اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل (۶۳) آوار آفتاب: موج نوازشی، ای گرداب-2
اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل (۶۳) آوار آفتاب: موج نوازشی، ای گرداب-2
در بخش پیشین درباره ی دریافت خواننده از شعرِ «موج نوازشی، ای گرداب» حرف هایی زدم که حالا می خواهم آن ها را با نکاتی که دکتر کورش صفوی، زبان شناسی که حیطه ی اصلی کارش «رابطه ی زبان شناسی و ادبیات» است، بازتر و روشن تر کنم. دکتر صفوی در چند مقاله و کتاب خود، مخصوصاً در کتاب های تعبیر متن، آشنایی با نشانه شناسی ادبیات و آشنایی با نظریه های نقد ادبی، نکات مهمی را درباره ی بافت زبان مطرح کرده است.
او سه بافت زبانی یا متنی را که باعث می شود هر گیرنده ای به تعبیری از متنی که فرستنده ایجاد کرده است برسد با عناوینِ بافت A به جای بافت درون زبانی، بافت B به جای بافت برون زبانی، و بافت C به جای بافت پیش زمینه معرفی کرده است. دکتر صفوی این اسامی را به جای اصطلاحات رایج به کار می برد زیرا بر این باور است که متن می تواند به صورت های دیگری غیر از زبان و واژگان مانند تصویر و فیلم و موسیقی نیز تولید شود.
جملاتی که فرستنده تولید می کند بافت Aی او می شود. او این جملات را بر اساس اطلاعاتی که در بافت B و بافت C خود دارد ساخته است. امّا، گیرنده برای این که به همان تعبیری از بافت A برسد که فرستنده در نظر داشته است، بایستی همان اطلاعاتی را در بافت B و بافت C خود داشته باشد که فرستنده از آن ها استفاده کرده است. گیرنده نمی تواند به همان تعبیر، مورد نظر فرستنده برسد، زیرا بعید است که اطلاعاتِ بافت Cاش درست و مو به مو با اطلاعاتِ بافت C او یکی باشد. بهتر است برای روشن تر شدن مطلب نگاهی بیندازیم به یکی از مثال هایی که دکتر صفوی به عنوان نمونه ی (61) در کتاب تعبیر متن آورده است:
(61). رییس شعبه بانک علی آباد برای پسرش یک پورشه خریده است.
آنچه در نمونه (61) آمده است، بافت A ما را تشکیل می دهد و فرض کنید، ما همگی این پیام را به صورت یک خبر در عنوان اول روزنامه ای می خوانیم که بافت C مان نسبت به آن روزنامه خنثی است. بنابراین، بافت A و بافت B را ثابت در نظر می گیریم. آنچه قرار است مفهوم نمونه ی (61) به حساب آید، به ما می گوید که فردی رییس شعبه ی یک بانک است و او پسری دارد که برایش یک پورشه خریده است. همین مفهوم را می توانیم نوعی تعبیر به حساب بیاوریم. اما آیا ما همگی به این تعبیر بسنده می کنیم؟ مسلماً نه. یکی از ما، برحسب بافت C خود به این تعبیر می رسد که این رییس شعبه، دزد است؛ یکی دیگر به این تعبیر می رسد که او آدم احمقی است؛ آن یکی به این نتیجه می رسد که او آدم زرنگی است و غیره و غیره. تازه، این تعبیرها به وضعیتی می رسد که ما نسبت به آن روزنامه، شرایطی خنثی داشته باشیم، والّا یکی به این نتیجه می رسد که فلانی را می خواهند کله پا کنند؛ یکی به این نتیجه می رسد که فلان بانک را می خواهند بی آبرو کنند و غیره و غیره. بر این اساس می توان به نکته ی جالبی رسید و آن این که انگار ما با دو نوع تعبیر مواجهیم؛ یکی تعبیر اجتماعی، که بر پایه ی دانش اجتماعی ما شکل می گیرد؛ و دیگری، تعبیر فردی که مبتنی بر دانش فردی ماست. مسلماً می توان این فرض را درنظر گرفت که تعبیر فردی من از یک بافت A، با تعبیر فردی شما از همان پیام، مشترکاتی داشته باشند. به عبارت دقیق تر، این امکان وچود دارد که من و شما، به هنگام روبه رو شدن با یک بافت A از جمله های مشترکی در بافت B و بافت Cمان بهره بگیریم و برای پیام پیش رویمان به تعبیر مشترکی برسیم.(ص70)
دکتر کورش صفوی در ادامه، همین تجزیه و تحلیل بافت ها را با نمونه ای در قالب رمزگان زبان فارسی انجام می دهد:
(62). مستیم، مستیم، مستیم
مستیم، و دانیم هستیم...
