اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل (61) آوار آفتاب: نزدیک آی-2
اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل (61) آوار آفتاب: نزدیک آی-2
حرف سهراب در این شعر تا چه اندازه ساده است که مخاطبِ عام نیز بتواند آن را بفهمد؟ آیا «نزدیک آی» آن قدر ساده هست که سهراب بتواند ادعا بکند که حرف هایش مثل یک تکه چمن روشن بوده است؟ سهراب در شعر «سوره ی تماشا» گفته است:
حرف هایم، مثل یک تکه چمن روشن بود.
من به آنان گفتم:
آفتابی لب درگاه شماست
که اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد.
آیا همین ادعای سهراب که می گوید: «حرف هایم مثل یک تکه چمن روشن بود» ساده و قابل فهم است؟ اگر این را از من بپرسید می گویم بله. چرا؟ برای این که اوّل از همه آن «تکه چمن» را می گذارم کنار و بعد به این می اندیشم که «روشن بودنِ حرف» یعنی چه و چه حرف هایی از دیدِ خودم روشن است. برای فهمیدن حرف اصلی سهراب فعلاً نیازی نمی بینم که با شرح و تفسیرِ «روشنیِ یک تکه چمن» از راه راستِ معنی سطحی و ظاهری حرف اصلی اش منحرف شوم. اگر فهمیده باشم که «روشن بودن» یعنی چه، می توانم روشنی یک تکه چمن را هم بفهمم و حس کنم. اگر نتوانم چه؟ ایراد از منِ خواننده است یا سهرابِ شاعر؟ اگر بنده فقط ادای شعر خواندن را در می آورم، ایراد از بنده است و اگر سهراب دارد ادای شاعرها را در می آورد، ایراد از اوست.
از شگفتی های این دنیای شاعری و نقادی، فریبنده ترینش این است که یکی ادای شاعر بودن را دربیاورد و چیزی به عنوان شعر بنویسد و دیگری ادای ناقدها را در بیاورد و برای آن به اصطلاح و به ظاهر شعر یک نقدی بنویسد- درست مثل کاری که امثال بنده گاهی انجام می دهند. هر چند در مورد کار سهراب سپهری جوان شاید خیلی ها آن قدر شهامت نداشته باشند که با بنده ی گستاخ در موردِ ادابازی اش هم عقیده شوند، اما به یاد داشته باشید که هیچ شاعری بیست و چهارساعته شاعر نیست و بنا را نیز بر این نبایستی گذاشت که هر چه را که آن خسرو کرده است و می کند شیرین است. برخلافِ کار و کسبِ شعر و شاعری، در موردِ کار و بار نقادی اوضاع گاهی کم و گاهی بیش فرق می کند. هر ناقدی در هر فقره از نقدی که انجام می دهد بایستی ناقد باشد و ادابازی را کنار بگذارد.
نقد از کجا شروع می شود و شعر از کجا؟ ناقد از کجا نقد از کجا! شاعر از کجا و شعر از کجا!
ام. اِی.آر حبیب در کتابِ MODERN LITERARY CRITICISM AND THEORY(A History) آغاز نقد ادبی را همان آغاز نویسندگی دانسته است. منظورش این است که نقدِ هر متنی از مؤلف یا نویسنده و آفریننده ی آن آغاز می شود. خودِ نویسنده و شاعر در آن هنگامی که قلم به دست گرفته و شروع به نوشتن می کند، مداد پاکن یا غلط گیری نیز در دست دیگرش دارد تا هر چیزی را که مطابقِ نقد و نظرش درست نیست پاک کند و جای آن را خالی بگذارد یا چیز دیگری به جایش بنویسد. البته هر قلم به دستی پیش از این که کار نوشتن را روی کاغذ انجام بدهد، طرح هایی از آن را با نقد و بررسی های آگاهانه در ذهن خود انجام داده و مرور کرده است.
نمونه ی بعدی نقد از دید ام. آی. آر حبیب آن نقدی است که نویسنده با ترفندی در متن طراحی و تعبیه کرده است و شخصیت ها را جوری به جان یکدیگر انداخته است که اندیشه و گفتار و رفتار هر کدام در حقیقت نقدی است بر اندیشه و گفتار و رفتار دیگران. چنین نقدهایی را در نمایشنامه ها و رمان ها، بویژه در آن هایی که چند صدایی اند، می توان دید.
