‍‍اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل (64) آوار آفتاب: بیراهه ای در آفتاب-4

تا اینجای کار، با ترفندهای دم دستی، مخصوصاً با جلو و عقب رفتن در متن، توانسته ام معنی ای برای تصاویر و عباراتِ این «بیراهه ای در آفتاب» فراهم کنم. امیدوارم زیاد بیراهه نرفته باشم! در هر خوانش از هر متنی، راه و بیراهه، و تعبیر و سوءتعبیر، و معنی و معنیِ سوء وجود دارد.

واقعیت انکارناپذیر این است که متنِ بی معنی وجود ندارد. هر متنی، ساخته شده از هر چیزِ شناخته شده یا ناشناخته و پرداخته شده به دست هر آشنا یا ناآشنایی، دارای معنی است، زیرا معنی در ذهن مخاطبِ آن متن شکل می گیرد و او چه بخواهد و چه نخواهد با داشته های خودش برای آن متن معنی ای دست و پا می کند. بنابراین، مشکل اصلی مخاطب های شعرهای دشوار در این نیست که متن هایشان بی معنی اند، بلکه مشکل شان این است که خیلی سخت می شود از میان معنی های ممکن آن معنی ای را برگزید که از همه نظر خودِ متن آن را پیش می اندازد تا معنی های دیگر نواننده را به کج فهمی و بیراهه نبرند. این گونه متن ها به آسانی فهمیده نمی شوند و مخاطب هایشان خیلی زود متوجه می شوند که بعید نیست دچار بدفهمی یا سوءتعبیر شده باشند. آیا شاعر وظیفه دارد خودش را با سلیقه و تجربه و دانشِ مخاطبانش سازگار کند و حسّ و اندیشه ی واقعی اش را کنار بگذارد و ساده تر بنویسد تا آنها دچار کج فهمی نشوند؟ معلوم است که از هیچ شاعری نمی شود چنین انتظاری داشت، ولی آن شاعری که برای خودش و متن اش رسالتی قائل است، خودش از خودش بایستی چنین انتظاری داشته باشد تا کارش و حرفش درست پیش برود و رسالت اش به سرانجامی که در نظر داشته است برسد. پیامبر(ص) فرموده اند: «إنّا معاشر الأنبیاء أمرنا أن نُکلم الناس علی قدر عقولهم»، یعنی ما گروه پیامبران امر شده ایم گه متناسب با فهم مردم با آنان سخن بگوییم.

سهراب خیلی دیر فهمید که اگر با مردم و برای مردم می خواهد حرف بزند، ناچار است زبان را جوری به کار بگیرد که با حس و اندیشه و تجربه ی مردم قابل فهم باشد. لازم نیست که حسّ و اندیشه و تجربه ی خودش را کنار بگذارد، برعکس، بایستی با زبانی آنها را به مردم برساند انگار که خودشان چنان حسّی داشته اند و آن گونه می اندیشیده اند و خودشان همه اش را تجربه کرده اند. ساده حرف زدن به معنیِ حرف های ساده و پیش پااُفتاده زدن نیست. سهراب در «سوره ی تماشا» خیلی ساده حرف می زند و اگر گفته است که «حرف هایم، مثل یک تکه چمن روشن بود» واقعاً راست گفته است. کسانی که «ابر انکار به دوش آوردند» می فهمیدند که او چه می گوید، ولی آنچه را که او می خواست نمی خواستند.

اگر گوینده ی شعر «بیراهه ای در افتاب» به جای این که به جای «ما» حرف بزند، از خودش و راهی که از آن آمده است و راه و هدفی که در پیش دارد می گفت با حوصله ی بیشتری می شد به حرف هایش گوش کرد و آن ها را فهمید، اما او «ما» را نیز با خود همراه کرده است. این «ما» تنها به همراهانش در درون متن برنمی گردد، «ما»یِ مخاطب متن را نیز درگیر حسّ و اندیشه و تجربه ای کرده است که بدون درک متقابل و هم حسّی با او چندان آشنا به نظر نمی رسد. به عنوان مثال، هنگامی که او از کودکی ما می گوید، لازم است خودِ ما نیز از کودکی مان همان حسّ و تجربه را داشته باشیم. او می گوید:

از کودکی ما، تا این نسیم: شکوفه-باران فریب.