اخوان ثالث
فرض کنید، بافت A ما همین دو سطر نمونه ی (62) باشد. آنچه در قالب نوعی تعبیر اجتماعی از این بافت امکان طرح می یابد این است که آفریننده ی نمونه ی (62)، به مجموعه ای شامل خودش اشاره دارد که مست اند و به همین دلیل و به خاطر مستی شان، از بودن شان آگاهند. امّا این به آن معنی نیست که همه به همین تعبیر عام و اجتماعی برسند. مثلاً من ممکن است برحسب بافت C خود، مست بودن را در مفهوم صریح اش نادرست بدانم و این واژه را در مفهوم سرمستی و شادی تعبیر کنم و در نهایت به این برسم که خوشحالیم و چون خوشحالیم، پس زنده ایم؛ آن هم به این دلیل که بر این باورم، آفریننده ی این نمونه، قرار نیست به کار نادرستی اشاره کرده باشد. امّا شما ممکن است برحسب بافت Cتان به تعبیر فردیِ دیگری برسید. مثلاً بدانید که دکارت، فیلسوف خردگرای فرانسوی، شعار «می اندیشم، پس هستم» را شاخصی برای نگرش خود در نظر گرفته بود و این نمونه ی (62)، آن را به سخره می گیرد؛ یعنی آفریننده ی نمونه ی (62)، مفهوم «مستیم» را در معنی صریح اش به کار برده است و می خواهد بگوید که حتی وقتی مستیم و نمی اندیشیم، باز هم هستیم. فرد سومی ممکن است صرفاً به سراغ تعبیر تکرارهای نمونه ی (62) برود و به تعبیر فردی دیگری برسد. مثلاً این که تکرار -s-tim در «مستیم» و «هستیم» و نیز تکرار -im که «دانیم» را نیز به مجموعه اضافه می کند، به آفرینش موسیقی می انجامد و این تکرارها در مفهوم گذر زمان قابل تعبیر است. این تعابیر فردی،دست کم برای فردی که به چنین تعبیر یا تعبیرهایی می رسد، مقبول تلقی می شود، زیرا هر یک بر پایه ی استنتاج مقدمه هایی پدید آمده اند که گیرنده ی پیام از بافت C خود انتخاب کرده و در هم ترکیب کرده است. اگر این ادعا درست باشد، آن گاه می توان مدعی شد که تعبیر هر متنی، برپایه ی ثابت بودن بافت A، و تنوع در بافت B و بافت C، متنوع است. باتوجه به چنین ادعایی می توان پیوستاری نظیر (63) را در نظر گرفت:
(63). تعبیر اجتماعی ____________________ تعبیر فردی
پیوستار (63)، دست کم به باور من، می تواند کمیت تعابیر یک متن را نشان دهد، به این معنی که ما هر اندازه از قطب تعبیر فردی به سمت قطب تعبیر اجتماعی حرکت کنیم، تعداد تعابیر کم تر می شود و این تعابیر نسبت به بافت B و بافت C گیرنده ی پیام، بی نشان تر خواهد شد. امّا مسأله به همین سادگی نیست، زیرا در بسیاری موارد، ما با تعبیرهای فردی ای مواجه می شویم که خود را به تعبیر اجتماعی تحمیل می کنند. به عبارت ساده تر، گاه بافت B و بافت C فردی خاص، به دلیل قدرت آن فرد، به نوعی تعبیر اجتماعی می انجامد. اجازه دهید در اینجا، تنها به یک نمونه اشاره کنم و چند و چون چنین وضعیتی را در بخش بعد به بحث بگذارم.
(64). ...
