اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل (۶۳) آوار آفتاب: موج نوازشی، ای گرداب-6

با ادامه ی شناساییِ کیستی یا چیستیِ «تو» در شعر «آبی، خاکستری، سیاه» از حمید مصدق

برای این که بفهمیم که شعر «آبی، خاکستری، سیاه» حمید مصدق عاشقانه است یا سیاسی، بایستی ببینیم چه نشانه هایی را در چه نظام هایی به کار گرفته است. درست است که ما ایرانی ها از کمی پیش از انقلاب و الی ماشاءالله همچنان بی وقفه پس از انقلاب همگی اهل سیاست و متخصص در تجزیه و ترکیب های سیاسی(!) شده ایم، ولی همین طور بی حساب و کتاب نمی توانیم و نبایستی که تا صدای «سین»ی را شنیدیم به خاطر کمبودهایمان آن را به سیاست وصل کنیم. مگر، اگر برای سفره ی هفت سین از «سین»های سنتی کم آورده باشیم، هر سگ و سوسک و هر «سین»داری را که دیدیم سر سفره می گذاریم؟ کاربردِ درست و معنی دارِ نشانه ها آن ها را نظام دار می کند و باعث می شود که مخاطب ها با توجه به راه و رسم شان معنی شان را دریابند.

اگر نظام های نشانه ای نبودند، هیچ نوع رابطه ی متقابلِ معنی دار و هدف داری بین انسان ها و بین حیوان ها و حتی بین انسان ها و حیوان ها برقرار نمی شد. قاعده ها و قراردادهای گفته و ناگفته با رشته های مرئی و نامرئی شان این نظام ها را می سازند و رابطه های معنی دار را بینِ افرادی که می دانند که از یکدیگر چه چیزی را به چه زبانی بایستی بخواهند امکان پذیر می کنند. اگر گرهی هم در کارشان بیفتد، باز می دانند که با چه بیانی بایستی مانندِ داورهای یک بازی فوتبال، با ویدیوچک یا بدون ویدیو چک، این قواعد را به یکدیگر یادآوری کنند تا کار و همکاری شان درست تر پیش برود. در واقع، کارِ هر خواننده ای، چه متوجه باشد که دارد متنی را که می خواند نقد می کند و چه متوجه نباشد،، باز کردن یا شرح گره های معناییِ متن ها با قرار دادن شان در نظام ها و قواعدِ به کار رفته در آنهاست. این متن ها فقط به متن های نوشتاری و گفتاری و نمایشی و تجسمی، یا به طور کلی فقط به آثار هنری، محدود نمی شود. «نقد» نیز فقط به آن کاری که منتقد ادبی یا هنری روی چنین آثاری انجام می دهد محدود نمی شود. هر کسی پیش از تصمیم گیری برای انجام کوچک ترین کار در زندگی روزمره اش چاره ای جز نقد و بررسیِ جنبه های گوناگون و عواقبِ احتمالی اش ندارد. بعضی ها تعجب می کنند و حتی ناراحت می شوند وقتی که می بینند امثالِ بنده بحثی را درست وسطِ نقد و بررسیِ یک اثر هنری به سمت موضوعی سیاسی، اجتماعی، فرهنگی، دینی یا اقتصادی می کشانند. چنین افرادی هنوز نپذیرفته اند که کارهایی که به عنوان تجزیه و تحلیل روی متون ادبی انجام می شود، در حقیقت، تمرین هایی است برای نقدِ متون و رویدادهایی که در زندگی مان نقش های اساسی تری دارند.

لویس تایسن در صفحات آغازین کتاب Crirical Theory Today(A User-Friendly Guide) می گوید:

What are the concrete ways in which we can benefit from an understanding of critical theory? As I hope the following cgapters will illustrate, theory can help us learn to see ourselves and our world in valuable new ways, ways that we can influence how we educate our children, both as parents and teachers; how we view television, from the nightly news to situation comedies; how we behave as voters and consumers; how we react to others with whom we do not agree on social, religious, and political issues; and how we recognize and deal with our own motives, fears, and desires.(p.2)

او بر این باور است که مردم نه تنها هیچ کار و هیچ گفت و گویی را بدون نقد نمی گذارند و نمی گزارند و نمی گذرانند، بلکه، دانسته یا ندانسته، نظریه های نقد را نیز در بحث هایشان به کار می برند.