اما، او جوری با رمز و راز حرف می زند که انگار یکی دیگر، یک روانکاو یا خودش، بایستی بیاید و ما را که همراهِ او هستیم به خودمان بشناساند و کودکی مان را به یادمان بیاورد. جالب اینجاست که چون خودِ او یکی از «ما» است، پس مشکلِ ما مشکلِ خودِ او هم هست. انگار گوری عصاکش کورهای دیگر شده است. مشکل تنها گذشته مان نیست. ما به یکی نیاز داریم که رُک و بدون ایجازی این چنین فشرده به ما بگوید که با توجه به حرف های این سخنگو همین حالا در چه حال و وضعی هستیم. بدونِ درک وضع و موقعیت مان چگونه می توانیم به این پند یا دستورش عمل کنیم و برگردیم:

برگردیم، که میان ما و گلبرگ، گرداب شکفتن است.

موج برون به صخره ی ما نمی رسد.

این که ادعا کرده ام که این سخنگو عین یک چوپان است و خودش را رسول و رهبر دیگران می داند بی دلیل نبوده است. این «ما» بدون دخالت در انتخاب راه و سرنوشتی که برایش تعیین شده است، مانند گله ای در خدمت این چوپان است. او می گوید «برویم»، این «ما» می رود. او می گوید «برگردیم»، این «ما»ی بی اختیار برمی گردد. شاید بعضی ها هوس کنند با ربط دادن حرف های او به ماجرای آفرینش انسان و این رنج و سرگردانی اش در روی زمین چنین وانمود کنند که از روی بخشی از این متن توانسته اند همه اش را بفهمند، ولی واقعاً به دشواری می شود از روی تنها بخشی از آن همه اش را و از روی همه اش آن یک بخشی را که به بعضی ها چسبیده است فهمید. حتماً شما هم دیده اید که بعضی از سهراب شناس ها تا در یکی از اشعارش به باغی می رسند، درجا درخت انجیری در آن می کارند و بودا را زیرش می نشانند. بعد، این متن و سهراب را کنار می گذارند و پای صحبت بودا و متون بودایی می نشینند تا به دیگران بفهمانند که سهراب چه گفته است! فرار از متنِ پیش رو کار ساده ای است، مخصوصاً وقتی که با نگاهی به شرح حال مؤلف بتوان آن را توجیه کرد. آبِ علمی و تابِ تحقیقی اش خیلی بیشتر است با این که متنِ اصلی هیچکاره ی هیچکاره می شود. این ادعا که خیلی از کتاب های سهراب را پس از مرگش دیگران برداشته اند یا نزد دیگران است و ای کاش دم دست می بودند تا ما بدانیم که او چه کتاب هایی می خواند، برای پر و بال دادن و تقویت همین رویکردِ برون متنی است تا با اطمینان بیشتری بتوان گفت که مثلاً سهراب «موج» را از چه کتابی و «صخره» را از چه آیینی برداشته است که جمله ی «موج برون به صخره ی ما نمی رسد» را گفته است.

معمولاً منتقدانی که توپشان را با گردآوری اطلاعاتی این چنینی پر می کنند، هم خودشان هوایشان زیاد است و هم هواخواهان زیادی دارند. ناچارم این را بگویم که خواننده پس از مرگِ مؤلف گویا برای جلوگیری از نفوذِ آوازه ی منتقد لازم است او را نیز سر به نیست کند. از واکنش بعضی از خواننده ها نسبت به تحلیل بعضی از منتقد ها واقعاً بوی «قتل منتقد» می آید. به حق یا ناحق بودنِ این واکنش ها و تهدیدها فعلاً کاری ندارم، گرچه بسیاری از خوانندگان آن منتقدی را واجب القتل می دانند که ناشناخته تر است. به عنوان مثال، تا وقتی که ابوعلی سینا هست، کسی به تفسیر یک معلم ساده ی قرآن هیچ و هرگز محل نمی گذارد. به این نیز توجه نمی کند که شهرت جهانی ابوعلی سینا برای تفسیر متن قرآن نیست، ولی چه می شود کرد! او که طبیب حاذقی بوده است، از دیدِ خیلی ها حتماً هر متنی را از دیگران بهتر می فهمیده است. محض نمونه، برای خیلی ها وقتی که ابوعلی سینا از دلِ «آیه ی نور»، آیه ی سی و پنج از سوره ی نور، مراتب چهارگانه ی عقل نظری را بیرون می آورد، دیگر جای حرفی برای دیگران نمی ماند. در صورتی که، اگر نام ابن سینا را نادیده بگیریم، چنین تفسیر و توجیه و ادعایی حتماً جای حرف دارد.

