اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل (58) آوار آفتاب: گردش سایه-4
اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل (58) آوار آفتاب: گردش سایه-4
راوی در «گردش سایه ها» رو به کسی دارد حرف می زند که نمی تواند با او بگومگو کند. گاهی این طور به نظر می رسد که خودش به جای هر دو طرف حرف می زند. وقتی که می گوید:
نزدیک تو می آیم، بوی بیابان می شنوم: به تو می رسم، تنها می شوم.
کنار تو تنهاتر شده ام.
این «تو» نمی تواند هیچ حرفی بزند، مثلاً نمی تواند بگوید: اصلاً هم این طور نیست. یا این که بگوید: برعکس، من اصلاً چنین احساسی ندارم. تازه از تنهایی درآمده ام!
چرا؟ برای این که راوی فقط و فقط خودش حرف می زند و تنها از احساساتِ خودش می گوید با این که او را هم واردِ خودش و زندگی و بودن و حتی بخشی از تنهایی اش کرده است:
از تو تا اوج تو، زندگی من گسترده است.
از من تا من، تو گسترده ای.
با تو برخوردم، به راز پرستش پیوستم.
از تو به راه افتادم، به جلوه ی رنج رسیدم.
این «تو» یک هیچکاره ی هیچکاره است! مانندِ بُتی سنگی که نه می شنود و نه حرف می زند. نه زیانی می رساند و نه سودی. سود و زیان اش فقط همان هایی است که ذهنِ راوی به او نسبت داده است. سودها: گسترش با او و پیوستن به راز پرستش. زیان ها: تنهایی در کنار او و رنجوری در جداییِ از او.
«از تو به راه افتادم» به معنیِ «از تو جدا شدم» می تواند باشد. یعنی هر وقت که از تو فاصله گرفتم «به جلوه ی رنج رسیدم». پس، با «تو» بودن باعث می شود که راوی «رنج» را فراموش کند، اما چه رنجی؟ آیا تنهایی به تنهایی نوعی یا نمونه ای از رنج نیست؟ چرا نمی شود از حرف های راوی فهمید که چه رنجی دارد و این «تو» با وجود و حضورش در کنارش چطور آن را برطرف می کند؟ راوی می گوید:
مرا راهی از تو به در نیست.
یعنی اگر از تو جدا و دور شوم دچار رنج می شوم. چاره اش تویی و بنابراین ناچارم تو را صدا بزنم:
زمین باران را صدا می زند، من تو را.
آیا همین صدا زدنِ خالی کافی است؟
معلوم است که نه! یا باید او بیاید پیشِ این یا این برود پیشِ او. زمین که باران را صدا می زند در پی اش منتظر می ماند تا باران خودش را به او برساند و از تشنگی درش بیاورد. در واقع، صدای زمین در «تشنگی»اش است. با تشنگی اش او را صدا می زند نه با تولید صوت و داد و فغان. صدای این راوی نیز در همین حسِّ نیازش به این «تو»ی مجهول است. چرا مجهول؟ برای این که معلوم است باران چگونه تشنگیِ زمین را برطرف می کند، ولی معلوم نیست که این «تو» چه نیازی از این راوی را با چه آب یا با چه تابی رفع می کند.
راوی می گوید:
پیکرت را زنجیریِ دستانم می سازم، تا زمان را زندانی کنم.
هیچکدام از این دو کار را معلوم نیست که دقیقاً چرا و چطور انجام می دهد. یعنی «نه زنجیری کردنِ پیکرِ مخاطب» و نه «زندانی کردن زمان»، هیچکدام معنی دار نیست با این که با استعاره ای که شاعر به کار برده، قرار است دست کم مخاطبِ خودش، یعنی خواننده ی شعرش نه مخاطبِ راوی، از تصویرِ یکی به مفهوم دیگری برسند.
سهراب، این شاعر جوان، پیشِ خودش این طور تصور کرده است که خواننده ی این شعر می تواند با این حرف ها و تصویرهایی که به او تحویل داده است، قصه و غصه اش را بفهمد. او فکر می کند همین که خواننده دریابد که این «تو» برای او مانندِ «باران» برای «زمین» است، شعرش حرفش را زده است. شاید خیلی از کسانی که این شعر را می خوانند، به همین قدر از کشف ها و دلخوشی های ذهنی شان قانع شوند و هرگز در پی این نباشند که بفهمند او می خواهد زمان را زندانی بکند که چه بشود. فرض کنیم که به پاسخ این پرسش برسند و بگویند که می خواهد زمان از حرکت بایستد تا این «تو» که پیکرش زنجیری و زندانی دستانش شده است فرصت و مدّت و امکانِ این را که از او جدا شود نداشته باشد. فرض کنیم که این پاسخ درست باشد، تازه بایستی درباره ی چند و چونِ حرف بعدی اش فرضیه بافی کند و دنبالِ پاسخ بگردد تا بفهمد که چرا می گوید:
باد می دود، و خاکستر تلاشم را می برد.
اگر بخواهد این حرف ها را به همان دو جمله ی قبلی اش پیوند بزند، باد را بایستی همان «زمان»ی که قرار بود زندانی بشود بگیرد و دویدن اش را نیز برابر با گذشتِ شتابانِ لحظه لحظه ی عمرِ راوی که همه ی تلاشِ خودسوزی مانندش را همین باد با خود برده است، یعنی دیگرنه دست دچار آن علاقه ی زنجیریِ آرمانی است، و نه دل. چرا؟ زیرا لحظه ی راوی پُر شده است از چیزهای دیگر:
چلچله می چرخد. گردش ماهی آب را می شیارد. فواره می جهد: لحظه ی من پُر می شود.
گویا راوی با تکرار همان تصاویر و حرف های قبلی اش دوباره برگشته است به همان خانه ی اوّل!
حرف های سهرابِ جوان با این همه آب و فواره خیلی خشک و خالی است. شاید خودش از این پُر و خالی شدنِ لحظه ها به احساس یا اندیشه ی خاص یا شگرفی رسیده باشد، ولی هر چه بوده است جوری آن را بیان نکرده است که روشن و شفاف باشد.
سهرابِ جوان در شعرهایی مانند «گردش سایه ها» هیچ معیاری برای تعیین مرام یا آرمانی مشخص به دست نمی دهد. حتی اگر با کلید-واژه هایی بتوانیم ثابت کنیم که در چنین شعری او دارد به «بودا» اشاره می کند، نمی توانیم از خودِ شعر بفهمیم که این «بودا» چگونه «بودا»یی است و از چه رنج می برده است و با چه سیر و سلوکی از آن رنج آزاد شده است.
اضافات و افاضاتِ حاشیه ای و برون متنی فقط به شرحِ نکته ای می پردازد که به این شعرِ خاص، «گردش سایه ها»، محدود و مربوط نمی شود. این حرف های کلّی را می شود به چندین شعرِ دیگرِ سهراب تعمیم داد و از جزئیاتِ همه شان گذشت. پس فرق شان در چیست؟