مردم هر متنی را به یاریِ نظام های نشانه ای، البته به اندازه ی شناخت و تجربه شان، می فهمند. هیچ متنی، حتی متون مقدس، بدونِ درکِ نظام ها و قاعده های درونیِ قابل شناسایی، نمی تواند فهمیده شود. بسیاری از سوءتعبیرها برآمده از اختلاف در انتخابِ نظام نشانه ای مناسب برای درک متنِ مورد بحث است. گاهی به کارگیریِ چند نظام نشانه ای با هم باعث می شود که متنِ مورد مطالعه سرشار از تناقض هایی دیده شود که غیر قابل حل می نماید. بسیاری از سوءتفاهم ها ناشی از به کارگیریِ قاعده های برون متنی است- قاعده های برگرفته از جهان بینی هایی که برای متن هایی با جهان های دیگر تنظیم شده اند. چون پای متون مقدس را به این بحث باز کرده ام، بگذارید به دلیل جدّی و کارا بودن شان در زندگی فردی و اجتماعی مان دو نمونه از خوانش های متفاوت از آیاتی از متن قرآن را به عنوان مثال بیاورم:

فضل الرحمان در کتاب مضامین اصلی قرآن، ترجمه ی فاطمه ی علاقه بندی، می گوید:

قرآن نه تنها از همراهی با کافران و کسانی که معتقدند دنیا اتفاقی و به عنوان بازیچه خلق شده برائت می جوید، بلکه از تمام کسانی که اعتقاد دارند خدا جهان را برای بازی خلق کرده اعراض می کند، مثلاً از صوفیان که، بر اساس حدیثی که به پیامبر نسبت می دهند، معتقدند خدا گفته است «من گنجی نهان بودم، دوست داشتم آشکار شوم پس جهان را خلق کردم». بر اساس گفته ی قرآن، «اگر می خواستیم بازیچه ای بگیریم، قطعاً آن را از پیش خود اختیار می کردیم»[انبیاء:17] و نمایان کردن خود بر خویشتن چیزی جز بازی نیست.(ص31-30)

به نظر شما نتیجه ی چنین برداشتی چه می تواند باشد؟ شاید کوچک ترین و کم ترین تأثیرش این باشد که حکومت اسلامی مانع فعالیت صوفی ها شود، زیرا اندیشه و رفتارشان با این برداشت دستِ کمی از کافران ندارد.

البته اختلاف ها همیشه تا این اندازه جنجال برانگیز نیست و گاهی قابل گذشت است. نمونه ی دومی که انتخاب کرده ام به موردِ خفیف تری اشاره می کند.

قرآن های گوناگون با نشانه های تعریف شده ای که کارشان مانند علائم نقطه گذاری در متن های دیگر است به قرآن خوان ها می آموزند که در چه جاهایی اجازه دارند به دلیل معنی دار بودنِ عبارت یا جمله ای عملِ «وقف» را انجام دهند و در چه جاهایی، در صورتِ وجودِ نقصِ معنایی یا ساختاری، اصلاً نمی توانند یا با رعایتِ شرط یا شروطی می توانند وقف کنند. جالب است که هیچ قرآنی، مگر قرآآن های دارای تفسیر یا پاورقی یا حاشیه نویسی، مشخص نمی کند که پس از «وقف» در پایانِ یک عبارت یا جمله ی ناقص، خواننده بایستی از کجا خوانش اش را ادامه بدهد- از قبل یا از بعدِ موضعی که وقف کرده است. به عبارتی، هیچ قرآنی «ابتدا»ها را مانندِ «وقف»ها با نشانه هایی در بین آیات مشخص نکرده است، هر چند که برای «ابتدا»ها نیز قاعده هایی وجود دارد. جالب اینجاست که نشانه های وقف در بسیاری از قرآن ها کامل نیست و نشانه هایی مانندِ شناساننده های «وقف النّبی» یا «وقف غفران» در کمتر قرآنی گذاشته شده است. نبودِ نشانه های وقف یا کاربردِ نشانی ای به جای نشانی دیگر موجب تعبیرهای متفاوت می شود. قاریانِ بزرگ نیز گاهی خوانش یا قرائت شان را مطابقِ نشانه های رایج و بدون توجه به نشانه های توصیه یا تأکید شده ی مفسرها انجام می دهند. آیات زیر از سوره ی نحل را در نظر بگیرید:

خَلَقَ الْإِنسَانَ مِن نُّطْفَةٍ فَإِذَا هُوَ خَصِيمٌ مُّبِينٌ [١٦:٤]

انسان را از نطفه‌اى آفريد و آن‌گاه او ستيزه‌گرى آشكار است

وَالْأَنْعَامَ خَلَقَهَا ۗ لَكُمْ فِيهَا دِفْءٌ وَمَنَافِعُ وَمِنْهَا تَأْكُلُونَ [١٦:٥]

و چهارپايان را براى شما آفريد كه در آنها برايتان گرمى [پشم‌] و سودهايى است و از آنها تغذيه مى‌كنيد

وَلَكُمْ فِيهَا جَمَالٌ حِينَ تُرِيحُونَ وَحِينَ تَسْرَحُونَ [١٦:٦]

و در آنها براى شما زيبايى [و شكوهى‌] است، آن‌گاه كه [آنها را] از چراگاه باز مى‌آوريد و هنگامى كه به چرا مى‌فرستيد

نشانِ درج شده پس از «خَلَقَهَا» در آیه ی پنجم به معنیِ «وقف بهتر از وصل است» است، در صورتی که، وقف در این موضع از موارد «وقف النّبی» است. اگر پیامبر(ص) این آیه را با چنین وقفی خوانده است، درست این است که قاریان نیز از قرائتِ ایشان پیروی کنند تا حسّ و معنیِ آیه به آنچه که مد نظر ایشان بوده است نزدیک تر شود. محمدرضا شهیدی پور در شرح این مورد از «وقف النّبی» در کتاب مبانی وقف و ابتدا نوشته است:

استاد مصطفی اسماعیل در تلاوت این سوره در مسجد امام حسین(ع) در قاهره بر عبارت وَالْأَنْعَامَ خَلَقَهَا لَكُمْ وقف نموده، سپس از فِيهَا دِفْءٌ وَمَنَافِعُ ابتدا کرده که با توجه به مطلب یاد شده قابل نقد است.(ص74)

قرائتِ استاد مصطفی اسماعیل روی معنیِ این آیات آنچنان تأثیری نداشته است که بحث برانگیز باشد. ایراد کارِ او این است که قاعده ای را رعایت نکرده است که از متنی بیرونی، یعنی از حدیثی که می گوید عدّه ای از آن حضرت(ص) چنین قرائتی را شنیده اند، گرفته شده است. او آن متنی را که از بیرونِ متنِ قرآن تجویز می کند که این آیات طبقِ قرائتِ پیامبر(ص) بایستی چگونه خوانده شود نادیده گرفته است. حتی اگر او با رعایتِ قواعدِ لحنی ناچار شده باشد که بعضی از نشانه های وقف و ابتدا را رعایت نکند، باز هم نظامی را از بیرون بر نظامِ درونیِ خودِ متن ترجیح داده و بر آن تحمیل کرده است، زیرا بدون توجه به آن اصل یا قاعده ی بیرونی، با توجه به نظم درونی بین عبارات و جملات در متن قرآن و ترتیب قرار گرفتن شان، باز هم بهتر این بود که این استاد روی «خَلَقَهَا» وقف می کرد و در ادامه از «لَكُمْ فِيهَا» ابتدا می کرد، زیرا قرائتِ جمله ی «لَكُمْ فِيهَا دِفْءٌ وَمَنَافِعُ وَمِنْهَا تَأْكُلُونَ» با جمله ی «لَكُمْ فِيهَا جَمَالٌ حِينَ تُرِيحُونَ وَحِينَ تَسْرَحُونَ» به دلیلِ برجسته سازیِ صنعت ادبیِ anaphora ، یعنی تکرار واژه ها یا عبارات آغازینِ چند مصرع یا جمله در پیِ هم، زیباتر به نظر می رسید. این خوانش از نظر معنایی نیز ثابت می کند که نخستین «لَكُمْ» نیز مانندِ دومی لازم نیست حتماً بخشی از جمله ی قبل از خود در نظر گرفته شود.

مهم ترین نکته ای که هم منتقدها و هم خواننده های نقدهایشان بایستی همیشه در نظر داشته باشند این است که خودِ متنی که به عنوان نقدی بر متنی دیگر نوشته می شود شدیداً قابل نقد است.

