اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل (61) آوار آفتاب: نزدیک آی-1

نزدیک آی

بام را برافکن، و بتاب، که خرمن تیرگی اینجاست.

بشتاب، درها را بشکن، وهم را دو نیمه کن، که منم هسته ی این بار سیاه.

اندوه مرا بچین، که رسیده است.

دیری است که خویش را رنجانده ایم، و روزن آشتی بسته است.

مرا بدان سو بر. به صخره ی برتر من رسان، که جدا مانده ام.

به سرچشمه ی «ناب»هایم بردی، نگین آرامش گم کردم، و گریه سر دادم.

فرسوده ی راهم، چادری کو میان شعله ای و باد، دور از همهمه ی خوابستان؟

و مبادا ترس آشفته شود، که آبشخور جاندار من است.

و مبادا غم فرو ریزد، که بلند آسمانه ی زیبای من است.

صدا بزن، تا هستی بپاخیزد، گل رنگ بازد، پرنده هوای فراموشی کند.

تو را دیدم، از تنگنای زمان جستم، تو را دیدم، شور عدم در من گرفت.

و بیندیش، که سودایی مرگم. کنار تو، زنبق سیرابم.

دوست من، هستی ترس انگیز است.

به صخره ی من ریز، مرا در خود بسای، که پوشیده از خزه ی نامم.

بروی، که تری تو، چهره ی خواب اندود مرا خوش است.

غوغای چشم و ستاره فرونشست، بمان، تا شنوده ی آسمان ها شویم.

بدرآ، بی خدایی مرا بیاگن، محراب بی آغازم شو.

نزدیک آی، تا من سراسر «من» شوم.

پیش از بررسی این شعر لازم می بینم نکته ای را یادآور شوم که در مورد بررسی هر متنی درست است، و آن این است که بررسی یک شعر به معنیِ پذیرش کامل و کافی و گویا بودن آن نیست. خیلی ها از بررسی آثاری که زبانزد نشده و اصلاً جا نیفتاده اند پرهیز می کنند. در مورد چهارکتابِ نخست از هشت کتاب اغلب حرف های کلّی زده شده است. کمتر کسی آن ها را آنقدر قابل دانسته است که برای واژه به واژه شان وقت بگذارد و با دقیق خوانی مسیر فکری و کاریِ شاعر را دنبال کند.

اما، بنده چرا دست به چنین کاری زده ام؟ وقتِ اضافی دارم؟ خیر. به جای وقت اضافی، هدفِ اضافی دارم، هدفی که برای رسیدن به آن وقت خیلی تنگ است.

نقد چنین شعرهایی، و حتی نقدِ متن های ادبیِ مهم تر از این ها نیز، بهانه و تمرینی است برای نقد متنِ زندگی با همه ی پدیده های ریز و درشت موجود در آن. خیلی ها در نقد و بررسی همین امور روزمره شان بد عمل می کنند. بی دقت نگاه می کنند و سرسری نظر می دهند.

چرا خیلی ها انتقادهای روزمره شان را سبک می گیرند و بدون برنامه و هدفی مشخص درباره ی موضوع های گوناگون، ادبی و هنری و سیاسی و اقتصادی نظر می دهند و اندیشه و بیان اندیشه شان قاعده و مرزی ندارد؟ چرا گاهی ساده لوحانه و بی مطالعه ی متن، پدیده یا رویدادِ پیش روی شان، بدون دقت کافی در آن، نظر دیگران را می پذیرند یا رد می کنند؟ چرا بدون این که سر و ته متنِ فکر و حرف و برنامه ی دیگران و سرانجام نقشه شان را بخوانند و بفهمند، چشم و گوش بسته از آنان پیروی می کنند؟