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند
من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
چه کسی برخیزد
حمید مصدق
نمونه ی (64)، در تعبیر اجتماعی اش، حکایت از همداستان شدن و تصمیم گیری دارد. من شخصاَ در جریان تولید این آفرینش ادبی بوده ام و می دانستم که این سروده به رابطه ای عاطفی مربوط بوده است. امّا در زمانه ی انقلاب در سال 1357 هجری شمسی، تعبیر فردیِ گروهی از ادیبان انقلابی، این سروده ی عاشقانه را به سروده ای انقلابی مبدل کرد.(ص73-71)
سنبه ی دکتر کوروش صفوی در این پاراگرافِ آخری چندان پُر زور نیست که مرا قانع کند که بپذیرم این سروده ای که بعضی ها انقلابی اش می خوانند، در اصل عاطفی و عاشقانه است، هر چند که او ادعا می کند که شخصاً در جریان تولید این آفرینش ادبی بوده است. من نیز دربست و بدون تحلیل، و فقط براساس ادعاهای دیگران، انقلابی بودن این سروده را نمی پذیرم، امّا، خاطره، تجربه یا ادعای دکتر صفوی را نیز برای فهمِ این سروده نسبت به جمله هایِ افتاده ی این شعر که به جایشان نقطه چین گذاشته شده است ناکارآمد می بینم. بنابراین، دامنه ی کارآمدی و ناکارآمدی جملات نیز می تواند نسبی باشد- از صفر تا جایی که بتواند صد درصد قانع کننده باشد. متأسفانه، این نمونه ی (64) به اندازه ای و با واژه هایی است که از تعبیرهای جنسی بیش از تعبیرهای عاطفی و عاشقانه پشتیبانی می کند. این به ظاهر در این چند جمله عاشق در پیِ چه «برخاستن»ی است؟ تازه، برخاستن، او و معشوقه اش چرا موجب برخاستن دیگران می شود؟ برخاستنِ آنها چه گونه برخاستنی است و چه دردی از این عاشق را درمان می کند؟
این نمونه ی (64) به هیچ وجه مشت نمونه ی خروار نیست که بشود از روی معنی اش به تعبیر درستی از کلَّ اش رسید. حتماً خود دکتر صفوی، غیر از حضور در جریان آفرینش، این سروده، تمامِ شعر، به ویژه جمله ی «با تو در خواب مرا/ لذّت نابِ همآغوشی هاست» را در نظر داشته که تعبیر عاشقانه ی این نمونه ی کوتاه را پیش کشیده است.
بیایید کاملِ این شعرِ حمید مصدق، «آبی، خاکستری، سیاه»، را بخوانیم و ببینیم تا چه اندازه برای کشاندنِ ما به سمتِ تعبیری انقلابی یا عاشقانه کارایی دارد:
قصیده آبی، خاکستری، سیاه
در شبان غم تنهايى خويش،
عابدِ چشم سخنگوى توام،
من در اين تاريكى،
من در اين تيره شب جانفرسا،
زائر ظلمت گيسوى توام
گيسوان تو پريشان تر از انديشه ی من،
گيسوان تو شب بى پايان
جنگلِ عطرآلود
شكنِ گيسوى تو
موجِ درياى خيال
كاش با زورقِ انديشه شبى،
از شط ِگيسوى مواج تو، من
بوسه زن بر سر هر موج گذر مى كردم
كاش بر اين شط مواج سياه،
همه عمر سفر مى كردم
***
من هنوز از اثر عطر نفس هاى تو سرشار سرور،
گيسوان تو در انديشه ی من؛
گرم رقصى موزون
كاشكى پنجه ی من،
در شب گيسوى پر پيچ تو راهى مى جست
چشم من، چشمه ى زاينده ى اشك،
گونه ام بستر رود
كاشكى همچو حبابى بر آب،
در نگاه تو تهی مى شدم از بود و نبود
***
شب تهى از مهتاب،
شب تهى از اختر؛
ابر خاكسترى بى باران پوشانده،
آسمان را يكسر
ابر خاكسترى بى باران دلگير است؛
و سكوت تو پسِ پرده ى خاكسترى سردِ كدورت افسوس!
سخت دلگيرتر است
شوق بازآمدنِ سوى توام هست،
-امّا
تلخى سرد كدورت در تو،
پاى پوينده ى راهم بسته؛
ابر خاكسترى بى باران،
راه بر مرغ نگاهم بسته
***
واى باران؛
باران؛
شيشه ى پنجره را باران شست
از دل من اما،
-چه كسى نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربى رنگ،
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
مى پرد مرغ نگاهم تا دور،
واى ، باران،
باران،
پَرِ مرغان نگاهم را شست
***
خواب رؤياى فراموشي هاست!
خواب را دريابم،
كه در آن دولت خاموشي هاست
با تو در خواب مرا
لذّت نابِ همآغوشی هاست.