انحراف از رویکردی که منتقد برای بررسی متن اش برگزیده است، حفره هایی در کارش ایجاد می کند که از اعتبارِ او و نوشته اش می کاهد. برای اثباتِ این ادعا قصد دارم شما را دوباره به متن مضامین اصلی قران، نوشته ی فضل الرحمان، برگردانم. با این که نظرِ فتوا مانندِ او در موردِ صوفیان، که پیش تر درباره اش حرف زده ام، جایی برای فعالیّتِ این فرقه در میان ملّتی مسلمان، مخصوصاً با حکومتی اسلامی، نمی گذارد، او در ادامه پس از طرحِ اختلاف های موجود در خوانش های قرآن درباره ی جبر و اختیار و اشاره ای به برداشت های متضاد دو فرقه ی اشاعره و معتزله می نویسد:

...این نوع تحلیل[با برداشت های متضاد و متناقض] اگر نتیجه ای در بر داشته باشد آن است که قرآن را باید چنان مطالعه کرد که یکپارچگی اش حفظ شود، و گزینش آیاتی خاص برای دیدگاهی مغرضانه و شخصی بر اساس آن ممکن است نظر شخصی را راضی کند، اما نسبت به قرآن خشونتی روا می دارد و موجب نتیجه گیری هایی خطرناک می شود. جدای از غربیان، خود مسلمانان نیز با نسبت دادن دیدگاه های خود یا مکاتب فکری شان قرآن را ضایع کرده اند. غربیان با تعصب ناخودآگاه یا تحریف عمدی و نیز مطالعه ی انفرادی آیاتقرآن موجب این مسئله شده اند. قرآن به عنوان کلام خدا عین فرمان خدا یا قانون خدا و در واقع خود خداست و عمق و گستره ی زندگی را نمایان می سازد. قرآن تحت تأثیر تعصب ها و جهت گیری های فکری و فرهنگی مهار نمی شود.(ص41)

بخشِ نخستِ این حرف ها کجا و آن حرف های پیشین در مورد صوفیان کجا! بخش دوم این حرف ها کجا و بخشِ نخست اش کجا!

او در آغازِ این فرمایشاتش جوری حرف می زند که آدم فکر می کند که با چه دید بازی دارد درباره قرآن حرف می زند و حتماً به مخاطب های قرآن اجازه می دهد که آزادانه نظرشان را بیان کنند. بعد، یکباره قرآن را با قانون خدا و با خودِ خدا یکی می گیرد- با چنان تأکیدی که فکر نمی کنم خودش هم بتواند بدون ترس و لرز درباره ی قرآن حرف تازه ای بزند. از کجا معلوم؟ _از همین حرف اش معلوم است. (البته ناگفته نماند که این کاری که در دستِ خواننده است و خوانده می شود، نتیجه ی خوانش و نقدِ مترجمِ این کتاب، خانم فاطمه ی علاقه مندی، است؛ بنابراین، ترجمه ی او به اندازه ی تآلیفِ فضل الرحمان قابل بحث است.)

بحث درباره ی خوانش و نقد متن در کشورهای اسلامی که خوانش و برداشتِ عدّه ای از قرآن و متون مذهبی تبدیل به قانون شده است و برنامه ی زندگی فردی و اجتماعی مردم، با همه ی جنبه های گوناگونِ آن، با همان تنظیم می شود، خیلی جدّی تر از خوانش و نقد متون ادبی ای است که خودشان نیز از ترکش های آن خوانش ها و برداشت های سیاسی-دینی در امان نیستند. حالا دیگر، کتاب ها و مقالاتی که در مورد نقد ادبی نوشته می شود آن قدر هواخواه دارد که بعضی از استادان علوم دینی هم دست به کار شده اند و در این باره نیز مقالات و کتاب هایی می نویسند یا می ترجمند! امسال از نمایشگاه بین المللی کتاب تهران کتابی خریدم به نام نقش قرآن در تکامل نقد ادبی. پیش از آن که این کتاب به دستم برسد، درباره ی تک تک واژه های به کار رفته در عنوانش و همچنین درباره ی محتوای احتمالی اش گمانه زنی هایی کردم. عنوان عربیِ این نوشته ی سعد زغلول، القرآن فی تطّور النقد العربی است. برگردانِ انگلیسی اش شده است:

The Role of the Quran in the Development of Literary Criticism

با این که از چند صفحه ای که برای معرفی این کتاب در سایت گذاشته شده بود می شد پیش از سفارش از روی عنوان و موضوع اصلی و فهرست مطالب اش چیزهایی در موردش فهمید، ولی من که چندین کتاب سفارش داده بودم، خیلی سَرسَری و واقعاً سُرسُره ای از روی شناسنامه ی این کتاب و آن صفحاتِ نمونه گذر کردم و اصلاً دقت نکردم که برگردانِ «النقدالعربی» نمی شود «نقد ادبی» یا Literary Criticism. پس از دریافتِ این کتاب و مطالعه اش دریافتم که نویسنده ی این کتاب روی نقش قرآن در شناساندن و گسترش فنون بلاغت و صنایع ادبی کار کرده است.

این ها را گفتم تا نشان بدهم که اصلاً هم عجیب نیست که بعضی ها گاهی دین و سیاست را به هر چیزی، و گاهی نیز هر چیزی را به دین و سیاست، ربط می دهند. امّا، آیا فقط با غرض ورزی می شود شعر «آبی، خاکستری، سیاه» را شعری سیاسی معرفی کرد، یا این شعر در خودش چیزی دارد که موجب چنین برداشتی می شود؟ آیا مشکلِ «من» با «تو» در این شعر، مشکلِ عاشقی است که نمی تواند به معشوقه اش برسد، یا مشکلِ مبارزی است که می داند دستِ تنها نمی تواند به اهداف سیاسی اش برسد؟ باید کیستی یا چیستیِ آن «تو»یی را که در این شعر با قصه و استعاره و کنایه شناسانده شده است پیدا کرد تا به منظور راوی از این همه حرف های تو در تو پی برد.

گمنامیِ شخصیّت یا ماهیّتِ «تو» در شعرِ «آبی، خاکستری، سیاه» از آنچه که در شعری مانندِ «موج نوازشی، ای گرداب» می بینیم خواننده آزارتر است، زیرا خواننده به سختی می تواند از متن شعر حرفی بیرون بکشد که او را به نام و نشانی اش برساند. به سادگی نمی شود دریافت که راوی به چه شخصی یا چیزی دارد می گوید:

دشت ها نام تو را می گویند

عبارت یا جمله ی درست و حسابی ای هم به این حرف اضافه نمی کند که بشود نامِ او را پیدا کرد.

با این که راوی می گوید که کودکِ خواهرش، که آن قدر کوچک است که عروسک بازی می کند، نامِ او را می داند، بنده اعتراف می کنم که هنوز نمی توانم با یقین از کسی یا چیزی نام ببرم و بگویم که این همان نامی است که راوی در نظر داشته است.

راستی، چه نام هایی ممکن است ورد زبانِ کودکی به این سنّ باشد؟ عروس؟ عشق؟ خوشبختی؟ دشمنی؟ دوستی؟ بهار؟ باران؟ سنگ؟

با این که «سنگ» خیلی پرت تر از واژه های دیگر به نظر می رسد، ولی با اشاره یا استعاره ی گمراه کننده ای که راوی در همان ابتدا با جمله ی «من قامتِ تو را در قصیده ای با نقشِ قلبِ سنگِ تو تصویر می کنم» و نیز در چند جای دیگر به قلبِ سنگیِ او کرده است، چندان هم بی ربط نمی نماید. جالب است که راوی در یکی از بندها ابتدا از حال و روز خودش می گوید و بعد حرف را به سنگی که طفلی به سمت لانه ی کبوترها پرت می کند می کشاند. در واقع، او تصویری می کشد از بلایی که ِقلبِ سنگی می تواند بر سر کبوترها بیاورد:

من به بی سامانی،

باد را می مانم

من به سرگردانی،

ابر را می مانم

من به آراستگی خندیدم

منِ زولیده به آراستگی خندیدم

-سنگِ طفلی، امّا،

خواب نوشین کبوترها را در لانه می آشفت

قصه ی بی سر و سامانی من،

باد با برگ درختان می گفت

باد با من می گفت:

«چه تهیدستی، مرد!»