در حال حاضر، یادگیری و فراگیری مبانی نقد از نان شب هم برای همگان واجب تر است. هر گونه بحث و اقدامی، از بحثِ قیمت نان گرفته تا انتخاب وزیر اقتصاد، بدونِ رعایت اصول منطق و استدلال و با سوگیری های جناحی و فرقه ای به انحراف و بازی با جان مردم می انجامد. پشتِ هر برگه ی رأی ای که درون صندوق انتخابات انداخته می شود، بایستی نقد و نظری آگاهانه باشد. حتی آدم های معمولی و کم سواد بایستی برای هر نظر و رأی شان چارچوبی منطقی داشته باشند. متأسفانه بی خیالی و ساده انگاری در بحث و بررسیِ متن های نوشته و نانوشته کار را به جایی رسانده است که تحصیلکرده ها نیز پس از بیان هر حرف بی ربط و پس از انجام اقدامات کورکورانه و فرصت طلبانه حرفی ندارند جز این که بگویند جوگیر شده بودند. آدمِ منطقی هرگز جوگیر نمی شود. آموزش و کاربرد نقد ادبی، از ساده ترین سطح تا به کارگیری پیچیده ترین رویکردها، مقدمه و بهانه ای است برای جلب توجه همگان به تمرین نظری و عملی نقدِ منطقیِ تمامی امور زندگی شان. معلمی که به دیگران یاد می دهد چگونه نقد کنند، هرگز از یاد نمی برد که گفته ها و نوشته های خودش نیز همواره در معرض نقد است و سوگیری ها و سرسری گیری های خودش نیز از دید دیگران پنهان نمی ماند. این نقد و بررسی ها را با آگاهی از این نکته انجام داده ام و منتظر هر گونه نقدی برای اصلاحِ نادرستی هایشان هستم.

نقد و بررسیِ شعر «نزدیک آی» در واقع نقد اندر نقد است. راوی یا گوینده در حقیقت منتقدِ وضعِ موجود است. کسی یا چیزی که از او خواسته می شود نزدیک بیاید، می تواند این وضع را تغییر بدهد. راوی در مصرعِ نخست می گوید که «خرمن تیرگیِ اینجا» با نزدیک شدنِ و تابش او روشن می شود. اما به هیچ وجه مشخص نمی کند که منظورش از اینجا چه جایی و تا کجاست. اشاره هایش، حتی وقتی که به اشیاء و مکان هایی است که قابل تصور و دیدنی اند، در کل بسیار تجریدی است. انگار از چیزهایی دارد حرف می زند که بی نام و نشان اند.

هر متنی جدا از آن تأثیری که از فضا و فرهنگِ بیرون از خودش می گیرد، بایستی بتواند جوری آن فضای فرهنگی را در درونش، حتی با اِعمال تغییرات و آشنایی زدایی، بسازد که برای هر مخاطبِ آشنا به آن زبانِ و فرهنگ، بدونِ خروج از متن و مراجعه به متن های بیرونی و تفسیری به اندازه ی کافی گویا و معنی دار باشد.

پس، نخستین پرسشِ ما در مورد شعر «نزدیک آی» این است که، آیا این شعر به تنهایی می تواند نمایاننده و شماساننده ی اندیشه و فرهنگِ مشخصی که مخاطب نیز گوشه ای و شمّه ای از آن را می شناسد باشد؟ آیا اگر مخاطبِ آن متن خودش را جای گوینده اش بگذارد می تواند بفهمد که دردِ او چیست و دنبالِ چه طبیب و درمانی می گردد؟

شعر «نزدیک آی» با شعرِ پیش از خود، یعنی «نیایش»، بی ارتباط نیست، هر چند که بهتر است که معنی اش مستقل از آن و بی ارتباط با آن فهمیده شود. شاید بشود گفت که لحنِ «نزدیک آی» نسبت به «بیا نزدیک» دعایی و محترمانه تر است. به تفاوتِ وزنی شان کاری نداشته باشید. تأثیر و حسِّ معنوی شان مهم تر است.