من شكوفايى گلهاى اميدم را در رؤياها مى بينم،
و ندايى كه به من مى گويد :
“گر چه شب تاريك است
دل قوى دار، سحر نزديك است “
***
دل من، در دل شب،
خواب پروانه شدن مى بيند
مهر در صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا مى چيند
آسمان ها آبى،
-پر مرغان صداقت آبى ست-
ديده در آينه ى صبح تو را مى بيند
از گريبان تو صبح صادق،
مى گشايد پر و بال
تو گل سرخ منى
تو گل ياسمنى
تو چنان شبنم پاك سحرى؟
-نه،
از آن پاك ترى
تو بهارى؟
-نه،
بهاران از توست
از تو مى گيرد وام،
هر بهار اين همه زيبايى را
هوس باغ و بهارانم نيست
اى بهين باغ و بهارانم تو!
***
سبزى چشم تو
درياى خيال
پلك بگشا كه به چشمان تو دريابم باز،
مزرع سبز تمنايم را
اى تو چشمانت سبز
در من اين سبزى هذيان از توست
سبزی چشم تو تخدیرم کرد
حاصلِ مزرعه سوخته بَرگم از توست
زندگى از تو و
مرگم از توست
***
سيلِ سيّالِ نگاهّ سبزت،
همه بنيان وجودم را ويرانه كنان مى كاود
من به چشمان خيال انگيزت معتادم؛
و دراين راه تباه،
عاقبت هستى خود را دادم
آه سرگشتگى ام در پى آن گوهر مقصود چراست!
در پى گمشده ى خود به كجا بشتابم؟
مرغ آبى اينجاست
در خود آن گمشده را دريابم
***
و سحرگاه سر از بالش ِخوابت بردار!
كاروانهاى فرومانده ی خواب از چشمت بيرون كن!
باز كن پنجره را!
تو اگر بازكنى پنجره را،
من نشان خواهم داد،
به تو زيبايى را
بگذر از زيور و آراستگى
من تو را با خود تا خانه ى خود خواهم برد
كه در آن شوکتِ پيراستگى
چه صفايى دارد
آرى از سادگی اش،
چون تراويدن مهتاب به شب
مهر از آن مى بارد
باز كن پنجره را
من تو را خواهم برد؛
به عروسى عروسك هاى
کودکِ خواهر خويش؛
كه در آن مجلس جشن
صحبتى نيست ز دارايى داماد و عروس
صحبت از سادگى و كودكى است
چهره اى نيست عبوس
کودکِ خواهر من
در شب جشن عروسى عروسك هايش مى رقصد
کودکِ خواهر من،
امپراتورى پر وسعت خود را هر روز،
شوكتى مى بخشد
کودکِ خواهر من نام تو را مى داند
نام تو را مى خواند!
گل قاصد آیا
با تو اين قصه ى خوش خواهد گفت؟!
باز كن پنجره را
من تو را خواهم برد
به سر رود خروشان حيات،
آب اين رود به سرچشمه نمى گردد باز؛
بهتر آنست كه غفلت نكنيم از آغاز
باز كن پنجره را!
-صبح دميد!
**
چه شبى بود و چه فرخنده شبى
آن شب دور كه چون خواب خوش از ديده پريد
كودک قلب من اين قصه ى شاد،
از لبان تو شنيد :
"زندگى رؤيا نيست
زندگى زيبايى ست
مى توان
بر درختى تهى از بار، زدن پيوندى
مى توان در دل اين مزرعه ى خشك و تهى بذرى
ريخت
مى توان
از ميان فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو،
هر دو بيزار از اين فاصله هاست
قصه ى شيرينى ست
كودک چشم من از قصه ى تو مى خوابد
قصه ى نغز تو از غصه تهى ست
باز هم قصه بگو،
تا به آرامش دل،
سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم
***
گُل به گُل ، سنگ به سنگِ اين دشت
يادگاران تو اَند
رفته اى اينک و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت
سوگواران تو اَند
در دلم آرزوى آمدنت مى ميرد
رفته اى اينك، اما آيا
باز برمى گردى؟
چه تمناى محال
خنده ام مى گيرد!
***
چه شبى بود و چه روزى افسوس!