ابر باور می کرد

آن گفته ی ناگفته ای که خودش را خیلی خوب به هر خواننده دقیقی نشان می دهد این است که «سنگ» به عنوان سدِّ راهِ همراهی و دوستی با واژه هایی مانند «یخ»، «کدورت» و «دشمنی» جور درمی آید، درست مانندِ «باران»، «چشمه» و «سبزه» که به جای و به نشانِ «دوستی» در این متن نشسته اند. بنابراین، «سنگ» نام یا واژه ی پرتی برای معرفی «تو» نیست، زیرا تنها نیست و به تنهایی نمی خواهد این کار را انجام بدهد. منتها، مشکلِ اصلی این است که این همه صفت و موصوف، سرجمع و سرانجام، می خواهد به چه نامی که به همه شان بخورد برسد؟

با این که به نظر می رسد که راوی دارد خودش را خوب و روشن و درست معرفی می کند، با دقت در حرف هایش مشخص می شود که او نیز راویِ قابل اعتمادی نیست. گویا زده است به سیم آخر! ناتوانی اش در معرفیِ این «تو»، چه ارادی باشد و چه غیر ارادی، ناشی از نوعی سرگردانی فکری است. از نشانه های این بی سر و سامانی اش یکی این است که او یکباره از موضوعی به ظاهر عاشقانه بیرون می رود و از موضوعی اقتصادی با شعارهای سیاسی سردرمی آورد.

او اصلِ سرگردانی اش را به نامِ «تو» تمام می کند، ولی هیچ نامی از او نمی برد. خودش را هم درست و حسابی معرفی نمی کند. به جای این کار، پشت سر هم نام های گوناگونی را برای خودش ردیف می کند و می گوید:

بی تو چیستم؟ اَبرِ اندوه

بی تو سرگردان تر، از پژواکم

-در کوه

گِردبادم در دشت،

برگِ پاییزم، در پنجه ی باد

بی تو، سرگردان تر،

از نسیمِ سَحَرم

از نسیمِ سحرِ سرگردان

بی سر و سامان

بی تو، اشکم،

دردم،

آهم

...

راوی همین طور از خودش می گوید و می گوید و ناگهان حرف را به بی بنیادیِ زندگی و بیدادگری زمانه می کشاند و سرانجام خودش را می کُشد تا شاید دلِ آن سنگدل به رحم بیاید:

بی تو احساسِ من از زندگی بی بنیاد،

واندر این دوره ی بیدادگری ها هر دم

کاستن،

کاهیدن،

کاهش جانم،

کم

کم

چه کسی خواهد دید،

مُردنم را بی تو؟

بی تو مُردم، مُردم

راوی با این احساس گرایی تنها دارد خودش را اذیت می کند. کسی که معلوم نیست کیست و اگر روبه روی اش هم نشسته باشد، متوجه نمی شود که این حرف ها را دارد برای جلب احساسِ او می گوید، نسبت به این همه آه و ناله بی تفاوت خواهد ماند. خودِ راوی هم این را می داند که می گوید:

گاه می اندیشم،

خبرِ مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟

آن زمان که خبر مرگ مرا

از کسی می شنوی، روی تو را

کاشکی می دیدم

شانه بالا زدنت را،

-بی قید-

و تکان دادنِ دستت که،

-مهم نیست زیاد-

و تکان دادن سر را که،

-عجیب! عاقبت مُرد؟

-افسوس

کاشکی می دیدم!

من به خود می گویم:

«چه کسی باور کرد

«جنگلِ جان مرا

«آتشِ عشقِ تو خاکستر کرد؟

راوی روی «دوستی» با استعاره ها و عبارت های گوناگونی تأکید کرده است. او غیر از این که گفته است:

سخن از

متلاشی شدنِ دوستی است

او در جایی دیگر نیز گفته است:

دوستی همچون سروی سبز،

چار فصلش همه آراستگی است

من چه می دانستم،

هیبت باد زمستانی هست

این جمله ی آخری به ما می فهماند که «هیبت باد زمستانی» توانسته است کاری کند که «دوستی»، که همچون سروی سرسبز بود، از ریشه کنده شود. شاید با این چند حرف بشود گفت که گمشده ی راوی همین «دوستی» است. البته شاید! او می گوید:

در پیِ گمشده ی خود به کجا بشتابم؟

مرغ آبی اینجاست

در خود آن گمشده را دریابم

آیا راوی راستی راستی بایستی این «دوستی» یا آن «تو» را در خودش پیدا کند؟ پاسخ انگار مثبت است، زیرا برای ایجاد، تداوم و تحکیمِ دوستی آن گام نخست را خودش بایستی بردارد، پس برای اصلاح مشکلِ بین شان، یعنی بین او و «تو»، بایستی نخست خودش را اصلاح کند. به نظر می رسد که او با این شعرش دارد این کار را می کند، امّا با ناامیدی مطمئن است که آن طرفِ دیگرِ این شعرش و شاید شعرهای دیگرش را نیز نمی خواند و نخواهد خواند. تا وقتی که معلوم نیست که این ها را به چه کسی یا چه چیزی دارد می گوید، نمی شود فهمید که مثلاً چرا می گوید:

-راستی شعر مرا می خوانی؟-

نه، دریغا، هرگز.

باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی

-کاشکی شعر مرا می خواندی!-

مخاطبِ راوی انگار موجود مرده یا بی جانی است که یا نیست یا با این نوع بودن اش نمی تواند شعرش را بخواند. ولی، مرده یا بی جان بودنِ این «تو» عامل اصلی ناتوانی اش در خواندنِ این شعر نیست، به ویژه با این ادعای راوی که می گوید:

کوه ها شعر مرا می خوانند

چرا کوه ها می توانند شعرش را بخوانند، ولی او نمی تواند یا نمی خواهد؟ آیا «کوه ها» یعنی آدم های قوی و محکم؟ آیا «تو» از سستی اش است که شعرش را نمی خواند یا از دشمنی اش است؟

شاید این «تو» از سر دشمنی به هیچ روی به سوی راوی و هر نشانه ای که از او در هر جایی که هست نمی رود و نخواهد رفت تا به شعرش برسد و آن را بخواند. «دوستی» را بدون «دشمنی» یا دوست را بدون دشمن نمی توان توصیف و تعریف کرد. آیا «دوستی» مانندِ عشق اگر یک طرفه باشد، باعث دردسر است و آن سوی دیگر را، حتی اگر عشق اش باشد، تبدیل به دشمن می کند؟

چون راوی بر این باور است که آن دو با هم و در کنار هم و نیز همراه با «همه»ای که آن هم تعریف شده نیست، دشمنی مشترک دارند، بعید است که اختلافِ بین او و «تو» جدّی تر از آن کدورت ساده ای که بین شان فاصله انداخته است. هر قدر هم که جدّی باشد به دشمنی کشیده نمی شود.

او درباره کدورتِ بین شان گفته است:

شب تهی از مهتاب،

شب تهی از اختر؛

ابر خاکستری بی باران پوشانده،

آسمان را یکسر

ابر خاکستری بی باران دلگیر است؛

و سکوتِ پسِ پرده ی خاکستریِ سردِ کدورت افسوس!

سخت دلگیرتر است

شوق بازآمدنِ سویِ توام هست،

-امّا،

تلخی سر کدورت در تو،

پای پوینده ی راهم بسته؛

ابر خاکستری بی باران،

راه بر مرغ نگاهم بسته

«تو» از نگاهِ راوی به دلیل کدورتی که دارد به ابر خاکستریِ بی باران می ماند. راوی سرِ آشتی دارد، ولی «تلخی سردِ کدورت در تو» مانند سنگ و سدّی بزرگ راهش را بسته است. راوی این کدورت را با دشمنی یکی نمی گیرد. از او بعید است که این مخاطبی را که خیلی عاشقانه و عابدانه می ستاید و می پرستد دشمن خود بداند. او امیدوار است که دو تایی شان با هم و نیز با دیگران یکی شوند و با دشمن مشترک شان بستیزند. او در جایی دیگر، از «مرغانِ صداقت» می گوید که پَرشان آبی است:

گرچه شب تاریک است

دل قوی دار

سحر نزدیک است

آسمان ها آبی

پَر مرغان صداقت آبی ست

با این که «صداقت» خودِ «دوستی» نیست، ولی مهم ترین عاملِ آغاز و ادامه ی دوستی است.

متأسفانه، راوی نه می گوید که این «دوست» چه نامی دارد، و نه می گوید که «دشمن»شان کیست و چه دشمنی ای با آن ها دارد. اگر «دشمنی» همان فاصله و جداییِ بین شان باشد، «دوستی» می شود عینِ اتحادشان. ولی، این اتحاد به چه دردی می خورد و قرار است که چه مشکلی از آن دو و از آن همه ای را که به آن ها می پیوندند حل کند؟

ادامه دارد