می افتد. اگر می بینیم که هنوز هم ورد زبان مردم است، به این خاطر است که می داند با چه ترفندی کم بگوید، ولی گزیده ای چون دُر بگوید. رباعی زیر را بخوانید:

گاوی ست در آسمان و نامش پروین

یک گاو دگر نهفته در زیر زمین

چشم خردت باز کن از روی یقین

زیر و زبر دو گاو مشتی خر بین

می گویند و توضیح می دهند، گرچه نیازی به توضیح ندارد، که بیشتر رباعی هایی که منسوب به خیّام است، از شاعرانی بی نام و نشان است. این را من هم همین پیش چشم شما نوشته و دور از گوش شما گفته ام، ولی می خواهم آن را بدون شرح بگذارم. برای این کم کاری ام توجیهی دارم که از اثبات این که کدام رباعی به چه دلیل از خیّام است و کدام رباعی چرا از او نیست، مهم تر است. توجیهِ موردِ پسندِ خودم این است که مؤلف هر که باشد، خواننده باید حواس اش به متن باشد. ضعفِ متن را نمی توان پشت نامِ مؤلف پنهان کرد.

در مورد مصرع سومِ این رباعی دوم، یعنی جمله ی «چشم خردت باز کن از روی یقین»، با شناختی که من از رابطه ی بین «خرد» و «یقین» دارم، اصلاً سر درنمی آورم چطور می شود چشم خرد را از روی یقین باز کرد. یقین داریم تا یقین! آن یقینی که چیزی جز سوگیریِ کورکورانه نیست، چشم خرد را از سو می اندازد. در حقیقت، یقین هر کسی با خردش برابری می کند. در واقع، این خردش است که او را به یقینی می رساند که چیزی را بپذیرد یا رد کند. انسان در مورد هر چیزی با «خرد»، یعنی با تفکر و تعقل، به یقینی می رسد که بعید نیست با خردورزیِ بیشتر از اعتبار بیفتد، یا حتی اعتبارش بیشتر شود. پس، اختیارِ انسان خردمند بایستی به چشم خردش باشد نه به دست یقینی که با چشم خرد آن را یافته و سنجیده است. این «خرد» است که باعث می شود انسان با چشم یقین و با اطمینان از این که آن چیزی را که دارد می بیند درست است به پیرامونش نگاه کند، و مثلاً دریابد که وضع جهان جوری است که بهتر است مِی بخورد و غم نخورد. بعد، به من و تو هم بگوید:

بیا که وضع جهان را چنان که من دیدم

گر امتحان بکنی می خوری و غم نخوری

امّا، جمله ی پایانی این رباعی را این طور هم می شود خواند: از روی یقین، زیر و زبر دو گاو مشتی خر بین. یعنی یقیناً چنین چیزی را می بینی. این «یقیناً» به معنی «حتماً» است و نه تنها با صغرا و کبرای منطقی سر و کار ندارد، بلکه مثل کاربرد عامیانه و محاوره ای اش ضدّ استدلال است و انگار می گوید: این که فکر کردن نمی خواهد! با کمی دقت متوجه می شوید که این معنی هم دست کمی از آن اوّلی که می گفت با یقین چشم خردت را باز کن ندارد. در هر دو مورد، گوینده یقین را مقدم بر تعقل قرار داده است.

خواننده ای که این وسواس ها را ندارد، و در ضمن نمی داند که آن دو گاو، یکی در آسمان و یکی در زیر زمین، چه کار می کنند، و کاری به این ندارد که چرا نام آن گاوی که در آسمان است «پروین» است، و زمین را نیز به معنی خاک می گیرد نه سیّاره ی زمین، بعید است که حرف اصلی متن و مهم ترین آرایه ی به کار رفته در آن، یعنی طنزش، را نگرفته باشد. با شناختی که از زبان فارسی و فرهنگی که با آن آمیخته است دارد، حتماً فهمیده است که «خر» در این متن کنایه از چیست و «مشتی خر» به چه کسانی برمی گردد. اگر این خواننده چیزی هم درباره ی آن دو گاو بداند، چه بهتر! اگر هم ندانست اصل مطلب را از دست نداده است. رضایت دادن به این حدّ از معنیِ متن فقط برای تأییدِ حداقل خودکفایی ای است یک متن با ساده ترین تعریفی که برای خودکفایی دم دست است، می تواند داشته باشد.