با شبان رازى بود
روزها شورى داشت
ما پرستوها را،
از سر شاخه به بانگ هِى ، هِى
مى پرانديم در آغوش فضا
ما قناريها را،
از درون قفس سرد رها مى كرديم
آرزو مى كردم،
دشت سرشار ز سرسبزى رؤيا ها را
من گمان مى كردم،
دوستى همچون سروى سرسبز،
چارفصلش همه آراستگى ست
من چه مى دانستم،
هيبت بادِ زمستانى هست
من چه مى دانستم،
سبزه مى پژمرد از بى آبى؛
سبزه يخ مى زند از سردى دى
من چه مى دانستم،
دلِ هر كس دل نيست
قلب ها، ز آهن و سنگ
قلب ها، بى خبر از عاطفه اند
***
از دلم رُست گياهى سرسبز،
سر برآورد، درختى شد، نيرو بگرفت
برگ بر گردون سود
اين گياه سرسبز،
اين بَرآورده درخت اندوه،
حاصل مهر تو بود
***
و چه رؤياهايى!
كه تبه گشت و گذشت
و چه پيوند صميميت ها،
كه به آسانى يك رشته گسست
چه اميدى، چه اميد؟
چه نهالى كه نشاندم من و بى بَر گرديد
دل من مى سوزد،
كه قناريها را پَر بستند
و كبوترها را
-آه، كبوترها را...
و چه اميد عظيمى به عبث انجاميد
***
در ميان من و تو فاصله هاست
گاه مى انديشم،
-مى توانى تو به لبخندى اين فاصله را بردارى!
تو توانايى بخشش دارى
دستهاى تو توانايی آن را دارد،
-كه مرا،
زندگانى بخشد
چشمهاى تو به من مى بخشد
شورِ عشق و مستى
و تو چون مصرع شعرى زيبا،
سطرِ برجسته اى از زندگى من هستى
دفترِ عمر مرا،
با وجود تو شكوهى ديگر،
رونقى ديگر هست
مى توانى تو به من،
زندگانى بخشى؛
يا بگيرى از من،
آنچه را مى بخشى
***
من به بى سامانى،
باد را مى مانم
من به سرگردانى،
ابر را مى مانم
من به آراستگى خنديدم
منِ ژوليده به آراستگى خنديدم
-سنگِ طفلى، اما،
خواب نوشينِ كبوترها را در لانه مى آشفت
قصه ى بى سر و سامانى من،
باد با برگ درختان مى گفت
باد با من مى گفت :
” چه تُهيدستی، مرد!“
ابر باور مى كرد
***
من در آيينه رخ خود ديدم
و به تو حق دادم
آه مى بينم، مى بينم
تو به اندازه ى تنهايى من خوشبختى
من به اندازه ى زيبايى تو غمگينم
چه اميد عبثى
من چه دارم كه تو را درخور؟
-هيچ
من چه دارم كه سزاوار تو؟
-هيچ
تو همه هستى من، هستى من
تو همه زندگى من هستى،
تو چه دارى؟
-همه چيز
تو چه كم دارى؟
-هيچ
***
بى تو در مى يابم،
چون چناران كهن،
از درون تلخى واريزم را
كاهش جان من اين شعر من است
آرزو مى كردم،
كه تو خواننده ى شعرم باشى
-راستى شعر مرا مى خوانى؟-
نه، دريغا، هرگز
باورم نيست كه خواننده ى شعرم باشى
-كاشكى شعر مرا مى خواندى!-
***
بى تو من چيستم؟ ابرِ اندوه
بى تو سرگردان تر، از پژواكم
-در كوه
گرد بادم در دشت،
برگ پاييزم، در پنجه ى باد
بى تو سرگردان تر،
از نسيم سحرم
از نسيم سحرِ سرگردان
بى سر و سامان
بى تو، اشكم،
دردم،
آهم
آشيان برده ز ياد
مرغ درمانده به شب گمراهم
بى تو خاكستر سردم، خاموش،
نتپد ديگر در سينه ى من، دل با شوق،
نه مرا بر لب، بانگِ شادى،
نه خروش
بى تو ديو وحشت
هر زمان مى دَرَدَم
بى تو احساس من از زندگى بى بنياد،
و اندر اين دوره ی بيدادگري ها هر دم
كاستن،
كاهيدن،
كاهش جانم،
كم
كم
چه كسى خواهد ديد،
مُردنم را بى تو؟
بى تو مُردم ، مُردم
***
گاه مى انديشم،
خبر مرگ مرا با تو چه كس مى گويد ؟
آن زمان كه خبر مرگ مرا
از كسى مى شنوى، روى تو را
كاشكى مى ديدم
شانه بالازدنت را،
-بى قيد-
و تكان دادن دستت كه،
-مهم نيست زياد-
و تكان دادن سر را كه،
-عجيب! عاقبت مرد؟
-افسوس!
كاشكى مى ديدم!
من به خود مى گويم:
”چه كسى باور كرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاكستر كرد؟“
***
بادِ كولى، اى باد!