در متن های غیرداستانی نیز، حتی در نمونه های تک صدا یا یک دیکته ای شان، نقد و نقادی غایب نیست، زیرا خودِ این متن ها در حقیقت به طور غیر مستقیم یا مستقیم نقدهایی اند که در موردِ شخصی یا چیزی یا وضعیتی که در متن های بیرونی، مانند جامعه و طبیعت، وجود دارد انجام شده اند. شعرهای سهراب اغلب دربردارنده ی چنین نقدهایی است.
ناقد نبودن خیلی ها ناشی از ننویسندگی شان است. پیش از این به این باور اشاره کرده ام که نخستین منتقدِ هر نوشته ای خودِ نویسنده اش است. نقد درست با نوشتن آغاز می شود. خیلی از مردم خود را اهلِ نقد می دانند، در صورتی که تا وقتی که بی حساب و کتاب و مانندِ بیکارها یا بیعارهای قهوه خانه نشین حرف می زنند کارشان بیشتر به نق زدن شبیه است تا به نقد کردن. کسانی که تجربه ی نقد نوشتن را پشت سر گذاشته اند، بی گمان در هنگامِ نقد شفاهی نیز نکاتی را که مهم است رعایت می کنند. برخلافِ نقد که ناقد بدون تکیه بر الهام و با آگاهی و آمادگیِ ویژه ای به سراغ آن می رود، شعر چیزی نیست که شاعر بی مقدمه و بی الهام و بدون دیدگاه و بدون قریحه به سراغش برود.
شعر بایستی خودش سراغ شاعر برود. شاعری که سراغ قلم و کاغذ می رود و گاهی با آن و گاهی با این و گاهی با چیزی دیگر ور می رود تا سرانجام شعری از او بتراود، ادای شاعرها را درمی آورد. در برخی از آثار دوران جوانی سهراب سپهری ردِّ ساختگی بودن شان خیلی پررنگ است. نقد شعر هم اگر بخواهد با صرف نظر از کمبودها و در عوض با کلّی گویی های محافظه کارانه برای رعایت حال شاعر و هوادارانش پیش برود، جز ادابازی در نقد شایسته ی نام دیگری نیست.
این که عنوانِ شعرِ «نزدیک آی» در واقع مصرعِ نخستِ آن نیز هست، فعلاً چنین نشان می دهد که شاعر خیلی طبیعی پِیِ احساس و الهامی را گرفته است که ساختگی به نظر نمی رسد. صحبتِ گوینده یا راوی در این شعر با مخاطبش با همان جمله ی عاطفی و امریِ «نزدیک آی» آغاز شده است. راوی حرفش را پی می گیرد و می گوید:
بام را برافکن، و بتاب، که خرمن تیرگی اینجاست.
عنوان شعر بعدی سهراب در این کتابِ سوم از هشت کتاب، «...» است، سه نقطه. همین! پس، سهراب می توانست شعرِ «نزدیک آی» را هم که عنوانش در حقیقت، جمله ی آغازینِ شعر است، بی عنوان بگذارد. شاید شاعر چنین پنداشته است که شعرش معادله ای جبری است که در آن «نزدیک آی» مساوی است با بقیه ی شعر. یعنی اگر این سوی معادله اتفاق بیفتد، به طور طبیعی و ریاضی وار، هر آنچه که در آن سوی نشانه ی مساوی است اتفاق خواهد افتاد. اگر او، مثلاً خورشید، نزدیک بیاید، بام، یعنی ابر و تاریکی، از میان برداشته می شود و «آن نزدیک آمده» می تواند بتابد و تمام هستیِ شاعر را که مانندِ «خرمن تیرگی» است روشن کند.
نمی خواهم بگویم که این معادله ای که در ذهن بنده بینِ عنوان شعر و بقیه اش دیده شده است، در ذهن شاعر نیز چنین بوده است، بلکه تلاش می کنم از خودِ متن توجیهی منطقی برای این جدایی و در عین حال همراهی عنوان شعر با کلِّ شعر پیدا کنم.