متآسفانه خیلی سخت می توان به افرادی که سوی چشم شان به بیرون از متن و سوگیری شان ناشی از حاشیه های متن است حالی کرد که تا وقتی که خودِ متن از حاشیه های بیرونی اش پشتیبانی نمی کند، حرف زدن یا پیروی کردن از آن ها منحرف شدن از حرف های خودِ متن است. جالب است که متنِ قرآن از همه می خواهد که اگر نزاع شان بر سر چیزی است که قرآنی است، به متنِ قرآن باز گردند تا مشکل شان را با آن حل کنند. به آیه ی زیر توجه کنید:

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الْأَمْرِ مِنكُمْ ۖ فَإِن تَنَازَعْتُمْ فِي شَيْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَالرَّسُولِ إِن كُنتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ ۚ ذَٰلِكَ خَيْرٌ وَأَحْسَنُ تَأْوِيلًا [٤:٥٩]

اى كسانى كه ايمان آورده‌ايد! خدا را اطاعت كنيد و از پيامبر و كاردارانى كه از شما هستند فرمان بريد. پس هرگاه در چيزى اختلاف كرديد آن را به خدا و پيامبر ارجاع دهيد اگر به خدا و روز واپسين ايمان داريد، كه اين بهتر و نيكو فرجام‌تر است.

همین متن کوتاه، با این که به یاری بقیه ی متنِ قرآن می توان مفصل تر از این هم آن را معنی کرد، به خواننده می گوید که چه کسی مؤمن است و چه کاری بایستی انجام دهد تا ثابت کند که مؤمن است. او «با ایمان به خدا و به روز واپسین» مؤمن شمرده می شود و با اطاعت از خدا(در واقع همان متنِ قرآن) و اطاعت از پیامبر و از «اولی الامر»ی که از میان مؤمنان است ثابت می کند که واقعاً مؤمن است و دارد بهترین و نیکوفرجام ترین کار را انجام می دهد. امّا این کار مادامی که در چیزی با کسانی دچار اختلاف است به این سادگی ها نیست. با چه کسانی؟ نخست با دمِ دست ترین شان، یعنی آن «اولی الامر»ی که زنده است. سپس نوبت به «اولی الامر»های دیگر می رسد. تا وقتی که هر کدام از این ها را متنی که در جای خود قابل مطالعه و قابل فهم است به حساب نیاوریم، نه تنها منازعاتِ موجود حل یا کم نخواهد شد که لحظه به لحظه و واژه به واژه بیشتر هم خواهد شد. این آیه، همگان را برای حل اختلاف موجود بین مؤمنان و این «اولی الامر» به خدا و پیامبرش ارجاع داده است. بعید نیست که این اولی الامر برای توجیه کار و حکمِ خود که موجب اختلاف شده است، مخالفان را به اولی الامرهای پیش از خود ارجاع بدهد. این ارجاع در واقع ارجاع به کسانی است که دیگر در قالب احادیثی که به جا مانده است «متن» شده اند. بنابراین، چون اولی الامرِ حاضر مؤمنان را برای توجیه درستی متن و حکم خود واگذار می کند به متن های اولی الامرهای پیش از خود، آنان ناچارند با پژوهش در متن های دیگر به درستی ادعاهای او پی ببرند. کار به این سادگی ها نیست! زیرا برای اثبات درستی و قابل اطمینان بودن متن های دیگر چاره ای نیست جز این که به متن های اصلی برگردیم، یعنی به متن یا سنت رسول و متن قرآن یا همان سخن خدا. گاهی متن رسول نیز تا وقتی که برای آن توجیهی از درون متن قرآن پیدا نشود، نمی تواند اختلاف موجود را حل کند. پس، چاره ی نهایی در خودِ متنِ قرآن است. متنِ قرآن نیز بایستی با تفسیر قرآن به قرآن بتواند چاره ی روشنی برای حلّ اختلاف موجودِ بین اولی الامر و مؤمنان نشان بدهد. خلاصه، این اصطلاحی که ورد زبان مردم است که در پایانِ هر منازعه ی حل نشده ای می گویند «تو را واگذار کردم به خدا» یعنی همین! یعنی متن قرآن خودش می داند و می گوید که گفتار و کردار تو قرآنی و خدایی نیست.

چرا گاهی بحث را به دریافت های عوام و خواص از قرآن می کشانم؟ _دلیل اصلی اش این است که من و شما می دانیم که زندگیِ هیچ کسی در این کشور روی نقدی که رضا براهنی یا هر رضا یا هر براهنی ای روی شعری از سهراب نوشته بنا نشده است. کم نیستند افرادی که خودشان را سرگرم و غرق نقد آثار ادبی می کنند و حتی در دفاع از منتقدان یا شاعران مورد علاقه شان رگ گردن کلفت می کنند، بی آن که لحظه ای به این نکته ی مهم اندیشیده باشند که همه آن نقدها در واقع مقدمه و تمرینی است برای درکِ متن هایی مانند متنِ قانون اساسی و قانون کار و امثالهم که نقش جدّی و تأثیرگذاری را در زندگی اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و اقتصادی مان بازی می کنند.

