اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل (۶۳) آوار آفتاب: موج نوازشی، ای گرداب-4
اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل (۶۳) آوار آفتاب: موج نوازشی، ای گرداب-4
چون از دلِ متن های گُنگ خیلی سخت می شود راوی یا گوینده و «تو»ها یا «او»های روایت اش را شناخت، خیلی ها به متن های بیرونی یا به قول دکتر کورش صفوی به بافت Cشان رجوع می کنند و برای هر یک از شخصیّت هایی که در متنْ مجهول رها شده اند شناسنامه ای با صفت ها و نشان های من درآوردی و دیگردرآوردی تهیه می کنند.
در شعر «موج نوازشی، ای گرداب»، نه شخصیّتِ کسی که همین جمله ی عنوانِ شعر را دارد می گوید درست شناسانده شده است و نه شخصیّت یا ماهیّتِ شخص یا چیزی که «گرداب» خوانده شده است. ممکن است با شناختی که بعضی ها از اینجا و آنجا در موردِ سهراب سپهری جمع و جور کرده اند، گوینده را همان سهراب بگیرند و او با همان اطلاعات گردآوری شده از بیرونِ متن توصیف و معرفی کنند. چنین خواننده هایی مخاطبِ گوینده در این شعر را نیز همان چیز یا شخصی می بینند که با ذائقه و سلیقه ی خواننده ی دیگری از بیرونِ متن به آن تحمیل شده است.
راوی یا گوینده را در این متن، اگر خودِ سهراب هم بگیریم، زورکی هم نمی توان او را مثلاً بودایی کرد یا قبله اش را یک گل سرخ دید. سهرابِ این متن را بایستی سهراب و شخصِ دیگری انگاشت. فقط به اندازه ای می توان او را شناخت که این متن او را شناسانده است. باید دید که خودِ متن به یاریِ استعاره ها و کنایه ها و نمادهای موجود در خود، چگونه و تا چه اندازه به شناساییِ این رویِ دیگر یا نو شده ی شخصیّت اش راه داده است. در گامِ نخست و درست، خودِ متن بایستی تواناییِ این را داشته باشد تا همه ی عناصر موجود در خود را بشناساند و به درستی به کار بگیرد. هر خواننده ای بایستی مدرک و سندی از درونِ خودِ متن بیرون بیاورد تا بتواند از تکه تکه ی اطلاعاتی که از بیرون آورده و می خواهد در آن بگنجاند پشتیبانی کند.
اطلاعات عمومی یا بیرونیِ خواننده در مورد مؤلف و کارش، حتی اگر از زبانِ خود مؤلف باشد، تا وقتی که در درون متن یاورهای موجه و معنی دار نداشته باشد، فقط جنبه ی فضل فروشی پیدا می کند.
به باور بنده، خیلی ها خیلی از جزئیاتِ متن را زیرسبیلی رد می کنند و برای پوشاندن ناآگاهی و ضعف شان، سراغ کلّی گویی هایی می روند که ظاهراً همیشه و در مورد متن های مشابه نیز درست از آب درمی آید. بعید نیست به جای تشخیص و معرفیِ مخاطبی که راوی در «موج نوازش، ای گرداب» دارد با او صحبت می کند، حرف ها و تحلیل هایی را تکرار کنند که در مورد اشعار دیگر سهراب زده شده است. راوی در این شعر به مخاطبِ خود می گوید:
مژگان تو لرزید، رؤیا در هم شد.
خواننده ای که شیفته و فریفته ی زیبایی این حرف ها می شود، کاری به این ندارد که این «تو» چه کسی یا چه چیزی است، یا «مژگانِ تو» اشاره به چه چیز یا ویژگی اش است. سعی نمی کند بفهمد که این لرزشی که باعث شده است رؤیا درهم شود واقعاً چیست. چرا این «تو» خودش مژگانش را با پلک زدن نلرزانده است و عاملِ مجهول دیگری باعث لرزش اش شده است. آیا منظور از این «مژگان» همان مژه هایی است که بچه ها در نقاشی هایشان به جای پرتوهای نور برای خورشید می کشند؟ خودِ این متن چه کمکی می کند تا بشود به این تعبیرها رسید؟
راوی در ادامه با عبارات و شرح وظایفِ دیگری این «تو» را به خواننده، حتی به خودِ «تو»(!) معرفی می کند، طوری که اگر خودش هم این را می شنید با تعجب می گفت: با منی؟!
راوی می گوید:
تپیدی: شیره ی گل به گردش درآمد.
شاید لازم باشد که زبان استعاری این مصرع با مرور درس علومِ دبستان به زبان رایج بازگردانده شود تا معلوم شود که این «تو» کیست و چطور می تپد که شیره ی گل به گردش درمی آید. آیا این تپیدن برخلافِ آن لرزیدن اختیاری است؟
پیش از این گفتم که وقتی که راوی با نفرین و ناله گفت:
افتاده باد آن برگ، که به آهنگ وزش هایت نلرزد
در واقع، «تو» را به نسیم تشبیه کرد. امّا، هر چه جلوتر می رویم می بینیم که هر بار او را به چیز دیگری تشبیه می کند. توصیف ها و تشبیه های او هر بار خواننده را به راه دیگری می کشد و سرگردان می کند. او می گوید:
بیدار شدی: جهان سربرداشت، جوی از جا جهید.