بنابراین، هیچ متن خودکفایی نیست که حرف اصلی اش را در گرو الفاظ و آرایه هایی بگذارد که فهم شان دشوار است. اصلاً، خودکفایی متن به این است که می تواند حرف اصلی اش را به خواننده منتقل کند. رباعی زیر را در نظر بگیرید:

آن قصر که جمشید در او جام گرفت

آهو بچه کرد و روبه آرام گرفت

بهرام که گور می گرفتی همه عمر

دیدی که چگونه گور بهرام گرفت

خواننده ی این رباعی اگر «جمشید» را نشناسد، به یاریِ همان دانش و توانشِ زبانی پایه می فهمد که «قصر» یعنی چه و چگونه جایی است. معمولاً، معنی نخست و ظاهری هر واژه و عبارتی پیش از معانی دیگر به نظرش می رسد. از روی «قصر» می فهمد که «جمشید» احتمالاً پادشاهی بوده است. قرار هم نیست که درس تاریخ یاد بگیرد یا در امتحان تاریخ جواب پس بدهد که نگرانِ شرح حال این پادشاه و شیوه ی حکومت اش باشد.

مصرع دوم به او می گوید که حالا در همان «قصر» آهویی بچّه آورده و روباهی همان جا لانه کرده و روزگار گذرانده و مرده است. «آرام گرفتن» می تواند کنایه از «مردن» باشد. شاید خواننده به این فکر بیفتد که همراهی و همسایگی یا همخانگی آهو و آهو بچه و روباه خیلی طبیعی نیست، امّا با کمی دقت خودش ممکن است به این نتیجه برسد که آن قصری که یک زمانی در دست جمشید بود، بعد تبدیل به خرابه ای شد و آهویی به آنجا رفت و زایمان کرد. بعد از او هم نوبت به روباه و اهل و عیالش رسید. امّا، حرف اصلی متن چیزی است که شک و شبهه ی خواننده در مورد این مطالب تأثیری روی آن نمی گذارد.

شاید نظر شما این باشد که خواننده قاعدتاً بایستی بداند که منظور از «گور» در مصرع سوم همان «گور خر» است، امّا بنده بر این باورم که حتی اگر این را نداند، چنانچه ممکن است چیزی هم در مورد «بهرام» نداند، باز هم می تواند به اصلی ترین نکته ی متن برسد. اگر فهمیده باشد که «گور» همان «گورخر» است، پس این را هم فهمیده است که «بهرام» شکارچی است. چیزی هم اگر در مورد پادشاهی اش نداند، هیچ ایرادی ندارد، من هم نمی دانم. خیلی های دیگر هم نمی دانند. خواننده ای هم که استاد تاریخ است و گرایش و رساله اش «بهرام شناسی» است، برای فهم اصل مطلب به همینی که متن در اختیارش گذاشته است باید بسازد. البته، خواننده ای که از روی «قصر» حکم به «پادشاهی» یا دست کم وزارتِ «جمشید» داده بود، بعید نیست به این نتیجه رسیده باشد که این «بهرام» هم آدم مهمی بوده است. اصلاً، فرض کنید که این خواننده خیال کرده باشد که «گور گرفتن بهرام» مانند «قبر گرفتنِ دلال های و قبرفروش ها در بهشت زهرا» باشد. وقتی به انتهای مصرع چهارم می رسد، چه مصرع سوم را درست معنی کرده باشد و چه نادرست، این را می فهمد که آن «بهرام»ی که یک زمانی «گور» می گرفت، حالا «گور» او را گرفته است. حتی آن خواننده ی ضعیفی که آرایه های ادبی را نمی شناسد، آن ها را می فهمد. او درجا می فهمد که «قصر» همیشه «قصر» نمی ماند و «جمشید» آن «قصر» را برای همیشه نمی تواند نگه دارد. آهو و روباه هر کدام دورانی را در خرابه ی آن قصر می گذرانند. «بهرام» هم سرنوشتی دارد مثل همین ها که آخرش به «گور» ختم می شود.

شاید این نوع نگاه به متن و تلاش برای درک معنی اش با «آزمون و خطا» از دید خیلی ها مسخره باشد، ولی من بر این باورم که هر خواننده ای با خوانشِ دوباره و سه باره و چند باره سرانجام به چیزی فراتر از فهمِ نکته ی اصلی متن خواهد رسید و از نکته های ظریف اش نیز بهره مند می شود و لذّت بیشتری از ریزه کاری هایش می برد. امّا، همه ی متن ها به اندازه ی این رباعی ها کوتاه نیستند که خواننده یا مخاطب فرصت کافی داشته باشد تا آن ها را چند بار دیگر با دقتِ بیشتر بخواند. به نظر شما کسی که با وجود این همه مشغله در زندگی فقط می تواند یک فیلم را یک بار ببیند، از آن یک فرصتی که در اختیارش است چه چیزی را حتماً بایستی درست گرفته باشد که بتوانیم بگوییم اصلاً وقت اش را تلف نکرده است؟ به باور بنده، متن خودکفا می تواند آن نکته ی درست را بدون خواننده آزاری به او منتقل کند.

ادامه دارد