تو چه بيرحمانه،
شاخ پُر برگ درختان را عريان كردى؛
و جهان را به سموم نفست ويران كردى
باد كولى تو چرا زوزه كشان،
همچنان اسبى بگسسته عنان،
سم فرو كوبان بر خاك، گذشتى همه جا؟
آن غبارى كه برانگيزاندى،
سخت افزون مى كرد
تيرگى را در دشت
و شفق، اين شفق شنگرفى،
بوى خون داشت، افق خونين بود
كولىِ بادِ پريشاندلِ آشفته صفت!
تو مرا بدرقه مى كردى هنگام غروب!
تو به من مى گفتى:
-صبح پاييز تو، نامیمون بود!
من سفر مى كردم،
و در آن تنگ غروب؛
ياد مى كردم از آن تلخى گفتارش در صادق صبح،
دلِ من پر خون بود
***
در من اينك كوهى،
سر برافراشته از ايمان است
من به هنگام شكوفايى گل ها در دشت،
باز برمى گردم
و صدا مى زن :
” آی!
باز كن پنجره را،
باز كن پنجره را
-در بگشا!
كه بهاران آمد!
كه شكفته گل سرخ
به گلستان آمد!
باز كن پنجره را!
كه پرستو پَر مى شويد در چشمه ى نور،
كه قنارى مى خواند،
-مى خواند آواز سرور
كه: بهاران آمد
كه شكفته گل سرخ
به گلستان آمد!
سبز برگان درختانِ همه دنيا را،
نشمرديم هنوز
من صدا مى زنم:
”آی!
باز كن پنجره، باز آمده ام
من پس از رفتن ها، رفتن ها؛
با چه شور و چه شتاب،
در دلم شوق تو، اكنون به نياز آمده ام
داستانها دارم،
از دياران كه سفر كردم و رفتم بى تو،
از دیاران که گذر کردم و رفتم بی تو،
بى تو مى رفتم، مى رفتم، تنها ،تنها
وصبورىِّ مرا،
كوه تحسين مى كرد
من اگر سوى تو برمى گردم
دست من خالى نيست
كاروانهاى محبت با خويش
ارمغان آوردم
من به هنگام شكوفايى گلها در دشت،
باز برخواهم گشت
تو به من مى خندى
من صدا مى زنم:
”آی!
باز كن پنجره را!
پنجره را می بندى
***
با من اکنون چه نشستن ها، خاموشی ها،
با تو اکنون چه فراموشی هاست
چه کسی می خواهد
من و تو ما نشویم
خانه اش ویران باد!
من اگر ما نشوم، تنهایم
تو اگر ما نشوی،
-خویشتنی
از کجا که من و تو
شور یکپارچگی را در شرق
باز برپا نکنیم
از کجا که من و تو
مشت رسوایان را وا نکنیم
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند
من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
چه کسی برخیزد؟
چه کسی با دشمن بستیزد؟
چه کسی
پنجه در پنجه ی هر دشمن دون
آویزد
***
دشت ها نام تو را می گویند
کوه ها شعر مرا می خوانند
کوه باید شد و ماند،
رود باید شد و رفت،
دشت باید شد و خواند
در من این جلوه ی اندوه ز چیست؟
در تو این قصه ی پرهیز- که چه؟
در من این شعله ی عصیان نیاز،
در تو دمسردی پاییز- که چه؟
حرف را باید زد!
درد را باید گفت!
سخن از مهر من و جور تو نیست.
سخن از
متلاشی شدن دوستی است،
و عبث بودن پندار سرورآور مهر
آشنایی با شور؟
و جدایی با درد؟
و نشستن در بُهتِ فراموشی
-یا غرق غرور؟!
سینه ام آینه ای ست،
با غباری از غم
تو به لبخندی از این آینه بزدای غبار
آشیانِ تُهیِ دستِ مرا،
مرغِ دستانِ تو پُر می سازند
آه مگذار، که دستان من آن
اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشی ها بسپارد
آه مگذار که مرغان سپید دستت،
دست پُر مهر مرا سرد و تهی بگذارد
من چه می گویم، آه...
با تو اکنون چه فراموشی ها؛
با من اکنون چه نشستن ها،
خاموشی هاست
تو مپندار که خاموشی من،
هست بُرهانِ فراموشی من
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند
آذر، دی 1343
چون این شعر طولانی است، همان بررسی، مختصرش را هم می گذارم برای بخش بعدی.
ادامه دارد