دغدغه ی سهراب جوان در این شعر نیز «من» است. واقعاً و دقیقاً معلوم نیست که «تو» در این میان چه کاره است. با این که سهراب گاهی منِ خودش را هیچ یا طبق مصرع دوم این شعر، «بار سیاه» می انگارد، ولی چون این «تو»یی که ناجی اش است، حتی اگر بیرونی باشد، در حقیقت از درونِ خودش به او نزدیک می شود و قرار است سرانجامْ منِ خودش را به او برگرداند، همه اش به خودش برمی گردد. شاعرِ جوان نمی داند که با این حرف هایی که آن رویِ رو به خواننده اش مبهم است، با کمبودهایی که در متن اش است، تا حدودی او را سر کار می گذارد. از آنجایی که رویِ سمتِ خودش را می بیند و همه چیزش برایش روشن و گویا است، به آن رویِ ناقصِ و نامفهومِ رو به مخاطب هیچ کاری ندارد. شعرش گاهی خودنوشته ای می نماید برای خودارضایی. اگر متنی که مؤلف آفریده است، شکلِ کوچک و فشرده و کم و بیش تغییریافته ی شده ی همان دنیا و زبان و فرهنگی باشد که مخاطب می شناسد و با کشف و درک وجوه مشترک شان هر دو را با همه ی شباهت ها و تفاوت هایشان می فهمد، متن به اندازه ای که حرف خود را به او رسانده باشد کامل است. بنابراین، سهراب جوان حق ندارد که بگوید: اگر مخاطب نتوانست این «من» یا آن «تو» را بشناسد به درک! اگر تجربه ی منِ شاعر هیچ وجه مشترکی با تجربه ی مخاطب نداشت یا چیزی به تجربه اش نیفزود، فدای سر مخاطب! متنی که چاپ و پخش شده است تا مخاطب آن را بخواند بایستی بتواند با او رابطه و تفاهم داشته باشد. البته مخاطبِ خاص و از پیش تعیین و دعوت شده، مانند دوستان و شاعرانی که در مجلسِ خصوصیِ شعرخوانیِ سهراب حضور دارند، هر کدام به دلیل و بهانه ای شاید از شعرهایی از این دست نکته ی ویژه ای دستگیرشان شود، مثلاً یکی از آن ها متوجه شود که در جایی از شعر به خاطره ی مشترکی که با شاعر داشته است یا چیزی که هر دو درباره اش خوانده اند و می دانند اشاره شده است، ولی مخاطبِ عام بیشتر همینی را که رو است و گاه گاهی، خیلی همت کند، کمی از آنچه را که رو نیست با کندوکاو می تواند پی بگیرد و دریابد.

هر خواننده ای برای درکِ هر متنی به دانشی پایه و شناختی حداقلی نسبت به زبان و فرهنگِ آن نیاز دارد. تعیینِ کف این شناخت و سقف آن دانش کار چندان ساده ای نیست. شاید خیلی ها گمان می کنند که در کشوری که تحصیلاتِ عادی و تکمیلی و تخصصی و فوق تخصصی اش هیچ بن بستی نمی شناسد و در هر کوچه و پس کوچه و بن بست کور و حتی ده کوره اش چندین تحصیل کرده ی دارای مدارک عالی زاییده می شود، این کف را می شود خیلی بالاتر از سطح دیپلم برد و آن سقف را نیز می توان برداشت، اما توقعِ خودِ شاعر و نویسنده برای این که بتواند با مخاطبانِ خود رابطه ای درست برقرار کند و حرف ها و افکارش را به آن ها منتقل کند بایستی خیلی ساده تر و منطقی تر و معقول تر از مدارک و القاب و عناوینِ مخاطب هایش باشد. اما تا چه حدّ و اندازه ای؟

ایرج پزشک زاد در حکایت خیالی خود از زندگی حافظ از زبانِ محمد گل اندام با عنوان حافظ ناشنیده پند، به نکاتی اشاره می کند که به دریافتِ مخاطب های حافظ مربوط می شود و خیالی نیست و با شناختی که از سطوح گوناگونِ خوانش و دریافت و برداشت عوام و خواص از غزلیات حافظ می شناسیم جور در می آید. در جایی از این اثر، پزشک زاد از زبان محمد گلندام کنیزی را که در خدمتِ عبید زاکانی است این طور معرفی می کند:

این زن از جهات مختلف قابل توجه است. از طرفی، آشپز و شیرینی پزی به نهایت ماهر و باسلیقه است. از طرف دیگر با اینکه زنی عامی است، بسیار شعردوست است. گاه دیده ام که وقتی شمس الدین در حضور مولانا شعر می خواند، می نشیند و با لذّتی آشکار گوش می دهد. در حالیکه احتمالاً معنای خیلی از ابیات را نمی فهمد.(ص92-91)

بدون شک، هر زنی که کارش خدمت در خانه و آشپزخانه ی دارندگان بوده باشد، دارای کمالاتی در مورد آشپزی و شیرینی پزی خواهد بود که زن ها و خدمتکارهای معمولی از آن ها بی بهره اند. دلیل اصلی اش این است که مقدمات رسیدن به این مهارت ها و مخلفاتِ مورد نیاز برای به نمایش درآوردنِ سلیقه اش برایش فراهم بوده است. با گریزی از توانایی های آشپزیِ این کنیز به میزانِ شناخت و دریافتِ ادبی اش می توانیم حدس بزنیم که کنیزی که در خدمت شاعر بزرگی چون عبید زاکانی است و بخشی از وظیفه اش پذیرایی از شاعران در جلسات شعرخوانی و گاهی نیز آشکارا و پنهانی گوش دل سپردن به شعرهایشان است، حتماً در مقایسه با کنیزهای دور از شعر و ادب دارای درک متفاوتی از متن شعر است. درک و دریافت چنین کنیزی اگر بیشتر از برخی از آن «حامیان خیالی شمس الدین» نباشد، مطمئن باشید که کمتر نیست. پزشک زاد از زبان محمد گل اندام از چنین حامیانِ نان به نرخ روز خورِ او گله مند است و می گوید:

صبح روزی، به دیدار این حامیان خیالی شمس الدین به راه افتاده بودم، به کلام مولانا عبید می اندیشیدم که حکیمانه گفت اگر این بزرگان از شعر ما لذّت می بردند برای این بود پیشتر مورد پسند پادشاه وقت قرار گرفته بود. اما شمس الدین که دلی به صافی آینه دارد، نمی دانم چه موقع به دنیای واقعی و تشخیص طبیعت واقعی آدمیان خواهد رسید، در مجالس و محافل اظهار اشتیاقی را که بزرگان به دیدلرش و شنیدن شعرش می کنند، باور دارد. در حالیکه من به خوبی می بینم که غالباً صداقتی در گفتار آنها نیست. می خواهند به دیگران برسانند که شاعر بزرگ زمان مهمان آنها بوده و در مجلسشان شعر خوانده است. شمس الدین هنگام خواندن شعر، به عادت، غالباً چشم ها را می بندد و جز صدای خودش صدایی نمی شنود. ولی من فرصتِ توجه به شنوندگان او را دارم. بسیار دیده ام و شنیده ام که وقتی او شعر می خواند، با مهمان کنار دست شان از ترقی بهای غلات یا تنقیه ی فلان کاریز صحبت می کنند.(ص100)

باید به این حرف ها این حدس را نیز افزود که خودِ آن پادشاهی که مخاطبِ اصلی مدحِ شمس الدین حافظ است و تا او «به به، آفرین» نگوید، از دیگران «احسنت»ی شنیده نمی شود، غزل دوستی و حافظ نوازی اش بیشتر به نیازِ سیاسی اش بستگی دارد تا به نقد و شناخت ادبی اش. اصلِ ماجرایی که پزشک زاد در این اثر سرهم کرده بر ناسازگاری غزل های حافظ با نیاز و سلیقه ی سیاسیِ حاکم جدید، امیرمبارزالدین، بنا شده است.

آیا حافظ خوان هایی که چندین قرن از او و زمانه و زبان و فرهنگ اش دور افتاده اند، بهتر از کنیزی که در همان دوره و زمانه می زیسته است، زبانِ حافظ را می فهمند؟ حتماً چیزهایی هست که آن کنیز نسبت به حافظ پژوهانِ امروزی به دلیل نزدیکی اش به آن دوران و رویدادهایش و آن شاعران و زیر و زبر زندگی شان بهتر از آن ها سردرمی آورده است.

برخلافِ پزشک زاد که تصورات و خیالاتِ شخصی و ذهنی اش را به مطالعاتِ تاریخی و غزلیات حافظ افزوده است تا حافظ و زمانه اش را آن گونه که خود می پسندد معرفی کند، دکتر محمد استعلامی در کتابِ حافظ به گفته ی حافظ(یک شناخت منطقی) تحقیق و تلاش کرده است تا حافظ و زمانه اش را از روی غزلیاتش بشناسد. در این شناسایی، گاه و بی گاه تحقیق ها و مطالعات او بر تکیه ی خالصِ او بر متنِ خودِ غزل ها و داشته هایشان می چربد.

اما. هر غزل حافظ برای امروزی ها، کنیز یا غلام، دبیر یا ارباب، بایستی آن قدر کامل و در ارتباط با زبان و فرهنگی که می شناسند باشد تا بتوانند از پسِ چندین قرن بفهمند که او چه می گوید، حتی اگر به اندازه ی معاصرانِ حافظ از این که چگونه می گوید لذّت نبرند.

شعرِ سهراب نیز، حتی اگر چیزهایی را از زبان و فرهنگی که بیشتر مخاطبانش نمی شناسند به آن زبان و فرهنگی که آنها دارند و می شناسند افزوده باشد ، بایستی چنان کامل و دارای چارچوبی منطقی و معنی دار باشد تا آنان بفهمند که چه می خواهد بگوید و چه حس و حالی را تجربه کرده است.

ادامه دارد