معمولاً خواننده ی یک اثر پیش از بیان هر نظری در همان خوانش های نخست بایستی از کامل بودنِ متنی که پیش رو دارد آگاه شود. این «کامل بودن» یعنی چه؟ به عبارت دیگر، چه چیز یا چیزهایی نشانه ی کمالِ یک اثر است؟
شاید بشود «خود بسنده بودنِ» آن را یکی از نشانه های مهم این کامل بودن یا «سر و ته داشتن» دانست. احتمالاً به این می اندیشید که حالا، با ورود پرسش دیگری به ذهن، مشکل شده است دو تا! پرسش دوم این است: «خود بسنده بودن» یعنی چه؟
به باور بنده، حتی اگر در اثری اشاره ای به اشخاص یا رویدادهایی شود که آگاهی و دانشِ بیرونی خواننده بتواند راهنمایی اش کند که زودتر به معنیِ زیرتر و روشن ترِمتن برسد، خودِ متن بایستی چنان گویا باشد که بدون آن اطلاعاتِ بیرونی نیز خواننده را از همان لایه های روتر به اصل مطلب برساند. یعنی اگر به عنوان مثال، در شعری به «سیاوش» اشاره ای شد، خواننده بدون آگاهی از ماجرای «سیاوش در شاهنامه» بتواند از خودِ شعر و سرگذشت و سرنوشتِ شخصیت های درونِ آن و ماجراهایشان بفهمد که این «سیاوش»ی که او نمی شناسد یا چیز زیادی درباره اش نمی داند چه نوع ماجرایی و چه سرانجامی داشته است. حتی در نوعِ غزل نیز با این که گفته می شود، و اغلب راست است، که هر بیتی به تنهایی آواز خودش را می خواند، هر بیتی با ساز بقیه ی بیت ها هماهنگ است و نمی تواند هر طور که می خواهد برقصد. در غزل نیز بایستی جوری به خاص هایی همچون «سیاوش» اشاره شود که معنی و مناسبتِ کاربرد عام شان دمِ دست باشد. به غزل زیر از حافظ توجه کنید:
صوفی ار باده به اندازه خورَد نوشش باد
ور نه اندیشهٔ این کار فراموشش باد
آن که یک جرعه مِی از دست توانَد دادن
دست با شاهدِ مقصود در آغوشش باد
پیرِ ما گفت خطا بر قلم صُنع نرفت
آفرین بر نظرِ پاکِ خطاپوشش باد
شاهِ تُرکان سخنِ مدعیان میشِنَوَد
شرمی از مَظلَمِهٔ خونِ سیاووشش باد
گر چه از کِبر سخن با منِ درویش نگفت
جان فدای شِکَرین پستهٔ خاموشش باد
چشمم از آینه داران خط و خالش گشت
لبم از بوسه رُبایانِ بَر و دوشش باد
نرگسِ مستِ نوازش کُنِ مردم دارش
خونِ عاشق به قدح گر بِخورد نوشش باد
به غلامیِّ تو مشهورِ جهان شد حافظ
حلقهٔ بندگیِّ زلفِ تو در گوشش باد
حرفِ اصلیِ این غزل را آیا فقط آنهایی می گیرند که اطلاعاتِ جامعی در مورد صوفی گری دارند و شاهنامه را نیز خوب خوانده اند و با زندگی و زمانه ی حافظ آشنایند؟
البته کسانی که به نوعی با آموزش یا با تحقیق و نویسندگی دارند نان تخصص شان را می خورند حتماً باید چیزی بیش از آن لُب کلامِ این غزل را بدانند تا لقمه شان حلال باشد. و صد البته، آنهایی که می خواهند از این غزل و صدها غزل دیگر لذّتِ بیشتری ببرند و بهره ی بیشتری از توشه ی تفسیری اش عایدشان شود، نیازشان بایستی چیزی بیش از آن حدِّ قناعت شان باشد. ولی بینی و بین الله، اگر این غزل از صدا و سیما، با دکلمه یا آوازی پخش شود، چند نفر از جمعیتِ چند ده میلیونیِ فارسی زبان یا فارسی دانی که آن را می شنوند بضاعت شان بیش از فهمِ معنیِ آنی و دمِ دستِ این غزل است؟
بدون شک منظور بنده این نیست که خواننده یا شنونده ای اگر بیسواد یا کم سوادِ بی دقت یا جاهل، دچار جهل ساده یا جهل مرکب باشد، خوانش و دریافت اش اعتبار دارد. حرف بر سر این است که از برداشتِ سطحی امّا درستِ بسیاری از مردم نبایستی بی اعتنا گذشت.