بیایید فرض کنیم که خواننده ای با داشته های خودِ متن تا اینجا به این نتیجه رسیده باشد که یکی از گزینه ها در موردِ نامِ این «تو» می تواند «خورشید» باشد. اگر «بیدار شدن»اش و «سر برداشتنِ جهان» را بتواند بفهمد و توجیه کند و استعاره های به کار رفته را توضیح دهد، واقعاً جز با ترفندِ خالی بندی به کمک حرف هایی که ردّی ازشان در خودِ متن نیست، نمی تواند بگوید که این «جوی از جا جهیده» به عنوانِ معلولِ رویدادهای قبل چطور از جا می جهد و اصلاً منظورِ راوی از این جهش اش چیست.
توصیف های بعدی اش هم گویاتر از این ها نیست:
به راه افتادی: سیم جاده غرق نوا شد.
در کف تست رشته ی دگرگونی.
از بیم زیبایی می گریزم، و چه بیهوده: فضا را گرفته ای.
شاید راوی حق داشته باشد در مورد خودش چیزهایی را که حسِّ واقعی اش است بگوید، ولی تعمیم دادنِ همان حسّ و حال به دیگران و به همه نه تنها گاهی سخت است، بلکه اغلب غیرممکن است. به همین دلیل، هنگامی که او می گوید:
یادت جهان را پر غم می کند، و فراموشی کیمیاست.
همه اش را در مورد خودش می گوید و هرگز نمی توان «جهان» را به «جهانیان» تعبیر کرد. حسّ و حال او بسیار ایده آلیستی و فردی است. حرف های به ظاهر متناقضی هم که از او می شنویم، با معیارها و استنباطِ شخصی اش برای خودش منطقی به نظر می رسد. او که مخاطب اش را «طنین فراموشی» می خواند، حالا ادعا می کند که یادِ او جهان را پر غم می کند. آن فراموشیِ خواستنی دیگر کیمیا شده است. با چه توجیهی؟
اگر «یاد» را برابر با «حضور روشن و پر نور» بگیریم، آن گاه متوجه می شویم که همه چیزِ این دنیا چنان پیش چشم است که مجالی برای فراموشی هیچ چیز، مخصوصاً خودِ «هستی»، باقی نمی ماند. این حرف ها را می تواند با توجه به نشانه هایی از درونِ خودِ این متن به خورشید گفته باشد، به ویژه با حرفِ بعدی اش:
در غم گداختم، ای بزرگ، ای تابان!
این موجودِ «تابان» شاید خورشید باشد و گداختگیِ راوی نیز از غمِ گرفتاری اش در جهانی باشد که از یاد یا نورِ آن پر شده است و همه چیز را می شود دید و هیچ چیزی را نمی شود فراموش کرد، اما جملاتِ بعدیِ راوی نشان می دهد گویا هنوز هیچ خورشید و آفتابی در کار نیست. او با این استعاره ها و کنایه ها تنها طرحی کشیده است از آرزو یا خواسته اش- از حوادث و پدیده هایی که پس از سربرآوردنِ «تو» حتماً روی می دهد. او می گوید:
سر برزن، شبِ زیست را درهم ریز، ستاره ی دیگرِ خاک!
جلوه ای، ای برون از دید!
این «ستاره ی دیگرِ خاک» انگار خورشید دیگری است. این «برون از دید» وجودی فراتر از موجودات قابل حسّ و قابل وصف است. در واقع، راوی تا اینجا هر چه گفته همه از آثار و ردِّ او گفته است. حرف آخرش این است:
از بیکران تو می ترسم، ای دوست! موج نوازشی.
به نظر می رسد که «از بیکرانِ تو می ترسم» برای کسی که دو مصرعِ قبلی را با «سر برزن» و «جلوه ای» به معنیِ «خودت را نشان بده» آغاز کرده است، برابر با «از نبود و از دوری ات می ترسم» باشد. از سوی دیگر، چون کاربرد واژه ی «موج» کاری می کند که از «بیکران» بشود به تصویری از «دریا» و تصوری از بودن در میانِ آن و حسّی از گرفتاری در بیکرانگی اش رسید. راوی به کسی می ماند که راضی است در همان ساحل بماند و به موجِ نوازشی از سوی دریا دل خوش کند، ولی دل به دریا و بیکرانگی اش نزند. تمام انتظارش از دوست و دوستی اش همین قدر است. او که می داند بیهوده دارد از بیم زیبایی می گریزد، دچار تناقض گویی شده است. «زیبایی» را می خواهد با این که از بیکرانگی اش می ترسد. «زیبایی» را نفرین می کند، نفرینی از سرِ تعارف!
می بینید که تشخیص و تعریفِ این «تو» با حرف ها و وصف هایی که در این متن آمده است به این سادگی ها نیست. خیلی ها خودشان را راحت می کنند و به حرف هایی که بیرون از متن زده می شود پناه می برند تا به پاسخی همه گیر و همه پسند برسند- پاسخی که به «تو»ی این متن کاری ندارد، بلکه از «تو»یی می گوید که از مجموعه ای از متن های دیگر بیرون کشیده است.
ادامه دارد
با ادامه ی شناساییِ کیستی یا چیستیِ «تو» در شعر «آبی، خاکستری، سیاه» از حمید مصدق