اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل (61) آوار آفتاب: نزدیک آی-4

می دانم که بخش های بررسی این شعر زیاد شده و به چهار رسیده است و دچار دارزگویی شده ام ولی گفتنی ها را باید گفت تا بعضی از ریزه کاری هایی که به آشکارسازی معنی متن کمک می کند از دیدِ کسی پنهان نماند. گاهی وقتی تحلیلِ منتقدهای کارکٌشته را می خوانم، چنین می پندارم که متن های پیچیده و پرداختن به اصطلاحاتِ کلاسْ بالا و پیمودنِ راه حل های دشوار در جست و جوی پاسخ باعث می شود که خیلی هایشان پاسخِ پرسش های مقدماتی را حل شده تلقی کنند و بحث درباره شان را به طور کلّی و جزئی کنار بگذارند. درست مانند پزشکانی که دیگر به خودشان زحمت نمی دهند تا بار زبان و فشار و دمای بدنِ بیماران را ببینند و اندازه بگیرند. همه چیز را از پشت میزشان و از فاصله ی چند متری می خواهند کشف کنند.

در موردِ شعر «نزدیک آی» از نکاتِ ابتدایی و اصلی ای که خودم هم از قلم انداخته ام این است که این گوینده یا راوی واقعاً چه کسی است. نوجوان است یا جوان؟ جوان است یا بزرگسال؟ بزرگسال است یا پیر؟ زن است یا مرد؟ آیا اصلاً فرقی می کند که کدام باشد یا همین انسان بودن برای او کافی است؟ مخاطبِ او چه؟ این کسی که می تواند بی خدایی او را بیاگند و محراب بی آغازش بشود، کیست یا چیست که می تواند از عهده ی انتظاراتِ این گوینده بربیاید؟

در بخشِ پیشین گفتم که گوینده سرِ حرف هایش با «تو» است و از کسی می خواهد که خود را به او برساند، ولی تهِ این حرف ها به منِ خودش برمی گردد و با رسیدنِ آن «تو» به او، او تازه سراسر «من» می شود. گاهی خوانندگان تقصیر ندارند اگر شاعر را با گوینده ای که در شعر دارد حرف می زند یکی می گیرند، زیرا خیلی از شاعرها شخصیّتِ آن «من»ی را که در شعرشان آورده اند خوب نمی سازند. اصلاً چیزی درباره اش نمی گویند که مشخص شود که این شخص می تواند کسی غیر از خودشان باشد. انگار «من»شان خیلی رمانتیک به خودشان برمی گردد. وقتی که سهراب می گوید «منم»، با این که نگفته است: و این منم، سهراب/ مردی تنها/ در خرمنی از تیرگی/ و هسته ی بارِ سیاهِ آن، اغلبِ خوانندگان این «من»ی را که او از آن سخن می گوید، خودِ «سهراب» می گیرند. در صورتی که با این که فروغ فرخزاد گفته است: و این منم/ زنی تنها/ در آستانه ی فصلی سرد/ در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین/ و یأس ساده و غمناک آسمان/ و ناتوانی این دست های سیمانی... هر خواننده ای احتمال می دهد که «من» او به خودش برگردد، ولی چون شخصیتی را با ریزه کاری های قابل فهم ساخته و معرفی کرده است، بعید نیست خیلی از زن های تنهایی که تجربه ای مشترک با گوینده ی این شعر دارند، هر چه در متن بیشتر پیش بروند، بیشتر احساس کنند که یکی از دلِ خودشان دارد این حرف ها را می زند. در صورتی که، حرف های گوینده ی «نزدیک آی» جوری نیست که کسی آن را به خود بگیرد و وجودِ او و سهراب را فراموش کند و کنار بگذارد. سهراب شخصیّتِ گوینده ی این متن را جوری نساخته و نپرداخته و نشناسانده است که مستقل از خودِ او بتواند چنان کامل باشد که همه ی حرف هایش برای همه قابل فهم باشد. محمد علی بهمنی در غزلِ «این چهره ی بی نقاب یعنی من» با این که ظاهراً از «ادیب آزاده»ای می گوید که بُعدی از ابعاد و نقابی از نقاب های چهره و شخصیّت خودش است، و با این که انگار سخن اش فقط درباره ی احساسی مردانه است نه زنانه، اما در حقیقت از «من»ی می گوید که در وجود هر انسانی نهفته است و هر آنی ممکن است خودی نشان بدهد:

این چهره ی بی نقاب یعنی من!

وحشت نکنید آدمی زاده ست

از چهره فقط نقابش افتاده است

عریانی بازتابیِ این جسم

هرچند به چشم روح سمباده است

وحشت نکنید نیشش از کین نیست

دندان غریزه را نشان داده است

این چهره ی بی نقاب یعنی من

احساس نری که تشنه ی ماده است

آگاه! که در تبی چنین این هار

واجسته ی هر چه قید و قلاده است

آماده ی هر چه پیش آید باش

او نیز برای هر چه آماده است

*

این جدول حل نگشته ی هستی

در خانه ی تن به گونه ای ساده است

بنشین و تب شهابی اش بنشان

او باز همان ادیب آزاده است

فعلاً با کم گویی های متنِ «نزدیک آی» درباره ی شخصیّت منِ راوی اش به هیچ وجه نمی شود ناپرهیزی و اظهار نظری کرد که متن پشتیبانی اش نمی کند.