پیتر استاک وِل در کتاب COGNITIVE POETICS نکته ی جالبی را می گوید که من می خواهم از آن برای اثبات واقعیتی دیگر در مورد خوانش استفاده کنم. او در مورد بعضی از داستان ها و رمان هایی که در کودکی خوانده بود می گوید که در آن زمان آن متن ها برای او داستان های خیالیِ ماجراجویانه و هیجان انگیز بودند، در صورتی که بعدها پس از مطالعه ی نقدهایی در موردشان، دیگر آنها را به عنوان حکایت های تمثیلی مذهبی می خوانده است. آیا نبایستی برای آن خوانش و درک دوران کودکی اش هیچ ارزش و اعتباری قائل شد؟ خودِ ما، آیا حکایت های تمثیلی مانند «طوطی و بازرگان» و «طوطی و روغن فروش» را که در مقطع ابتدایی می خواندیم همان طوری می فهمیدیم که آن ها را در مقطع کارشناسی پس از بررسی تخصصی فهمیده ایم؟ با این که در کودکی جنبه های ظریف عرفانی و فلسفی شان را نمی فهمیدیم، حتماً چیزی از مفهومِ کلّی و اصلی شان را می فهمیدیم. همین حالا اگر مادری برای فرزندش داستان سیندرلا را تعریف کند، آن کودک بدون این که بداند ازدواج یعنی چه و همسر خوب چه ویژگی هایی دارد، آن را می فهمد. با وجود این، بعید نیست که پسربچه ای پس از شنیدن حکایتی که به عروسی و ازدواج ختم می شود، به مادرش بگوید که دوست دارد وقتی که بزرگ شد با او ازدواج کند و همین خواهر کوچکش هم فرزندشان باشد. او چیزی در مورد ازدواج و فرزندآوری نمی داند؛ آیا می شود گفت که او چنین حکایت هایی را اصلاً نمی فهمد؟
پاسخ بنده این است که اگر چنین حکایت هایی برای مخاطبی همچون او و متناسب با سنّ و سواد او نوشته شده باشد، حتماً همانی را که باید بفهمد می فهمد. اگر هم برای او نوشته نشده و مناسب نباشد(مانند بعضی از حکایت های مثنوی معنوی برای دانش آموزانِ دبستانی)، در صورتی که متن اش خودبسنده باشد، حتماً در درونِ خود لایه ای با قالب و معنی ای که هر مخاطبی بتواند آن را درک کند دارد.
در راهنمای ادبیات انگلیس تألیف اییِن آسبی در بخشی از تعریفِ ALICE’S ADVENTURES IN WONDERLAND اثر لوئیس کارول چنین نوشته شده است:
…a story told to children on a boating picnic in 1862, it is half dream, half nightmare and always diverting.
در توصیف این رمان، در THE CONCISE OXFORD DICTIONARY OF ENGLISH LITERATURE نیز همین عبارتِ «برای کودکان» یا «خطاب به کودکان» آمده است. البته نمی شود به آسانی تعیین کرد که منظور از «کودکان» در این گونه فرق گذاری ها افرادی در چه محدوده ی سنّی یا معلوماتی و تحصیلی اند، ولی می توان حدودی بسیار سطحی تر و دستِ پایین تر از آن لایه های عمقی و بطنیِ این اثر را که فقط بزرگسالانی که تحقیق و مطالعات یا آموزش های تخصصی دیده اند در نظر داشت.
در مورد این غزلی که به عنوان مثال از حافظ آورده ام نیز همین را می توان گفت. اگر این غزل برای مخاطبِ عام نیز نوشته شده است، پس هر خواننده و شنونده ای با اطلاعاتِ عمومیِ معمولی آنچه را که باید از آن بفهمد می فهمد. اگر غزل خوب گفته شده باشد و کامل باشد، مخاطبِ خاص با این که از آن چیزی اضافه تر از دیگران می گیرد، همان برداشتِ مخاطبِ عام را نیز تأیید می کند. با خواندنِ «صوفی ار باده به اندازه خورد نوشش باد»، خواننده ی معمولی ای که فقط اسم صوفی را شنیده و رسم شان را خوب بلد نیست، از خودِ متن متوجه می شود که صوفی اگر باده خور باشد یا نباشد، از نظر گوینده کارش در صورتی ایرادی ندارد که به اندازه بخورد. حافظ در بیت دوم همین حرف را جور دیگری تکرار می کند. انگار دعا می کند و می گوید آن کسی که می تواند از یک جرعه ی مِی، چه افزون بر آنچه که پیش از این جرعه نوشیده یا اصلاً از همین یک جرعه ی آغازین، بگذرد، به آغوش شاهدِ مقصودش راه می یابد- فرقی هم نمی کند که این شخص همان صوفی یا هر غیرِ صوفی ای، یا خودِ حافظ باشد.