متأسفانه، این شعر سهراب با این که «ما» دارد، شعری اجتماعی نیست. «من» و «ما»ی او یکی است و از هیچکدام یا از ترکیب شان هم جامعه ای با افراد و گروه هایی که هریک افکار و اهداف متفاوتی داشته باشند درنمی آید. حتی وقتی که می گوید: ما جدا افتاده ایم، و ستاره ی همدردی از شب هستی سر می زند، این توهم را در «ما» ایجاد می کند که «ستاره ی همدردی» نیز در این شبگذرانی همراه و در این شب پیمایی راهنمای ماست.

این سخنگوی «ما» هر چه بیشتر از «ما» می گوید، آن را خاص تر می کند تا حدّی که انگار دارد از تافته ی جدا بافته ای حرف می زند که فاقد آن حسّ مشترکی است که در همه ی انسان ها هست. او می پرسد: ما می رویم، و آیا در پی ما، یادی از درها خواهد گذشت؟ در صورتی که، اگر منظورش از «ما» همان نوع بشر باشد، بی گفت و گو روشن است که انسان های بعد از «ما»، که در پی «ما» می آیند، همچون «ما» یادی از همنوعان خود و زندگی و سرنوشت مشابه شان خواهند کرد. در حرف های این سخنگو هیچ اشاره ای به متفاوت بودنِ زندگی فردی یا اجتماعی این کسانی که در یک دوره زندگی می کنند نیست تا نسل های بعدی آنان را برای خاص بودن شان به یاد بیاورند. او می گوید:

ما می گذریم، و آیا غمی بر جای ما، در سایه ها خواهد نشست؟

تا وقتی که این راوی نتواند خودش و همراهانش را خوب حالی کند که از چه دری و از چه راهی و از چه غمی دارد حرف می زند، دیگران از کجا بفهمند که حالا پس از چند دهه یا سده به همان جایی رسیده اند که آنها بوده اند؟ بدونِ شناختی درست و کامل از وضعیت و موقعیتِ «ما» این سخنگو، شاید آیندگان گمان کنند که در جایی دیگر و در سایه ای متفاوت تر نشسته اند. هر جا و هر سایه و هر آفتابی با حسّ و حالِ متفاوت دیگران متفاوت می شود. با کسی که خودش هم نمی داند دردش چیست، حتی در مورد همین ناآگاهی اش هم نمی شود همدردی کرد. تصور وجود «ستاره ی همدردی» درست مثل دل بستن به ستاره ی بخت است. این ستاره ی راهنمای خوشبختی گویا روی خوش به این گوینده نشان داده است که می گوید:

برویم از سایه ی نی، شاید جایی، ساقه ی آخرین، گل برتر را در سبد ما افکند.

نه آن «میوه ی بالا»ی از دست رفته و نه این «گلِ برتر» بادآورده و نه این سبدِ خالی، هیچکدام در درونِ این متن شناسه ای ندارند که همه بتوانند با این «ما» همراهی کنند. راوی نمی گوید که سرانجام به جایی می رسند که دست شان به گلِ برتر می رسد. این گل را ساقه ی آخرین به سبدشان می اندازد. یعنی چه؟ شاید اگر در آن سوی باغ می ماندند، آخرین باد آن میوه ی بالا را به سبدشان می انداخت! «ساقه ی آخرین» چندان معنی دار نیست. آیا خودِ متن می تواند از ادعای کسی که آن را «آخرین نبی» معنی می کند، پشتیبانی کند؟

سعی کرده ام «ما»ی این متن را بر اساس داشته های خودش شناسایی و شناسنامه دار کنم. «ما»هایی که در ذهن هر کدام از مخاطبان این متن برای تعریفِ آن شکل می گیرد تا وقتی که نشانه و پشتیبانی برای آن در خود متن نباشد، قابل اعتنا نیست. بعضی ها بدشان نمی آید که برای سهراب و سهرابی های همراهش در این شعر به یاری متن های بیرونی دهه ای (تاریخی، سیاسی، فرهنگی، اجتماعی) با ویژگی هایی جور کنند که بتوانند به این بهانه به موضوعاتی اشاره کنند که هیچ حرف و اثری از آن ها در این متن نیست.