گوینده می گوید منم هسته ی این بار سیاه، (یعنی هسته ی این خرمن تیرگی). او با بدبینی به هستی و زندگی اش نگاه می کند. واژه ی «هسته» «هستی» را با درونی ترین جنبه هایش به ذهن می آورد. بنابراین، این تیرگی و سیاهیِ هستی همه اش در دل و از درون این هسته است. اگر «هسته» سیاه باشد، مدام بارِ سیاه می دهد. واکنشِ گوینده نسبت به هستی بسیار ایده آلیستی است. او با ذهنِ سیاهِ خودش همه چیز را سیاه می بیند. شاید به همین خاطر است که تنها راه نجات او همانی است که خودش در پایان می گوید: او باید به آن منِ دیگرش برسد. باید سراسر آن «من»ی بشود که نور دارد و می تابد. این منِ سیاه را نمی توان نماینده و سخنگوی همه ی انسان ها دانست، زیرا همه در مورد وضعیت و هستی شان چنین فکری نمی کنند. این حس مالیخولیایی و اندوه را فعلاً او دارد، و چون به دیگری می گوید:

اندوه مرا بچین، که رسیده است

پس کسی، چه در درونِ خودش و چه در بیرونِ از او، هست که مثلِ خودش نیست و می تواند او را از این حال و روزی که دارد بیرون بیاورد و به گفته ی خودش اندوهش را بچیند. فعل های «چیدن» و «رسیدن» باعث می شود «اندوه» میوه ای درنظر گرفته شود که خوردنِ رسیده اش فایده دارد. اما، چه کسی باید آن را بچیند و بخورد و از فایده اش بهره مند شود؟ گوینده به مخاطبِ خود می گوید که این کار را انجام بدهد. این «اندوه» محصولِ آن «تیرگی» و «سیاهی» است. به گفته ی خودش، نور که بیاید، تیرگی را می برد و در نتیجه اندوهِ او را نیز برمی چیند و برمی دارد و با خود می برد.

تا اینجا، گوینده حرفی نزده است که بر اساس آن بشود آن موجودِ «نورآور» را چیزی غیر از خورشید درنظر گرفت، اما او در مصرع بعدی حرفی می زند که به اندازه ی یک خط، رابطه ی بین انسان و طبیعت را به رابطه ی بین انسان و انسانی دیگر یا انسانی با خودش نزدیک تر می کند.

دیری است، که خویش را رنجانده ایم، و روزن آشتی بسته است.

از گوشه و کنایه هایش نمی شود ثابت کرد که با انسان دیگری دارد حرف می زند، اما «خویش را رنجانده ایم» به این معنی است که «من تو را رنجانده ام و تو مرا». فعلاً معلوم نیست که هر کدام آن دیگری را چگونه رنجانده است. چون او گفته است که «روزن آشتی بسته است» می گویم گویا پای دو طرف در این رنجیدگی درگیر است، وگرنه «خویش را رنجانده ایم» می توانست به این معنی باشد که هر کسی فقط خودش را با آن کاری که کرده است رنجانده است. البته هنوز می توان این قهر و آن آشتیِ مصرع پایانی را بین این «من» و آن «منِ دیگر»ش دانست. بعضی از توصیف های گُنگ گوینده احتمالاً به ویژگی های آرمانیِ آن «من» نسبت به این «من»ی که حالا هست اشاره می کند. او می گوید:

مرا بدان سو بر، به صخره ی برتر من رسان، که جدا مانده ام.

«صخره ی برتر من» یعنی چه؟ یک معنی اش می تواند «منِ برترِ صخره مانند» باشد. این «من» برتر است، زیرا مانند صخره سخت است. او از این «من» جدا مانده است. جمله ی بعدی اش چون به زمان گذشته است مشخص می کند که کارش به کجا کشیده که از صخره جدا مانده است:

به سرچشمه ی «ناب»هایم بردی، نگین آرامش گم کردم، و گریه سر دادم.

کسی که حکایت حضرت سلیمان و گم کردنِ نگین اش را می داند، شاید بی میل نباشد که با تناسبی سرنوشت این گوینده را با سرگذشتِ آن حضرت تفسیر کند. به نظر می رسد این از آن مثل هایی باشد که در آن حتماً مناقشه ای به میان خواهد آمد، زیرا مقایسه کننده را به ناچار به این نتیجه می رساند که مخاطبِ این گوینده، چه در درونِ خودش باشد و چه بیرون از او، سرشتی شیطانی دارد، در صورتی که همین شخص بایستی سرانجام او را از این تیرگی و سیاهی بیرون بیاورد. بنابراین، لزومی ندارد که این حرف ها را با این که اشاراتِ مبهمی در آن ها وجود دارد خیلی جدّی بگیریم، مخصوصاً وقتی که در متن هیچ اشاره ی آشکاری به اسامی یا ماجرایی خاص نشده است. حتی در موردِ «صخره» نیز بایستی برخوردی متکی به خودِ متن داشت. شاید بعضی ها دلشان بخواهد با رجوع به فرهنگِ اسطوره ها و مطالعه ی حکایت هایی که در ان ها حرف از «سنگ» و «صخره»ی «برتر»ی هست، پای یکی از آن ها را به این متن باز کند، ولی تا وقتی که خودِ متن کاری به آن ها ندارد ناچاریم هم دستِ خودمان را از آن ها و هم پای آن ها را از این بحث کوتاه کنیم. این حرف راوی که در ادامه می گوید «به صخره ی من ریز، مرا در خود بسای، که پوشیده از خزه ی نامم،» بهتر از هر منبعِ بیرونی ای می تواند این «صخره» را معرفی کند.

ادامه دارد