در موردِ «شاهدِ مقصود» نیز می دانیم که حتی اگر کسی اثری همچون شاهدبازی در ادبیات فارسی نوشته ی دکتر شمیسا را نخوانده باشد و نداند که مقصودِ حافظ از «شاهد» چه می تواند باشد، دست کم این را می داند که «شاهد مقصود» خوب چیزی است و ارزشش را دارد که یکی از «یک جرعه ی مِی» بگذرد تا به آن برسد با به قول حافظ او را در آغوش بگیرد. کسانی که در شب یلدا با حافظ فال می گیرند، «شاهدِ مقصود»شان را همانی می گیرند که آرزو دارند به آن برسند. برای یکی این «شاهد مقصود» سلامتی است و برای دیگری شغل و خلاصه برای هر کسی چیزی که می خواهد داشته باشد. نمی شود در چنین مناسبتی و برای چنین مخاطبانی درجا یک درس چند واحدی حافظ شناسی گذاشت و حالی شان کرد که منظورِ حافظ از «شاهد مقصود» این جور چیزها نیست. بهتر است که بنا را بر این بگذاریم که منظور از «شاهد مقصود» این ها نیز هست.
اگر از بیت بعدی هم برداشت ساده ای داشته باشیم، راه دوری نرفته ایم. منحرف هم نشده ایم. اگر «پیر» را به همان معنی آدم باتجربه و کارکشته و کارآشنا بگیریم، باز هم می توانیم حرف حافظ را در مورد «قلم صنع» بپذیریم و به او آفرین بگوییم. شاید حرف های زیادی را بشود از این بیت بیرون کشید، حتی حرف هایی را که در خودش و در این غزل نیست، اما حرفی که در آن است و به درد این غزل می خورد این است که، مِی خوردن و مِی نخوردن، کم خوردن یا زیاد خوردن، خطای صوفی یا پرهیز شیخ، هیچکدام ثابت نمی کند که خطایی بر قلم صنع رفته است که با این بهانه ها یکی به یمین برود و دیگری به یسار. اگر کسی پرهیز کرد و به «شاهد مقصود» رسید چه بهتر. اگر هم دیگری لبی تر کرد و کارش کم کم از تر کردن به مست شدن رسید، باز هم کسی هست که نظری پاک و خطاپوش دارد.
در بیت بعدی است که به سیاووش می رسیم. خودِ بیت بدون شرح حکایت اش به ما می فهماند که به او ظلم شده است، آن هم ظلمی شرم آور. منظور نظرِ حافظ نه «شاه ترکان» است و نه خودِ حافظ آن سیاووش مظلوم است، اما این اشاره ها و تمثیل ها یا مانندگی ها، بی آن که نیازی به دانستنِ ریزه کاری هایشان باشد، یکی را جای ظالم و دیگری را جای مظلوم نشانده است. معنی این بیت در دلِ این غزل، حتی بدون شرح و تفسیرِ کاملِ داستان سیاووش، کامل است.
اگر معنیِ این غزل بدونِ آگاهی از داستان سیاووش دست یافتنی نبود، خودِ این غزل نیز حتماً ناقص شمرده می شد. متنی که برای ایجاد ارتباط با مخاطب، مخصوصاً مخاطبِ عام، نوشته شده است، اگر نتواند حداقلِ پیوندِ لازم با مخاطب، یعنی درک متقابل، را برقرار کند، لذّت شعرخوانی اش را منغص می کند، هر چند اگر مخاطب از ریزه کاری هایی که به جمال شعر می افزاید و از معنی اش نمی کاهد آگاه باشد، عیش اش کامل تر خواهد شد. مؤلف نبایستی متن اش را جوری رمزگذاری کند که مخاطب هایش جلو درِ بسته ی معانی منتظر و معطل بمانند و هیچ راهی و روزنه ای برای ورودشان به معنی متن در دور وبرِ خودش وجود نداشته باشد.
ادامه ی این غزل نیز به گونه ای پیش می رود که می شود از روی معنیِ اصلی به چند و چونِ حضور مصالح و عناصر فرعی اش پی برد. به باور بنده، برای دریافت ساده ترین معنیِ درست وپذیرفتنیِ چنین غزلی هیچ لزومی ندارد که مخاطب حافظ پژوه یا دانش آموخته ی زبان وادبیات فارسی باشد. هر پزشکی وظیفه ی خود می داند که به همه توصیه کند که با رعایت نکات بهداشتی و پیشگیرانه مراقب سلامتی خود باشند. هیچ پزشکی به هیچ کسی توصیه نمی کند که برای حفظ سلامتی اش به دانشگاه برود و دروس پزشکی را بخواند و بگذراند و پزشک بشود. متأسفانه خیلی از ادبیاتی های ما فکر می کنند که اگر کسی به دانشگاه نرفته باشد و تخصص ادبیات نگرفته باشد هیچ چیزی از خوانشِ ادبیات نه سرش می شود و نه دستگیرش. البته لذّتِ بیشترِ همگان، عام و خاص، در گرو آشنایی شان با ابزارهایی است که به کشف و درکِ زیبایی های ریزتر کمک می کند.
ادامه دارد